تبليغاتX
باغچه

چه دردناک است:

شاعر باشی و کلمه‌ها از تو روی‌گردان شوند؛

اهل غم باشی و غم نیز به تو لبخند نزند!

حکایت غریبی است این تنهایی من،

که حتی در شعر نیز نمی‌گنجد!

این روزها وقتی هجوم دلشوره‌ها

از کنار هیجان و اضطراب من می‌گذرند

من به تو فکر می‌کنم: «نکند کسی تو را از من گرفته باشد؟»

این؛ ولی همهٔ حرف‌های من نیست!

همهٔ دردهای من نیست.

این روزها حس می‌کنم

چقدر غصه‌های نخورده دارم؛

چقدر دلم گریه‌های بی‌بهانه می‌خواهد!

آه، حس خوبی نیست

وقتی احساس می‌کنی

دیگر کسی نیست تو عاشقش بشوی،

تو به هوایش شبانه‌ها در مهتاب سیر کنی!

آه، چه حس بدی است!

دردی که نه جسم را تحمل آن است

و نه روح را!

و من این روزها استخوان‌هایم را می‌بینم

که درد بی‌عشقی تا قعرشان رخنه کرده است!

و بیچاره روح من،

که زندانی قفس انزواست!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 و ساعت 8:58 |

تو

گفتی شاعر می‌شوی

و دلِ شکستهٔ شاعرانهٔ مرا به دست می‌آوری!

گفتی عاشق می‌شوی

و نیمه‌های شب برای من شعر می‌خوانی!

گفتی...

و اکنون وقتی دنیا به ‌اندازهٔ دل من تنگ شده است؛

وقتی تنهایی به اندازهٔ مثنوی هفتاد من معنا یافته است؛

این شانه‌های بی‌پناه من است که روی گسل شکستن می‌لرزند؛

و این اشک‌های من است که بر شیار قدیمی احساس می‌لغزند!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 و ساعت 9:45 |
قرارمان این نبود: "تنهایی"

تنهایی فقط مال شماست.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه چهاردهم خرداد 1390 و ساعت 13:18 |
چه حقیرانه است

غم تو آقا!

چه کوچک است

غصهٔ تو عزیز!

*

من اگر از آن غم بزرگ حرف می‌زنم

دل به کسی سپرده‌ام!

*

و تو اگر عاشق نشده‌ای،

غمت، پشیزی نمی‌ارزد!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه هفتم خرداد 1390 و ساعت 1:59 |

تقدیم به همسر خوبم

من هر روز به جای شعر

تو را می‌سرایم

وقتی لبخندهایت

در نگاه من ردیف می‌شوند

و توان حس من از وصف خوبی‌های تو قافیه می‌بازد

من تو را می‌سرایم!

وقتی دوبیتی ابروهایت،

 در خیال من شکل می‌گیرد

طلیعهٔ خوبی است که من غزلی شروع کنم!

ولی غزل که اسم تو نیست

اسم تو اعظم است

یعنی بزرگ‌تر از این حرف‌ها،

حتی بلندتر از مثنوی!

پس چگونه بسرایم تو را،

جز با عشق؟

عشقی که در هیچ چهارپارهٔ کودکانه نمی‌گنجد!

ای بحر طویل عشق!

دل من دیوانی از شعرهای نگفته‌ است؛

دیوانهٔ رباعی‌های ناگفته است!

نگران نباش!

من نیز روزی شاعر خواهم شد، 

و خودم را برای تو خواهم سرود!

برای تو خواهم گفت که اندازهٔ همهٔ عالم دوستت دارم!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه دوم خرداد 1390 و ساعت 1:5 |