تبليغاتX
باغچه

کویر عاشق است

و من عاشق‌تر از کویر ندیدم،

می‌خواهد در آغوش ‌کشد خورشید را!

و خورشید؛ اما 

دست رد می‌زند بر سینهٔ کویر

و خندان می‌گذرد 

آهسته، آرام، سنگین.

و من در هرم این روزهای داغ قم

می‌ترسم از وصال کویر و آفتاب.

می‌گویم: عشق چیست؟

وقتی کنار تنور، دل کباب می‌شود!

می‌ترسم حتی از سایه‌ها

اینجا سایه‌ها نیز شعله می‌شوند

شعله می‌کشند!

 من می‌ترسم از وصال کویر و آفتاب

می‌ترسم از این گوی آتشین

و از این وسعت داغ

که دل سپرده است به عشق!

و ما اینجا قبل از افطار،

 هوای داغ می‌خوریم

بعد از افطار نیز

به چایی داغ، دل خنک می‌کنیم!

آه چه حکایت غریبی است...

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 و ساعت 3:7 |

خاطرات را خیلی دوست دارم.

شنیده‌ام که آدم‌‌ها با خاطرات خودشان زنده‌اند و شاید زندگی می‌کنند.

نمی‌دانم؛ ولی برای من خاطرات خوب و خوش جزئی از تکیه‌گاه‌های زندگی حساب می‌شوند. گاهی با یادآوری یک خاطره خوب و خوش چنان تحت تاثیر قرار می‌گیرم که اشک در چشمانم حلقه می‌زند و حسرت آن روزهای گذشته را می‌خورم.

القصه این چهره دوست‌داشتنی که این روزها در شبکه یک تلویزیون نزدیکی‌های افطار می‌بینم برایم یک خاطره است.

یک خاطره خوب و عزیز!

دوستم شهریار طلبه فیضیه مازندران بود. من خودم او را به آنجا برده بودم و او را با بچه‌های فیضیه آشنا کرده بودم. سال‌ها مرتب به آنجا رفت‌ و آمد داشتم.

در یکی از سفرها وقتی به حجره شهریار رسیدم دیدم هم‌حجره‌ی کم سن و سالی دارد که خیلی بانمک و دوست‌داشتنی است. آنجا برای اولین اسم نائیجی را شنیدم.

- آقای محمدهادی نائیجی هم حجره منه آقای محبوبی!

این را شهریار گفت و سفره صبحانه را پهن کرد. بعد سه تایی نشستیم و یک صبحانه مفصلی خوردیم. نائیجی بی‌محل بود و خیلی هم پر رو. معروف بود که خیلی راحت می‌تواند حال همه را بگیرد. حتی حال بزرگ‌تر از خودش را. البته گمان می‌کنم من که با شهریار خیلی صمیمی بودم و الان هم هستم با ایشان هماهنگ کرده بود که با من شوخی بکند و به قول معروف حال مرا بگیرد.

القصه چند روزی که در بابل بودیم خیلی خوش گذشت و ما آشنایی‌مان با آقای نائیجی شکل گرفت.

مدت‌ها از آن آشنایی می‌گذشت و من همیشه از شهریار جویای احوالشان بودم.

بعدها از شهریار شنیدم که به صورت جدی مباحث نظری فلسفی رو پیگیری می‌کند.

شنیدم که در کار فیلم و مسائل رسانه‌ای فعال شده است.

شنیدم به دیدار شهید آوینی رفته است.

شنیدم در دانشگاه تهران فلسفه تدریس می‌کند.

شنیدم دستیار بهروز افخمی شده است در کار فیلم فرزند صبح.

یک بار هم با شهریار به خانه‌اش رفتیم. آن زمان دیگر از آن شور و شر دوران کودکی و نوجوانی‌اش خبری نبود.

زن گرفته بود و زن‌ذلیلی از چهره‌اش معلوم بود. یک دختر هم داشت.

باز هم از طریق شهریار و دوستان بابلی جویای احوالش هستم که خدا را شکر فرد مفیدی در عرصه فرهنگ شده است.

حالا هم هر روز پای تلویزیون می‌نشینیم و به بچه‌ها نشان می‌دهم و با افتخار می‌گویم که این مجری دوست‌داشتنی دوست دوران نوجوانی من بوده است.

خدا کند این دوست گذرش به وبلاگ من نیفتد که خدا می داند چه متلک‌هایی بارم می‌کند.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 20:7 |

این روزها متاسفانه فعالان عرصه‌ی نشر از کتاب کودک سؤاستفاده‌های زیادی می‌کنند. به نظر من:

۱. مقصر اصلی، متصدیان امور فرهنگی هستند. (اگر نمی‌گویم وزارت فرهنگ و ارشاد، چون یک درآمد سالانه‌ای از آنجا داریم و می‌ترسم جلوی این آب باریکه را بگیرند!) چرا؟ چون هر کسی در این کشور خیال چاپ کتاب کودک را دارد باید از هفت‌خان این متصدیان محترم بگذرد که خیلی راحت می‌گذرند!

۲. منظور از سؤاستفاده چیست؟ سؤاستفاده به معنای اخص کلمه یعنی پول‌های کلان به جیب زدن از طریق چاپ چیزهایی به نام کتاب کودک!

۳. کتاب کودک در عرف افراد سودجو به چه معناست؟ کتاب کودک یعنی هر چیزی غیر از آنچه که کودک به آن نیاز دارد! بیشتر کتاب‌ها حتی ارزش اسباب‌بازی شدن را هم ندارند!

۴. افراد سودجو فکر می‌کنند اگر عکس‌های کارتونی مثل تام و جری را از فیلم بیرون بکشند و از روی آنها قصه‌ی آنچنانی بسازند و از روی آن کتابی درست کنند این یعنی کتاب کودک!

۵. افراد سودجو چیزهای پیش افتاده‌ای مثل این جمله که بچه نباید هله هوله بخورد را کتاب کودک می‌دانند. بر همین اساس طرح سی چهل جلدی کتاب کودک می‌ریزند و اسم آن را رفتار درمانی برای کودک می‌گذارند.

۶. حتی افراد سودجو داستان‌های تکراری گالیور را به عنوان دفاع از فرهنگ فارسی قلمداد می‌کنند!!

۷. افراد سودجو به غیر از نویسندگان حرفه‌ای کتاب کودک به همه اهل خانواده و اهل محل سفارش نوشتن کتاب کودک می‌دهند! 

۸. در میان افراد سودجو شاعرانی هم پیدا می‌شوند که حتی پیامبران و معصومین را به ثمن بخس می‌فروشند. یک شعرهایی در مورد این بزرگوارن می‌گویند که حتی بزرگ‌ترها هم به مفهوم آنها نمی‌توانند پی ببرند چه رسد به کودکان بیچاره!

۹. این روزها هیچ خلاقیتی در کتاب کودک ایرانی دیده نمی‌شود. یعنی فاتحه ادبیات کودکان خوانده شده است. متاسفانه مراکزی که باید از نویسندگان خلاق حمایت کنند یا در خواب غفلتند و یا دارند به دوستان نزدیک خود خدمت می‌کنند! مراکزی مثل کانون پرورش فکری و انتشارات مدرسه و غیره!

۱۰. بیایید فکری به حال کتاب کودک بکنیم. کودکان سرمایه‌های آینده ما هستند. اگر واقعا از چیپس خوردن آنها نگرانیم صد البته باید از مورد استفاده قرار گرفتن کتاب‌های موجود توسط کودکانمان نگران باشیم.

در پایان به نظر من کتاب کودک باید چیزی باشد از جنس ادبیات. و منظورم از ادبیات خیلی روشن است: یعنی شعر کودک، قصه ی کودک، زبان خاص کودک. از دوستانی که علاقمندند کتاب کودک بنویسند و از دوستانی که دوست دارند روی کتاب کودک سرمایه‌گذاری بکنند خواهش می‌کنم که به اهلش رجوع کنند. (حالا همه متاسفانه خود را اهل هر چیزی می‌دانند! خبره بودن در ادبیات کودک که جای خود دارد!)

فاجعه وقتی غمبار می‌شود که ناشران سودجو اینها را فله‌ای به نهادهای دولتی می‌فروشند تا به سود خودشان برسند. و آن نهاد محترم هم سعی می‌کند در فرصتی به مناسبت میلادی و وفاتی این کتاب‌ها را به عنوان هدیه در اختیار کودکان عزیز کارمندان خود قرار بدهد و اسمش را بگذارد خدمت فرهنگی!(آهای ارتش جمهوری اسلامی، سپاه، نیروی انتظامی و غیره....با شماها هستم!)

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 0:42 |

این روزها متاسفانه موضوع اسیدپاشی در ایران، قلب هر انسانی را با ناخون وحشی‌اش خراش می‌دهد. مخصوصا دیروز که در برنامهٔ خوب "ماه عسل" شبکهٔ ۳ با دو نفر از قربانیان این عمل شنیع مصاحبه شد. من نشستم و تا آخر برنامه تماشا کردم.

در پست قبلی یکی از کاربران محترم مرا مورد عتاب قرار داده و گفته‌اند که آیا همه خوب می‌شوند در ماه رمضان؟...الان حق را به این کاربر محترم می‌دهم و می‌گویم، به جرأت هم می‌گویم که نه همه نمی‌توانند خوب باشند. حتی در این ماه عزیزی که می‌توانند همه خوب باشند.

من دیروز بعد از تماشای این برنامه و شنیدن اینکه این دو ناانسان وحشی در ماه مبارک رمضان اقدام به این جنایت کرده‌اند، به خانمم گفتم که کاش می‌شد از این مقام بلندمرتبهٔ انسانیت استعفا داد!!

تو حالا فکر کن من استعفا بدهم و استعفایم در درگاه ربوبی پذیرفته شود! آیا مثلاً خرها ما را به جمع خودشان راه می‌دهند؟ یا سگ‌ها، گربه‌ها، حتی گرگ‌ها که این قدر اسمشان بد در رفته است! مرا عتاب نمی‌کنند که نکند روزی چشم‌های ما را با اسید بسوزانی آقای انسان سابق؟

چقدر خوب است که آدم حیوان باشد به جای این انسان‌ها!

چقدر خوب است، چقدر خوب است که آدم کِرم بی‌آزاری باشد در دل خاک!

چقد خوب است آدم انسان نباشد!

واقعا هستی از دست این انسان‌ها چها بر خود دیده است! چها کشیده است!

چقدر وحشی‌اند این انسان‌ها!

راستی جای قلب اینها چه چیزی کار گذاشته‌اند؟

به جای عقل و وجدانشان چه؟

ما به کدام مذهبیم راستی؟

اگر به مذهب شهید این ماه هستیم او که به قاتل خودش نیز مهربانی کرد. فرمود از هر چه غذا به من می‌دهید به آن شقی هم بدهید.

راستی دیشب همه‌اش ذهنم به این مشغول بود که واقعا انسان چقدر ضعیف است! وقتی به بن‌بست می‌رسد می‌خواهد حتی به بدترین شکل از این بن بست خارج شود که هیچ‌وقت نمی‌تواند.

هنوز نمی‌توانم باور کنم که انسانی باشد و شب‌ها و روزهای عزیز ماه مبارک رمضان را برای جنایت‌کاری‌های خود انتخاب کند.

من به این انسان‌ها خیلی متاسفم و چون معمولا این جنایت توسط آقایان نامحترم انجام می‌گیرد هم برای مرد بودن خودم و هم برای انسان بودن خودم متاسفم. به نظرم دیگر باید فاتحه همه چیز را خواند. حالا هر چقدر هم انسان‌ها و مردهایی پیدا بشوند که بخواهند این ننگ را از دامن بشریت بشویند، به نظرم لکه‌هایی ننگین از بین رفتنی نیستند.

 ‌

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 و ساعت 22:53 |
ماه مبارک رمضان یعنی آن جرعه‌ای از شراب بهشتی

و یعنی آن سایه‌سار رحمت

و یعنی آن دنیایی که زیبایی‌اش بی‌پایان است

و یعنی آن خاطراتی که جزء در بهشت تکرار نمی‌شود.

رمضان یعنی آن یک ماهی که همه خوب می‌شوند.

یعنی آن یک ماهی که به همهٔ ماه‌های جهان می‌ارزد.

یعنی آن ساعتی از زمان که در ایستگاه بهشت،‌عقربه‌ها از حرکت باز ایستاده‌اند!

یعنی آن شب‌هایی که با صدای یار مشتاقانه از خواب می‌پریم.

و یعنی آن شب‌هایی که روی زانوی نوازش یار به خواب شیرین بهشتی لبخند می‌زنیم.

و یعنی...

رمضان یعنی ماه عسل...والسلام 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه دهم مرداد 1390 و ساعت 19:47 |

حکایت تو، چه حکایت غریبی است مختار! چهل شب؛ چهل قصه! و من در قصه‌های تو، به واقعیت یک افسانه رسیدم؛ افسانه‌ای که شیرین بود و دوست‌داشتنی! افسانه‌ای که هرگز نمی‌تواند دروغ باشد!

... و يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا...

     آن‌گاه که مردی مرده بود و جوانمردی به فسانه‌ای مبدل شده بود؛ خدا دوباره زمین را به ظهور جوانمردی‌ زنده کرد؛ سرها شور گرفت؛ قصه‌های پهلوانان دوباره پررونق شد و دوباره همان شد که خدا خودش وعده داده بود:‌... يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا...زمین زنده شد...فتوت جان تازه‌ای یافت؛ آن‌گاه که همه چیز مرده بود و امید معنای خودش را در لابلای کتاب اوهام می‌جست!

        مختار! سال‌ها بود که ما به قصه‌ها‌ی سرزمین دیگران خو کرده بودیم و حماسه را فقط در قصه‌های کهن مشرق زمین به تماشا می‌نشستیم! تو آمدی و حماسه‌های ساختگی و دروغین جومونگ و لینچان و ... را به ورطه فراموشی انداختی و به مردان غیور و حماسه‌جو باوراندی که در گذشتة تاریخ حکایت‌های راستینی هم بوده است که شنیدنش روح مردانگی را جلا می‌دهد و آدمی را قدمی به خدا نزدیک‌تر می‌کند.

       و من در بخش بخش قصة شنیدنی تو شور گرفتم و در رگ‌های غیرتم خون حماسه به جوش آمد و هزار بار آرزو کردم که ای کاش می‌توانستم جزو خونخواهان حسین(ع) باشم.

چه سرّی است در قصة تو حضرت مختار؟

چه سرّی است در قصة راستین تو که این چنین همه را کربلایی می‌کند؟ چه سرّی است در نام تو؟ در کار تو که سنگ نیز از شنیدنش به خروش می‌آید؟

       ولی بگذار این را نیز بگویم مختار! این عقده را ازدلم وا کنم بزرگوار که چقدر بخت با تو یار بود که زمانی زنده بودی که قاتلان حسین(ع) زنده بودند! شاید آن زمان دختران مظلوم حسین(ع) نیز زنده بودند! مادر آن نوگل پرپر - علی‌اصغر(ع)- نیز زنده بود...چقد بخت با تو یار بود که هیچ آرزویی در دلت به بار حسرت ننشست؛ و کردی هر آنچه را دلت می‌خواست.

   تو خواستی که مردی باشی در جواب سکینه(س) که فریاد زد: «آیا در میان شما مردی نیست که نعش پدرم را از زمین بردارد؟»...

     تو خواستی مرهم دل زخمی رباب(س) باشی که حسرت دیدار دوبارة شیرخوارة عطشانش را با خود به مدینه برد...

      تو خواستی کسی باشی که به ندای «هل من ناصر ینصرنی؟» جواب بلی گفت...

اما سردار، چرا این قدر دیر؟...ملامتت نمی‌کنم و دوباره با همین آیه خودم را قانع می‌کنم که خدا خواست زمین را بعد از مرگش، دوباره با تو زنده گرداند و زنده کرد...

و امروز در حالی با تو خداحافظی می‌کنم که معتقدم زمین رو به مردن است...زمین دارد از دست می‌رود...زمین خواهد مرد...شاید هم زمین مرده است و...

    کسی خواهد آمد که زمین را دوباره از نو خواهد ساخت... ... و يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا...

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه هفتم مرداد 1390 و ساعت 23:52 |
۱. مختارنامه تاریخ یک ماجرای تاریخی در قالب قصه است.

۲. قصه آمیزه‌ای از واقعیات و غیرواقعیات است.

۳. در قصه قهرمان داستان خیلی برجسته می‌شود.

۴. شخصیت‌های تأثیرگذار کم‌رنگ نشان داده می‌شوند.

۵. محرک اصلی قیام مختار ایرانی‌ها بوده‌اند. چرا که از زمان خلیفهٔ دوم که مسلمانان به ایران آمدند، ایرانی‌ها عاشق پیامبر و اهل بیتش شدند.

۶. مختار تاریخ یک پیرمرد ۶۷ ساله است؛ در حالی که در مختارنامه او با هیبت یک مرد ۴۰ ساله وارد گود می‌شود و به مرور ریش سفید می‌کند.

۷. مختار در تاریخ دو لشگر برای فتح مدینه و مکه گسیل می‌دارد؛ البته در ظاهر کمک به عبدالله بن زبیر؛ ولی این عمل با شکست مواجه می‌شود. از این داستان چیزی در مجموعه دیده نشد.

۸. بخشی از تاریخ قیام مختار حضرت سجاد(ع) است که وقتی مختار سر ابن زیاد را برای آن حضرت ارسال می‌کند، ایشان دستور می‌دهند اهل بیت(ع) رخت عزا از تن برکنند. حتی در یک روایتی می‌پرسند از حرمله چه خبر؟...که در فیلم از این چیزها خبری نیست.

۹. کشته شدن عمره زن مختار بعد از شهادت خود مختار است.

۱۰. در تاریخ از فردی به نام عبیدالله بن علی(ع) نام می‌برند که به عنوان فرزند علی و برادر امام حسین(ع) از مختار طلب حکومت می‌کند که مختار او را تحویل نمی‌گیرد و او به زبیریان می‌پیوندد و سرانجام د روزهای محاصره به عنوان طعمه مورد دستاویز علیه مختار قرار می‌گیرد.

۱۱. مصعب در تاریخ جوانکی ۳۸ ساله است. اما در فیلم بالاتر از ۵۰ را نشان می‌دهد.

۱۲. ابراهیم اشتر بعد از شهادت مختار به زبیریان می‌پیوندد و در جریان حمله اموی ها در کنار مصعب کشته می‌شود.

۱۱. کم و کاستی‌های تاریخی این مجموعه را ما از چشم محقق محترم جناب رسول جعفریان(مشاور فیلنامه) می‌بینیم.

۱۲. دوستان علاقمند برای آشنایی با ماهیت قیام مختار به کتاب "ماهیت قیام مختار بن ابی عبید ثقفی" نوشته محقق ارجمند جناب سید ابوفاضل رضوی اردکانی مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه سوم مرداد 1390 و ساعت 23:32 |