چه دردناک است:
شاعر باشی و کلمهها از تو رویگردان شوند؛
اهل غم باشی و غم نیز به تو لبخند نزند!
حکایت غریبی است این تنهایی من،
که حتی در شعر نیز نمیگنجد!
این روزها وقتی هجوم دلشورهها
از کنار هیجان و اضطراب من میگذرند
من به تو فکر میکنم: «نکند کسی تو را از من گرفته باشد؟»
این؛ ولی همهٔ حرفهای من نیست!
همهٔ دردهای من نیست.
این روزها حس میکنم
چقدر غصههای نخورده دارم؛
چقدر دلم گریههای بیبهانه میخواهد!
آه، حس خوبی نیست
وقتی احساس میکنی
دیگر کسی نیست تو عاشقش بشوی،
تو به هوایش شبانهها در مهتاب سیر کنی!
آه، چه حس بدی است!
دردی که نه جسم را تحمل آن است
و نه روح را!
و من این روزها استخوانهایم را میبینم
که درد بیعشقی تا قعرشان رخنه کرده است!
و بیچاره روح من،
که زندانی قفس انزواست!

