تبليغاتX
باغچه

گفتی روز بارانی باشد. گفتی چتر برندارم. گفتی زیر درختان، پیاده، آنجا که کسی پیدا نیست. گفتی پیاده قدم می‌زنیم تا کوه و بعد برمی‌گردیم. گفتی تا خانه یک راست می‌دویم. بعد می‌نشینیم پای سماور. چایی می‌خوریم و گرم می‌شویم...

گفتم هوا ابری باشد، ولی باران نیاید. باد بوزد و طوفانی در کار نباشد. گفتم از کنار درختان، آنجا که همه آمده‌اند. گفتم با ماشین می‌رویم تا پای کوه و بعد برمی‌گردیم. گفتم سر راه خانه، دلستر می‌خریم، خسته می‌شویم و می‌خوریم و بعد من می‌خوابم و تو می‌نشینی فیلم می‌بنینی...

تو چیزهایی دیگری هم گفتی؛ ولی من دیگر چیزی نگفتم. چنین شد که همه قول و قرارها به هم خورد و ما هیچ جا نرفتیم. تو خیلی بدی!

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:46 |
ساده

ساده‌تر

سلیس و روان بگو:

"دلم گرفته برایت!"

*

ساده

ساده‌تر از این هم می‌شود گفت؟

"دلم گرفته برایت!"

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 و ساعت 8:25 |

هلوی شکمو

وقتی می‌خواهیم وارد عالم شیرین و رؤیای کودکان بشویم و آنها را پای قصه‌های خودمان بنشانیم، حتما لازم نیست که آسمان و ریسمان ر ا به هم ببافیم و از توی آنها قصة عجیب و غریبی در بیاوریم. اصلاً لازم نیست برویم سراغ گرگ و روباه و خروس و این زبان‌بسته‌ها. با کمی دقت و تفکر می‌توانیم همیشه خلاق و نوپرداز باشیم. حتی تا آنجایی که می‌توانیم سنت‌های قصه‌پردازی قدیمی را بشکنیم و دنیای جدیدی را پیش روی کودکانمان باز کنیم.

کمی به دور و بر خودمان نگاه کنیم. بعد واقعا و صادقانه به دل خودمان برگردیم. آیا واقعا حرفی برای گفتن داریم؟ آن هم از نوع حرفی که باید برای کودکان زد؟

سرکار خانم هاجر زمانی از آن دست داستان‌نویس‌های خلاق و هنرمندی است که همیشه قصه‌های خوبی می‌نویسد. قصه‌های خوبی که نگاه نو در آنها موج می‌زند. قصه‌های شیرینی که حرف‌های جدیدی برای گفتن دارند. تقریبا دو سالی می‌شود که هر از گاهی، قصة زیبایی از ایشان در مجلة باران می‌خوانید. البته ماهنامة‌ باران فقط یکی از نشریاتی است که او هنرمندانه در آن قلم می‌زند. نشریة سلام‌بچه‌ها، انتظار نوجوان، پوپک و ملیکا و خیلی از نشریات دیگری هستند که خانم زمانی نویسنده ثابت آنهاست. البته بد نیست که بدانید ایشان دبیر تحریریة مجله کوچکی به نام جوانه است که برای خردسالان منتشر می‌شود.

این بار ما قصه‌های شیرین و طنز‌آمیز ایشان را در کتابی به نام هلوی شکمو  دیدیم. قصه‌هایی که در نوع خود بی‌نظیرند. از این جهت که هم نگاه نوی دارند و هم حرفی برای گفتن. اینکه شما چه جوری قصة شیرینی برای بچه تعریف کنی که واقعا به شیرینی و خوشمزگی هلو باشد و هم حرف‌هایی که در شعور و تربیت بچه تأثیرگذار باشد، واقعا کار سختی است؛ امّا خانم زمانی هنرمندانه از عهدة چنین کار سختی برآمده‌اند.

امتحان خوشمزگی و شیرینی این قصه‌ها هم کار چندان دشواری نیست. کتاب را به دست بگیرید و به عنوان نمونه این قصه را برای خواهر یا برادر خردسالتان بخوانید:

دوستي هلويي

هلويي بود كه خيلي مهربان بود. هلو دلش مي‌خواست يك دوست داشته باشد. يك دوست كه به او محبت كند؛ اما نمي‌دانست چه كسي براي دوستي با يك هلو مناسب است. او يك كرم سبز رنگ را براي دوستي انتخاب كرد. هلو دوستش كرم را خيلي دوست داشت. آنها دوستان خوبي براي هم بودند؛ اما چند وقت بعد از دوستي آنها، هلو خيلي لاغر شد. آن‌قدر لاغر شد كه حتي يك قطره آب هم توي بدنش نماند. خوب اين لاغر شدن هلو، يك دليل داشت. كرم سبز براي دوستي‌اش با هلو يك شرط گذاشته بود. شرطش اين بود كه هر روز از خانه‌اش يك ني بياورد و با آن آب هلو بخورد!

حالا هم خودتان قضاوت کنید و هم از بچه بپرسید که نظرش در مورد این داستان چیست؟ آیا شما خودتان می‌توانستید در مورد دوستی و دوستی خوب و بد برای کودکان، از یک قصه تخیلی چنین بهره ببرید؟ اگر می‌توانستید به شما تبریک می‌گوییم؛ اما اگر نمی‌توانستید حتما این کتاب را برای بچه‌های خود بخوانید و خلاقیت و هنرمندی خانم زمانی را تحسین کنید.

چاپ شده در باران اردیبهشت ۱۳۹۰

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 19:43 |

برگرفته از سایت جناب آقای جوانفکر مشاور رئیس جمهور

مجید محبوبی گفت :

سلام اقای جوانفکر! متاسفم که صدای امت حزب‌الله را نمی‌شنوید! مطمئن باشید هر چه دکتر احمدی‌نژاد خواهان دارد از آقای مشایی به خاطر کارهای نسنجیده‌اش متنفر شده‌اند. یه روز بیا قم. بین حوزویان ببین چه خبر است. چرا خودتان را به آن راه می‌زنید؟ آیا صدای طلاب و مراجع را نمی‌شنوید؟ ما بچه نیستیم که می‌خواهید با این حرف‌ها خاممان کنید! مطمئن باشید شما هم هر چقدر از مشایی پشتیبانی کنید و کارهای خلاف شرع و عرف و قانون او را توجیه کنید مردم از شما نیز متنفر خواهند شد. ضمنا ما به آقای دکتر هم بابت آقای مشائی خیلی متاسفیم. اشتباهات آقای مشایی اظهر من الشمس است

*

جوانفکر : آقا مجید این چه اظهر من الشمسی است که آقای احمدی نژاد با وجود فراست غیرقابل انکاری که از آن برخوردار است متوجه نمی شود و با آنکه صراحتا می گوید نظر آقای مشایی نظر دولت و نظر رپیس جمهور است بازهم می گویید که او متوجه نیست. لطفا مقداری هم برای فهم و درک رپیس جمهور از شرع و سیاست و … ارزش قائل شوید.
موفق باشید

**

جناب آقای جوانفکر! با تشکر از جواب شما!

در فراست آقای دکتر احمدی‌نژاد هیچ شکی نیست. مطمئنا می‌دانند. بهتر از من و شما هم می‌دانند. اما چرا اهمیتی نمی‌دهند، من در این مانده‌ام!

شما هم اگر دقت کرده باشید اظهار تأسف بنده هم به این خاطر بود که چرا می‌دانند و اهمیتی نمی‌دهند. خیلی ساده است. با یک تحقیقات یک روزه در قم متوجه می‌شوید که بیشتر طلاب و علما و بزرگان خط و مشی آقای مشایی را مردود می‌دانند و به خاطر حمایت‌های آقای رئیس‌جمهور از ایشان رنجیده‌خاطر هستند.

ما قصدمان تضعیف و تخطئهٔ رئیس‌جمهور محترم نیست. اگر انتقادی هم می‌کنیم به خاطر دوست داشتن اوست.

خبر مرتبط در یکی از خبرگزاری‌ها

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:59 |
من آمدنت را

امشب نیز،

تا صبح نشستم

که سکوت برایم

شعرهای عاشقانه بخواند

امشب نیز

تا صبح نشستم

و سقف خیالم

جز شعرهای عاشقانه

چیزی چکه نکرد!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:10 |
گویدن آسی‌لی

هیچ بیر یئره اومودوم گل‌میر

آسی‌لی قالمیشام

کونلومو،

سنین اولمامازلیقین

ائله دوتوب کی فیکر ائدیرم:

"داردا قالمیشام"

ترجمه:

سرگردان و آویزان،

به هیچ جایی امید ندارم

معلّق مانده‌ام!

نبود تو،

دلم را،

چنان گرفته است

که فکر می‌کنم

در قفس مانده‌ام!

* وقتی احساسم را ترجمه می‌کنم به چیزهای جدیدی می‌رسم! 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:8 |

 

من هر روز این راه را می‌روم و به آخر آن نمی‌رسم. در دورترها کو‌ه‌هایی می‌بینم پر از برف و هر گاه از این جاده‌ای که دو طرفش را درختان سبز بهاری پر کرده، به طرف کوه‌ها راه می‌افتم به آخر آن نمی‌توانم برسم. احساس می‌کنم هر چقدر من به طرف کوه‌ها می‌روم، کوه‌ها از من دور می‌شوند. هر روز وقتی از این جاده می‌روم و به آخر جاده که نمی‌توانم برسم از خودم می‌پرسم پس این قصه کوه به کوه نمی‌رسد و آدم به آدم می‌رسد چه حکایتی دارد؟ نکند آدم‌ها نیز نتوانند به کوه‌ها برسند؟ نکند از این پس نتوانند آدم‌ها نیز به آدم‌ها برسند؟ نکند...

امروز نیز در پی رسیدن به آن کوه، به آن قله‌های پر از برف باز سر از پا نشناختم؛ چقدر رفتم! چقدر رفتم! از نفس افتادم و در نهایت باز نشد که برسم. نمی‌شود که برسم. نمی‌شود! نمی‌شود! آدم‌ها به کوه‌ها نمی‌رسند...نمی‌رسند. قله‌های پر از برف در پس خیال آدم‌ها قرار گرفته‌اند!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:54 |

و من، 

نه،

 ما امروز باید بمیریم،

نه یک بار،

بلکه هزار بار باید بمیریم

هزار بار...

*

احساس من،

رنگ کینه به خود می‌گیرد!

کلمات من هر کدام مشتی می‌شوند.

و وای از غیرت ما!

شرم می‌کنم...

شرم می‌کنم...

*

و اما تو ای شعر!

ای شعر شرمت باد!

چه سان سرها به باد می‌دهی!

ننگ باد بر کلمه "حه‌ ِمد"!

که چون دمل چرکین،

شعرهای "بانو" را کثیف کرد!

احساس لطیف شاعره را ظالمانه خراشید!

مرگ باد بر "آل خلیفه"، آل شیطان!

*

آهای آدمیان همتی، غیرتی!

آهای...!

شاعره ناموس ما بود

که گرگ‌ها به تاراج بردند!

*

آیات‌القرمزی!

اسمت به زبانم نمی‌رود...

*

یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد

حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟(۱)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. بیت از سرکار خانم سقلاطونی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:53 |