تبليغاتX
باغچه

سال ۱۳۸۹ نیز داره به پایان می‌رسه. امسال نیز عمر ما با باران گذشت. همه هم و غم و فکر و ذکرم باران بود و دوستان عزیزی که با هم زیر باران جمع شده‌ایم.

چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود که داشتیم سال ۱۳۸۸ را بدرقه می‌کردیم! امروز به خیلی چیزها فکر کردم. ناگهان به فکرم رسید آنهایی که متولد سال ۱۳۰۰ هستند این روزها دارند نود ساله می‌شن. راستی انها چه حالی دارند؟ آیا ما هم به نود می‌رسیم؟ با این همه فشار و انواع و اقسام بیماری‌ها؟

من چند روز پیش در دوازدهمین روز اسفند وارد سی و هشتمین سال زندگی‌ام شدم. و دقیقا خدا یک روز مانده به سالروز تولد خودم گل دیگری به زندگی‌ام هدیه فرمود. احمدرضا پسر دومم دقیقا روزی پای به این عالم هستی گذاشت که همه چیز برای آمدن او مهیا بود. خدا را شکر. برادری که دیگر برای خودش مردی شده است. خواهری که برای خودش خانمی شده است. و پدر و مادری که بعد از سال‌ها، دوباره شیرینی روزهای سال‌های اول زندگی را تجربه کردند.

امسال سال خوبی بود. سال پر از امید و آرزو. آرزوهایی که هیچ وقت به واقعیت نپیوست؛ اما امیدهایی هم که هر روز بهتر از دیروز در حال شکوفا شدن هستند.

امسال وقتی دوباره مثل همه سال‌های گذشته، مهربانی و بنده‌نوازی خدا را به خوبی لمس کردم، یقین کردم که من آدم خوشبختی هستم. و این بدان معنا نیست که زندگی من روی غلطک افتاده و مسیر راحت و آرامی را می‌پیماید. بلکه اتفاقا من خوشبختیم را در روزهایی دیدم که زندگی روی سخت خودش را به من نشان می‌داد. در روز و شب‌هایی که از هجوم کارها خوابم نمی‌برد. در مواقعی که گره‌ها در هم می‌افتاد و هیچ راهی برای گشودن آنها نبود... و درست زمانی که خودم را در دورترین نقطه از خدا می‌پنداشتم، خدا دست نوازشش را به سرم می‌کشید و من دوباره برمی‌گشتم سر سطر بندگی. امسال باز مثل همة سال‌های گذشتهٔ عمرم دوباره از همه بریدم و تنها به خدا اندیشیدم.

امسال دوباره از همهٔ سراب‌ها گذشتم و به سرچشمه رسیدم. امسال از خیر همهٔ وعده‌های شیطان گذشتم و فقط به وعدهٔ الهی دل بستم که ان الله لایخلف المیعاد...

سررسید امسال را با همه سیاه و سفیدهایی که دارد می‌بندم؛ اما برای سال جدید تصمیم دارم سررسید خوبی بخرم. سررسیدی که از صفحهٔ اولش با عشق نوشته شود و هیچ صفحه‌ای خالی و سیاهی در آن نباشد. می‌خواهم امسال این صفحات را با کلماتی از جنس مهر، عشق، بندگی و دوستی پر کنم که دنیا ارزش سیاه کردن و سیاه دیدن  و سیاه نشان دادن ندارد.

دنیا فرصت خوبی است برای دیدن؛ اما مجالی برای ماندن نیست. تا چشم به هم بگذاری خورشید روزها را یکی پس از دیگری از مشرق به مغرب طی می‌کند و ما را در زمین تنها می‌گذارد.

دنیا برای یافتن است. و من راه خود را یافته‌ام. این راه جز به خدا منتهی نخواهد شد. و انا الیه راجعون!

وقتی بهار از راه می‌رسد؛ وقتی زمین دوباره زندگی خودش را از سر می‌گیرد، ما نیز پر از شوق زندگی می‌شویم. پس هیچ‌وقت نمی‌میریم. هیچ‌وقت نخواهیم مردغ بلکه اگر کوچ و سفری دست داد مسلماً به عالم بهتری خواهیم رفت که با بهار آغاز خواهد شد.

از همه دوستانی که در این سالی که گذشت به بنده حقیر محبت کردند و محبتی از حقیر ندیدند، حلالیت می‌طلبم. از دوستانی که به من خوبی کردند و بدی دیدند. از دوستانی که به هر نحوی در حق من لطف کردند و ...

برای همهٔ دوستان روزهای خوبی را آرزو می‌کنم. روزهای زیبایی که در آن هیچ غمی در دلتان نباشد جز غم دوری دوست. دوستی که نه تنها ما بلکه زمین و زمان منتظرش است. اللهم عجل لویلک الفرج!

   

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 و ساعت 9:12 |
شبی آواره در بیابانی

زیر رگبار سرد بارانی

 

با خودم حرف می‌زدم آرام

در هوای عشق جانانی

 

عشق گویا حقیقتی مبهم

قصهٔ درد و زخم و پریشانی

 

با خودم حرف می‌ز‌دم از عشق

آه تو از عشق چه می‌دانی؟

 

زیر باران چه خوب یادم هست

نشاطم و آن لحظه‌های عرفانی

 

من و آغازی از نهایت عشق

دفتر شعر من و شب بارانی

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیستم اسفند 1389 و ساعت 9:0 |
سلام ای آن که پاک و باصفایی

شبیه آیه‌های ربنایی!

نمی‌دانی که در قلبم نشستی؟

چه دلتنگم نمی‌خواهی بیایی!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 0:30 |
سایه‌های بلند "کوهِ" غم در نگاهم دراز می‌شود!

"تیشه‌ٔ" صبر به دستم می‌گیرم

"شیرین" من!

چگونه این "کوه" غم را از جای برکنم؟

مگر من "فرهاد"م؟

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه سیزدهم اسفند 1389 و ساعت 21:13 |
می‌روم،

می‌روم به فصل تنهایی خود

و آن زمان که فصل تماشا برسد

به دیدار تو برخواهم گشت... 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه دهم اسفند 1389 و ساعت 0:32 |
امشب قلبم را برایت پست می‌کنم

آن را از داخل پاکت بردار،

و بسپار که چنین سر به دیوار قفس نکوبد.

ای دوست! آیا می‌رسد به تو،

که فضای سینه‌ام چنین تنگ شده است؟

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه ششم اسفند 1389 و ساعت 23:49 |

به همه برادران شهید عربی که زیر چکمه‌های ستم دیکتاتورها له شدند

برادر!

تفنگت را بردار.

کنون که سنگ می‌زنند به پر و بال مرغکان اسیر

تفنگت را بردار

و باور کن

که من نیز در بند می و افیون و مستی و دیوانگی نخواهم ماند.

ای بردار تفنگت را بردار

تا دوباره برویم سر سطر حماسه‌ها

بیا مرا نیز با خود ببر از این بزم‌ها

که من نیز عزم جنگ کرده‌ام

و دیگر خسته شده‌ام از:

چشمک ستاره‌های آسمان

از عطر و بوی گل‌های باغچه‌ها

از آیینه

از ترانه

برادر... بیا مرا نیز از این خاک بگسل!

از این عشق کامل به زندگی

آخر این چه عقلی است،

عقل ناتمام من؟

چگونه می‌کند چاره مرگ را؟

تا کی خمیده بماند پشتمان زیر این زنجیر؟

ای برادر، ای سوار،

تفنگت را بردار!

من صدای سم‌ضربه‌های اسبت را می‌شنوم

صدای شیهه‌های خونین اسب‌های عربی

صدای طبل‌ها و سنج‌ها

برادر کنون چه جای صبر است؟

و چه جای تردید؟

جاده‌های انتظار تو را می‌خوانند

راه‌های پر غبار تو را می‌خوانند

برادر!

ای شعر من!

ای شعار من!

ای شعور من!

تفنگت را بردار و بیا

برادر

من از پیراهن خونین تو

برای خودم کفنی خواهم ساخت

و با مرگ به کاروان شما خواهم پیوست!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 و ساعت 0:32 |