خاطرات را خیلی دوست دارم.
شنیدهام که آدمها با خاطرات خودشان زندهاند و شاید زندگی میکنند.
نمیدانم؛ ولی برای من خاطرات خوب و خوش جزئی از تکیهگاههای زندگی حساب میشوند. گاهی با یادآوری یک خاطره خوب و خوش چنان تحت تاثیر قرار میگیرم که اشک در چشمانم حلقه میزند و حسرت آن روزهای گذشته را میخورم.
القصه این چهره دوستداشتنی که این روزها در شبکه یک تلویزیون نزدیکیهای افطار میبینم برایم یک خاطره است.
یک خاطره خوب و عزیز!
دوستم شهریار طلبه فیضیه مازندران بود. من خودم او را به آنجا برده بودم و او را با بچههای فیضیه آشنا کرده بودم. سالها مرتب به آنجا رفت و آمد داشتم.
در یکی از سفرها وقتی به حجره شهریار رسیدم دیدم همحجرهی کم سن و سالی دارد که خیلی بانمک و دوستداشتنی است. آنجا برای اولین اسم نائیجی را شنیدم.
- آقای محمدهادی نائیجی هم حجره منه آقای محبوبی!
این را شهریار گفت و سفره صبحانه را پهن کرد. بعد سه تایی نشستیم و یک صبحانه مفصلی خوردیم. نائیجی بیمحل بود و خیلی هم پر رو. معروف بود که خیلی راحت میتواند حال همه را بگیرد. حتی حال بزرگتر از خودش را. البته گمان میکنم من که با شهریار خیلی صمیمی بودم و الان هم هستم با ایشان هماهنگ کرده بود که با من شوخی بکند و به قول معروف حال مرا بگیرد.
القصه چند روزی که در بابل بودیم خیلی خوش گذشت و ما آشناییمان با آقای نائیجی شکل گرفت.
مدتها از آن آشنایی میگذشت و من همیشه از شهریار جویای احوالشان بودم.
بعدها از شهریار شنیدم که به صورت جدی مباحث نظری فلسفی رو پیگیری میکند.
شنیدم که در کار فیلم و مسائل رسانهای فعال شده است.
شنیدم به دیدار شهید آوینی رفته است.
شنیدم در دانشگاه تهران فلسفه تدریس میکند.
شنیدم دستیار بهروز افخمی شده است در کار فیلم فرزند صبح.
یک بار هم با شهریار به خانهاش رفتیم. آن زمان دیگر از آن شور و شر دوران کودکی و نوجوانیاش خبری نبود.
زن گرفته بود و زنذلیلی از چهرهاش معلوم بود. یک دختر هم داشت.
باز هم از طریق شهریار و دوستان بابلی جویای احوالش هستم که خدا را شکر فرد مفیدی در عرصه فرهنگ شده است.
حالا هم هر روز پای تلویزیون مینشینیم و به بچهها نشان میدهم و با افتخار میگویم که این مجری دوستداشتنی دوست دوران نوجوانی من بوده است.
خدا کند این دوست گذرش به وبلاگ من نیفتد که خدا می داند چه متلکهایی بارم میکند.
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت
20:7 |