تبليغاتX
باغچه
امروز هوا بهاری شد

و آسمان رنگ فولاد گرفت.

کبوترها اوج گرفتند

و صدای "توسل" از گلدسته‌های امامزاده به گوش رسید.

دوباره کوه‌های بلند

باز خاطرهٔ روزهای بی‌تکرار! 

لحظه‌ای هوس باران کردم

ناگهان بغض  آسمان ترک برداشت

و ابرها دلتنگی مرا سخت گریستند!

 آه چه بارانی!

تپه‌های سبز، باران می‌خورند.

گنجشک‌ها، در باران می‌گریزند.

 رودخانه مرا به خود می‌خواند

رودخانه از روستا فاصله می‌گیرد

آه! چقدر دلم می‌خواهد، وقتی باران می‌بارد

"دُن(۱)"، "دجله و فرات(۲)" و "زرینه‌رود(۳)" را یک جا ببینم.

 


۱. رودخانه‌ای در روسیه

۲. رودخانه‌های دوقلو در عراق

۳. رودخانه‌‌ زیبای شهر ما میاندوآب

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 0:21 |

هنوز شاعران زیادی در همسایگی من هستند که کشفشان نکرده‌ام. یعنی نتواسته‌ام. یا نخواسته‌ام. شاید بیش از صد شاعر عزیزی که گزیده یا دیوان کامل شعرشان در کتابخانه‌ام هر شب و روز چشمک‌پرانی می‌کنند. مرا به خود می‌خوانند. وقتی به بعضی از آنها نظری می‌اندازم و قطعه‌ای می‌خوانم می‌بینم از زبان من سخن گفته‌اند. بعضی از آنها به طور کامل به دل می‌نشینند و بعضی‌ها به طور کامل نه. از این مجموعه‌ای که دارم تا به حال توانسته‌ام با شعرهای مرحوم حسین منزوی، مرحوم قیصر امین‌پور، مرحوم سهراب سپهری، مرحوم شهریار، سرور ارجمند جناب ناصر فیض و همچنین همکار محترم سرکار خانم سقلاطونی ارتباط ویژه‌ای برقرار کنم. هر کدام از این بزرگواران شیوه خاص خود را دارند و شعرهایشان هم نیاز به تعریف و تمجید من ندارد. یعنی از شعرای بزرگ و چهره‌های ماندگار شعر فارسی هستند.

اما این روزها، به طور اتفاقی که کتاب "هنوز زن بودم" سرکار خانم نرگس رجایی را به دست گرفتم، دیدم با شاعر فوق‌العاده‌ای دارم آشنا می‌شوم. شاعری که در عین گمنامی شعرهایی آشنایی دارد. شعرهایی که در عین پیچیدگی‌های خاص خود، می‌شود از آنها به عنوان حرف دل یاد کرد.

ببخش

از اینجا تا ...

تو را نگاه می‌کنم.

از هر کجا که برگشتی

مرا در چشمخانهٔ خود دیدی؟!

- این ذوق لعنتی پیاده می‌رود

شعر اگر چیزی از نوع ادب و هنر است، اگر چیزی در مایه‌های معرفت و آگاهی است، اگر چیزی شبیه واگویه‌های ناگفتنی است، اگر چیزی شبیه مویه‌های تنهایی است، اگر چیزی شبیه عاشقانه‌گویی‌های شاعرانه است،...همین نوشته‌های خانم نرگس رجایی است.

در هر کجا که بودی

مرا وقف نگاهت کن ...

نترس!

من سرنوشت عاشقی را

سر قرار اوّل باختم.

شعرهای رجایی در نوع خود بی‌نظیر هستند. یعنی من در این مطالعات چندین ساله‌ام که با شعر خو گرفته‌ام شعرهایی با این طعم، عطر و بو ندیده‌ام. شعرهایی که زبان خاصی دارند و این زبان خاص را به این راحتی‌ها نمی‌توان فهمید.

من از ثانیه‌های عشق

از آن بهشت سرخ که لا به لای دندان‌هایت می‌سوزد

و آن لالایی که لای پتوی نگاهت خفته است

از بهارت،

می‌ترسم.

و شما نیز مسلماً نمی‌توانید بهتر از این تعبیر و ارتباطی که عشق، پنجره و زمستان با هم دارند، تعبیر دیگری سراغ داشته باشید:

زمستان شو

بگذار در بستر پنجره‌ات آغوش باشم.

بیان غالب شعرهای خانم رجایی بیانی است که در آن احساس، حماسه و شعار در هم آمیخته‌اند و ممزوج بدیعی را به نمایش گذاشته‌اند.

آه! تو را واژه‌های بزرگ از من گرفته‌اند

تو را از من گرفته است؛

افغانستان

جنگ

و کوهستان‌های بلند.

متاسفانه محدودیت اطلاعات من در باب مکاتب ادبی و شعر کلاسیک، بیشتر از این اجازه تأویل و تفسیر نمی‌دهد. همین قدر درک می‌کنم که شعر خانم رجایی متفاوت است و شاید به خاطر همین است که در جشنواره‌های مختلف مخصوصا جشنواره‌های بین‌المللی ستاره‌وار درخشیده است. مسلما اگر در پخش و توزیع کتاب‌های این شاعر آینده‌دار درست عمل شود، قشر جوان ارتباط خوبی با شعرهای او برقرار خواهد کرد. به امید موفقیت روزافزون ایشان.

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 و ساعت 22:55 |

امروز صبح با صدای انفجار مهیبی از خواب پریدم. اول فکر کردم رعد و برق آسمان است و باران شدیدی در راه است. بعد دیدم صدای این رعد و برق تمامی ندارد. به ناچار بلند شدم و رفتم بالکن خانه. دیدم آسمان شهر به طرز عجیب و مشکوکی سرخ شده است. فوری بچه‌ها را از خواب بیدار کردم. البته آنها نیز در خواب و بیداری صدای وحشتناک را شنیده و گیج و منگ بودند. من این بار فکر کردم یا آمریکای ملعون بمب اتم زده و یا قیامت در راه است. اشهدم را خواندم بدو رفتم حیاط مجتمع ببینم نظر دیگران چیست. همه وحشت‌زده داشتند به حیاط می‌دویدند. دیدم از جایی شعله‌های آتشی در دورترها را به همدیگر نشان می‌دهند. صدای وحشت همچنان ادامه داشت و هر کس چیزی می‌گفت که ناگهان انفجار دوم شدیدتر به گوش رسید و شعله‌های آتش تا آسمان بالا رفت. خدا را شکر کمی آرام گرفتم و آن وحشت اولیه از بین رفت. از اینکه به آمریکای ملعون سوظن کرده بودم پشیمان شدم و برگشتم به بچه‌ها هم گفتم که چیزی نیست. انگار لوله گازی و چاه نفتی چیزی ترکیده است. بالاخره عجب ترسیده‌یم...آیا صبح قیامت نیز چنین وحشت‌زای خواهد بود؟

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 و ساعت 9:7 |
وقتی قلب کوچک من،

از حس گریه می‌ترکد،

من در آن خاطره‌های شیرین

دنبال شانه‌های تو می‌گردم

آه ای مهربان!

غیر از آغوش گرم تو چه کسی غم مرا می‌فهمد؟

وقتی اشک‌های من

روی دفتر شعرم می‌چکد

وقتی شعرهای من

جز در قالب آه نمی‌گنجد

آه ای عزیزترین!

جز تو، من به حوصلهٔ چه کسی بیندیشم؟

امشب از پنجرهٔ خانهٔ دلم

به خانهٔ شما سرک می‌کشم

تا دوباره شمعدانی‌های خاطراتم

در قاب پنجره پدیدار شود

و شعر من خالی نباشد از یک حس قدیمی !

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 و ساعت 21:34 |

آفتاب ده،

که در زیر پلک غروب،

پنهان می‌شود!

و شب و شام

که هر دو،

 در آغوش کودکان به خواب می‌روند!

و چشم و ابروی مهتاب

که در پس ابرها، عشوه‌گری می‌کند،

آه حیدربابا!

تو آن زمان، از عاشقانه‌های ما،

 برای کودکان ده، قصه‌ای بگو

قصه‌ای بگو که غم در آن موج می‌زند،

 قصه‌ای که از غصه سرشار است،

قصه‌ای که پر از اندوه است!

آهای حیدربابا!

به یاد آن شبی که برف می‌بارید

و کولاک در و پنجره را گرفته بود،

و های و هوی باد در لای درختان می‌پیچید!

مادربزرگ قصه می‌گفت...

به یاد آن شبی که در اضطراب کشندهٔ من،

 گرگ در کمین آغول نشسته بود،

و در هوس خوردن شنگول آب دهانش سرازیر بود!

آه، چه می‌شود حیدربابا،

من دوباره به آن زمستان کودکی‌ام برگردم؟

آیا می‌شود مثل گل دوباره وا شده،

آن گاه زرد و افسرده شوم؟

....

*

"حیدربابا" اسم کوهی در روستای آبا و اجدادی استاد شهریار یعنی خشکناب!

توضیح: دوستان هم‌زبانم، آذری این شعر را حتماً به یاد دارند:

حیدربابا، کندین گونی باتاندا!...

اما برای دوستان همدلم باید بگویم که شعر "حیدربابایه سلام" استاد شهریار یک حس خاصی دارد. خود استاد این را با آن صدای نازنینشان خوانده‌اند و از خود به یادگار گذاشته‌اند. با آن موسیقی باشکوه آذری! که بند بند استخوان‌های آدمی با آن به ساز و نوا درمی‌آید! مرحوم شهریار در این شعر بارها بغض می‌کنند و گریه می‌کنند و شنونده را وادار به اشک ریختن می‌کنند... این "حیدربابایه سلام" واقعا فوق‌العاده است. فوق یک شاهکار ادبی. خوشبختانه به اکثر زبانهای دنیا از جمله فارسی، انگلیسی، کردی و غیره ترجمه شده است.

توصیه‌ام به اهالی اقلیم احساس این است که حتما از خواندن این اثر غافل نشوید. و یا حداقل کاست این شعر را بگیرید و گوش کنید. خیلی از دوستان فارسی زبان را می‌شناسم که با لحن و موسیقی این شعر ارتباط خوبی برقرار کرده‌اند. مرحوم شهریار خودشان تعریف می‌کنند که شخصیت‌هایی مثل محمدتقی بهار، محمدعلی جمالزاده آذری را یاد می‌گرفتند تا "حیدربابایه سلام" را بفهمند!

و اما ترجمهٔ من از این فراز "حیدربابایهسلام" ، یک برگردان کاملا آزاد است، که شاید تنها بویی از آن را به مشام می‌رساند.

اگر قبول کنیم زبان آذری زبان احساس است، ناگزیر باید این را هم قبول کنیم که ترجمهٔ احساس به این راحتی‌ها میسر نیست. بنده خیلی خوشحالم که دوستان به راحتی می‌توانند با دلنوشته‌های من ارتباط برقرار کنند و البته باز تکرار می‌کنم که من به هیچ وجه ادعای شاعری ندارم. حداقل شعر فنی بلد نیستم. جایی که شهریار و حافظ شاعر هستند، جایی که همه این شاعران خوب زمان ما شاعر هستند، واقعا ما باید برویم به قول معروف...

اگر لطف دوستان جلب می‌شود، شما بگذارید به حساب احساس صمیمی آذری ما. البته باید توضیح بدهم که به هیچ وجه آدم ناسیونالیست هم نیستم. به همه زبان‌ها و قومیت‌ها احترام قایل هستم و مخصوصا به زبان فارسی عزیزمان عشق می‌ورزم. زبانی که همه قوم‌های عزیز ایرانی را به هم پیوند داده است. این را هم جهت اطلاع عرض می‌کنم که بچه‌های من با اینکه آذری را بلدند؛ ولی به زبان فارسی حرف می‌زنند. و مادرشان با اینکه فارسی‌زبان است با من آذری حرف می‌زند...

و چه قصه‌ای شد این قصهٔ زبان!

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 و ساعت 1:15 |

  خدایا قوم مرا ببخش،‌اين‌ها نمی‌دانند، نادان‌اند!

گفتگو از: سرکار خانم آزاده شاکری

12 بهمن 1389 ساعت 15:33
«دندان پيامبر شكست. لب تشنه‌اش شكاف برداشت. باز ناله‌اي کرد و دست به آسمان برد. پسر ابي‌وقاص ترسيد. فكر كرد پيامبر مي‌خواهد او را نفرين كند. مي‌دانست كه اگر پيامبر نفرين كند، چه پيش خواهد آمد. اما پيامبر نفرين نكرد. دعا كرد و فرمود: «خدايا! قوم مرا ببخش،‌اين‌ها نمي‌دانند، نادان‌اند!» اين بخشي از داستان «مهربان‌ترين» اثر «مجيد محبوبي» است.

ايبنا نوجوان: در آستانه‌ي سال‌روز رحلت پيامبر (ص) به سراغ يكي از نويسندگاني رفتيم كه درباره‌ي آن حضرت و ساير معصومان (ع) بسيار نوشته است. نخستين داستان «مجيد محبوبي» در سال 1374 در نشریه‌ي «سلام بچه‌ها» منتشر شد. از آن زمان تاكنون داستان‌هاي مختلفي از اين نويسنده در نشریات کودک و نوجوان به چاپ رسيده است. او دبير تحريريه‌ي ماهنامه‌ي قرآني – هنري باران است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 و ساعت 17:54 |
آری

من هم روزی می‌رسم به فردا

می‌رسم به آن روز باشکوه،

تا برای همیشه

تو را وقف چشم‌هایم کنم.

من هم روزی می‌رهم از این اندوه

از این غروب دلگیر

از سکون این روزهای طولانی

از مرارت این شبهای تنهایی!

...

*

خاتون!

لطفاً از اشک‌‌های من

شعری بساز،

و از چشم‌های خیسِ من قصه‌ای

تا در این رؤیاهای شبانه‌ام

هزار بار عاشقانه بگویم:

"دوستت دارم!"

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 2:9 |

با سلام خدمت همه دوستانی که به وبلاگ باغچه سر می‌زنند و این باغچه را با گل وجودشان معطر می‌کنند. از مدت‌ها پیش که من شروع به سرودن شعر نموده‌ام. البته توی پرانتز عرض کنم که دوستان بیشتر مرا با داستان‌نویسی می‌شناسند. در حالی که من با چاپ شعر قدم به عالم ادبیات گذاشته‌ام. و خودم را واقعا شاعر می‌دانم تا داستان‌نویس. البته شاعری که گنگ به دنیا آمده و توان شعر گفتن ندارد! این هم شکسته‌نفسی نیست. یک اعتراف صادقانه است. با این حال دوست دارم شعر بگویم. چون شعر را بیشتر دوست دارم. مخصوصا شعر نو را. شعر سپید و نیمایی را. و از سخنان موزونی که تخیل و اندیشه در آن نیست به شدت بیزارم.

الغرض این یادداشت را برای تنویر ذهن دوستانی نوشتم که خیلی آرام و خصوصی کامنت می‌گذارند و می‌پرسند: "طرف کیه؟" یا مثلاً"چند ساله عاشقی؟" و از این حرف‌ها! حتی بعضی از دوستان مخاطب این شعرها را خودشان می‌دانند!!(که کار نیکان را قیاس از خود گرفته‌اند و یا ما را نیز به کیش خود پنداشته!) گاهی هم از سر دلسوزی چیزهای دیگری می‌گویند. نمونه‌اش این دوست گمنام من که هنوز توفیق آشنایی باهاش ندارم؛ ولی از دوستان خوب وبلاگ هستند و همیشه سر می‌زنند و با نظرات خوبشان تشویق می‌کنند.

"حواست هست این روزها خودت را با چه آمیخته‌ای؟ اندکی فاصله بگیر، از چشمان او به زندگیت نگاه کن! اندکی تغییر لازم نیست...؟؟!!" محمد خالی

در جواب این دوست و همه دوستان دیگر باید عرض کنم که دنیای ذهنی شاعران دنیای خاصی است. یک دنیای غیرواقعی! دنیای خودساخته! دنیای تخیلی و آرزویی! دنیای حسرت و حیرت! دنیای گذشته‌ها و خاطره‌ها... و اعجاز کلام که مولای متقیان با ایراد خطبهٔ حمام، روح آن بندهٔ خدا را به پرواز درآوردند! و فرمودند بدین مضمون که  گاهی کلام خوب با دلهای آماده چنین می‌کند!

با همه عشق و علاقه‌ای که به دوستانم دارم، به بچه‌ها و خانواده‌ام دارم، موقع خلق این دل‌نوشته‌ها - که من به این نتیجه رسیدم "حدیث نفس" هستند،- هیچ وقت کس خاصی را به ذهن نمی‌آورم. بارها در بعضی شعرها هم آورده‌ام که من یک گمشده‌ای دارم که آن گمشده واقعا گم شده است. آن گم شده را در وجود کسی نمی‌یابم. اگر چه گاهی جلوه می‌کند! ولی قسم می‌خورم کسی نبوده و کسی نیست. شاید هم کسی نخواهد بود. با این حال خودم را از هیچ خطائی تبرئه نمی‌کنم. اگر چه عشق را هیچ وقت خطا نمی‌دانم؛ ولی همین به اشتباه انداختن خلق شاید گناهی بس بزرگ باشد که فرموده‌اند باید از مواضع تهم دوری جست. امیدوارم این یادداشت، بندهٔ حقیر را از این سوظن‌ها مبری کند! که من عاشق ادبیاتم و معشوق من در لابلای این شعرها و دلنوشته‌ها دلبری می‌کند و البته به این سخن نیز ایمان آورده‌ام که فرمود: والشعرا یتبعهم الغاوون... و انهم یقولون ما لایفعلون!

همه لطف دوستان را درک می‌کنم. محبت آنها را باارزش‌ترین هدیه می‌دانم. مطمئن باشید که جواب محبت شما جز محبت نیست. 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه ششم بهمن 1389 و ساعت 22:39 |
آه خدای من!

این فصل،

این فاصلهٔ بلند!

و این جاده‌هایی که تا مقصد "نرسیدن" ادامه دارند!

آه، من بی‌تو!

و تو بی‌من!

و من اینجا بی‌تو،

 تنهایی خود را قاب گرفته‌ام

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 19:31 |

خوشا شب و خیال‌ها!

خاصه "شبی که می‌گذرد با تو!"

آسمان، ستاره‌ها

و صدای تو

اکنون که غرق می‌کند مرا

در عشق‌های جوانی!

آه،

چه حکایتی بود!

چه قصه‌ای!

دوباره در کدام آینه ببینم

چشم‌های عاشقم را؟

ای چشم‌هایت حکایت یک عشق!

در کدام رؤیا ببینم

مهربانی چشم‌های تو را؟

*

دلم گرفته است

از این همه دوری!

بگو از چشم‌های من چه می‌خواهی؟

از این بغض‌های بی‌پایان

از انبوه خاطرات جوانی من...

بگذار تمام کنم و بگذرم

که من ناگزیر از چشم‌های تو دل کنده‌ام.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه یکم بهمن 1389 و ساعت 2:22 |