تو چارهای کن که میتوانی!
تو منتظری که ما بیاییم
غربت چه حکایت غریبیست!
آقا تو کجا و ما کجاییم؟
دل در طلب شما هواییست
این غربت ما ز آشناییست
ما صبح و غروب جمعههاییم
عمریست میان ما جداییست
من که طلبهٔ جدیدالورودی به شهر مقدس قم بودم، خیلی بهم برخورد. واقعا در اعتقاد و ایمان من به علما و روحانیت بزرگوار اثر بد گذاشت. اگر نبود عزیزانی مثل آیتالله مصباح و دیگر علمایی که واقعا عالم ربانی هستند و در برخورد با نوجوانان و جوانان آغوش گرمشان را میگشایند و صبورانه به حرفهای آنها گوش میدهند شاید من همیشه بدبین حوزه و روحانیت میموندم. حتی من شنیدهام که حضرت آیتالله آقای مصباح دست دانشجوی جوانی را بوسیده است.
شهر کوچک آشتیان از شهرهای استان مرکزی، در نزدیکی قم قرار دارد. تقریبا سمت غربی قم. با اب و هوای خنک و جاهای دیدنی. شهر کوچکی که مردان بزرگی از آن برخاستهاند. مثل علامه عصر ما، فیلسوف معروف مرحوم آیتالله آقا سید جلالالدین آشتیانی و ...واقعا بزرگان آشتیان نسبت به خود شهر و منطقه زیاده از حد است. حتی بعضی پروین اعتصامی ما را هم به آنجا نسبت میدهند. وااسفا که پروین نادرهٔ دهر نمیتواند جز آذربایجان مال جای دیگری باشد. اگرچه من خودم استان مرکزی و قسمتهایی از قم را هم مال آذربایجان میدانم. چون در این جاها گویش مردم به زبان آذری است. القصه بگذریم از این حس بد ناسیونالیستی که من دارم. همه جای ایران سرای من است... دقیقا اوایل تیرماه بود که برای اولین بار رفتیم آشتیان. واقعا در این هوای داغ و جهنمی قم، آب و هوای خنک آشتیان غنیمت بزرگی است برای ماها. دقیقا آب و هوایش تداعیگر آب و هوای آذربایجان بود. البته از لحاظ طبیعی هم جغرافیایی شبیه مناطق آذربایجان دارد. پر از کوه و درخت و ...
چیزی که بیشتر از هر چیز در بدو ورود به آشتیان توجه مسافران جدیدالورود را به خودش جلب میکند فطیر مخصوص آشتیان است. موقع برگشت مقداری خریدیم و نوش جان کردیم. واقعا نان به این خوشمزگی تا آن روز نخورده بودم.
حالا این هم چند عکس از این دیار عالم پرور با مردمانی مهماننواز و خوب:

آشتیان از بالای تپهای که بوستان قشنگی در آن قرار دارد. ساعت ۲ بعد از ظهر در اوج گرما، آنجا ما را باد خنک میبرد. در سایه حتی آدم سردش هم میشد.

در بالای شهر تابلویی نگاهمان را به خودش جلب کرد. روستای آهو! رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به روستای زیبای آهو!

این هم عکس دیگری از آهو!

در راه برگشت سری هم به سیاوشان زدیم و حرم منور بیبی فاطمه صغری(س) را زیارت کردیم. بیبی فاطمه صغری طبق روایات خواهر کوچک حضرت معصومه سلام الله علیهاست.
این هم نمای نزدیک حرم بیبی که پذیرای میهمانها و زائران است. این مکان مقدس به لحاظ آب و هوای خنک و خدمات خوبی که از طرف تولیت محترم آستانه ارائه میشود زائران زیادی دارد. آشپزخانه و جا برای استراحت در اتاقهای خوبی که دارد از جمله خدمات این آستانه مقدسه است.
وقتی نگاه تو نباشد،
آسمان نیز قفس تنگی است!
"چشمهایت را،
برای این همه دیدن"(۱)
دوست دارم.
لب و خندههای تو را نیز دوست دارم
وقتی لبخندهای تو نباشد
حتی زمین،
آری زمین نیز زندان بزرگی است!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱)تعبیر از نرگس رجاییست
با تشکر از محبت و لطف دوستان، تعدادی دیگر از عکسهای سفر امسال به آذربایجان، به درخواست دوستان عزیز در وبلاگ گذاشته شد.

طبیعت سرسبز منطقه ارسباران و اهر

سه راهی ورگهان کلیبر

محمد پسرخاله احمدرضا و محمدجواد

حسین خالهپسر احمدرضا و محمدجواد

خانه بهداشت و درمان ورگهان

آقای محمدی زحمتکش و مردمیترین کارمند خانهٔ بهداشت و درمان ورگهان. دوستی که فقط یک مادرزن مشترک داریم!

گاوها به چرا میروند

قاصدکها نیز خبر شدند!

سیبها در هوای رسیدن!

آلبالوها زینتبخش طبیعت زیبای روستا

بهار اینجا ماندنیست!

نگاه و دیگر هیچ!

قسمت غربی ورگهان

حیاط خلوت بهداشت و درمان

درخت توتی که با همهٔ وجودش از مهمانها پذیرایی میکند!

نمایی از باغات سیب و هلوی ورگهان

راهی به سوی بهشت طبیعت!

سهند و تو چه میدانی از سهند؟

به سوی اهر!

امپراطور!

امپراطور هم توت میخورد!

داداش امپراطور بر فراز درخت توت!

....

باغهای زیبای ورگهان و روستاهای اطراف در دل کوههای باشکوه!

باغها انتهایی ندارند! تا نگاه میکنی باغ است و داغ!

این هم آقامحمدجواد که زحمت بیشتر عکسها با او بود!

شاه گولی؟ ائل گولی؟

در راه برگشت به قم، منارههای این مسجد تو را به نماز میخواند. مسجدی که به همت اهالی بافرهنگ شهر هیدج از توابع استان زنجان ساخته شده است. تمیز و مرتب با دستشوییهای که بابت رفع حاجت پولی ازت نمیگیرند!
در را باز کن،
هوای بیرون بارانیست!

اینجا بین شهر اهر و روستای ورگهان است. منطقه ای که همیشه تداعی کننده بهار است. تابستانهای گرم هم همین نقطه تقریبا حال و هوای بهار را دارد. خیلی خنک و زیباست.

اینجا روستای محبوب من ورگهان است. روستایی از توابع شهر اهر که در دل کوهستانهای زیبا و سرسبز بسان درَی گم شده است. مردمان زحمت کش این روستا از راه دامداری و باغداری گذران معاش می کنند.

نمای دیگر از ورگهان. خانه ها در دامنه کوه بنا شده اند و زیبایی خاصی دارند. واقعا نشد که با دوربین همه زیبایی های ورگهان را نشان بدهیم.

این هم باغ سیب و هلوی فامیل ما با در قشنگ آن که محمدجواد از آن به دوربین سرک کشیده است. در این دو سه روز این باغ زیبا با توتهای شیرین و خوشمزه اش از ما پذیرایی می کرد.

نمایی دیگر از ورگهان!

و این هم نمایی دیگر از خودم!

باز نمایی دیگر از ورگهان!

و این هم آقا احمدرضا که سه چهار ماهی می شود به جمع ما اضافه شده است. و این اولین سفر او بود به ورگهان.

این هم شهر تبریز و باغ ائل گلی که محمدجواد به آن افتخار می کند. چون ۱۶ سال پیش در همین شهر متولد شده است. البته اولین باری است که اینجا را می بیند!

و این هم حنانه ی من که بعد از هفده روز دوری حسابی دلش برای من تنگ شده بود!

