تبليغاتX
باغچه

به این برف قسم

به این سپیدی

من به تعداد دانه‌های این برف

به تعداد شب‌های زمستانی که بی‌تو می‌گذرد

دلم برای تو تنگ شده است!

کجایی تو ای شکوه عصرها؟

کجای خیال من ایستاده‌ای؟

*

من هنوز به هوای تو می‌آیم

تا در آن سوی افق‌های سپید و برفی!

- آنجا که شکوفه‌های برف در آغوش هم فرود می‌آیند

آنجا که همه چیز به مدار عشق می‌چرخد-

من نیز آن‌گونه که تو عاشق من بودی

تو را دوست داشته باشم

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 23:54 |

شعر از: استاد محمد حسین انصاری‌نژاد 

خیابان در خیابان پایکوبِ آهن ودود است

مسافر خسته از موسیقی شهر غم آلود است

به دوشش کوله‌باری از دوبیتی‌های دلتنگی

مزامیر نیستانش پر از اندوه داوود است

به صحرا چشم می‌دوزد سواری خسته پیدا نیست

و بر دریا که از اندوه ماهی‌ها نمک سود است

می‌اندیشد به یک آدینه آن صبح تماشایی

می‌اندیشد ظهورش در کدامین صبح موعود است؟

تمام سارها آن روز شاعر می‌شوند از شوق

و شاعرتر از آنها بید مجنون لب رود است

زمین پلکی به هم تا می‌زند قد می‌کشد ناگاه

که می‌بیند سراسرخالی از بت‌های نمرود است

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه بیست و چهارم دی 1389 و ساعت 18:28 |

شعری از حنانه برای من

پدرجان! تویی که درس آموختی به برادرم

تویی که کامپیوتر بلدی پدرجان!

تویی که در اتاقت می‌نویسی داستان

داستان‌های کودکانه

داستان‌های بزرگانه

تویی یک نویسنده‌ی ماهر!

تویی که داستان‌های جالب می‌نویسی

داستان‌نویسی را به من آموختی

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 و ساعت 0:36 |

یاداشتی بر فیلم اخراجی‌های 3 آقای مسعود ده‌نمکی

گاهی دلم به روزهای دفاع مقدس می‌گیرد. گاهی چنان هوای آن روزها به سرم می‌زند که نمی‌دانم چه کار کنم. در همین اوقات وقتی با خودم روراست می‌شوم با همهٔ واقع‌بینی، می‌بینم حال و هوای روزهای دفاع مقدس یک حال و هوای خاصی بوده است که نظیر  و مشابه آن را نمی‌توان در جایی پیدا کرد. حال و هوای بهشتی! حال و هوای روحانی و حال و هوایی که انسان را تا چند قدمی خدا پیش می‌برد. بدون تعارف من با همة تنفری که از جنگ دارم، وقتی به هشت سال دفاع مقدس نگاه می‌کنم، می‌بینم جنگ فقط ظاهر قضیه است. در باطن؛ اما رازهای مهم زیادی، نهفته بوده است.

یکی از این رازها، اخلاص، عبودیت و خدایی بودن کسانی بود که در این دفاع مقدس شرکت داشتند. جنگی که به ناحق به آنها تحمیل شده بود و آنها به فرمان فقیهی عارف، به نیت دفاع از دین و وطن راهی جبهه شده و در این راه از هیچ رشادتی دریغ نکردند.

بنابراین من به عنوان یک مسلمان، یک ایرانی، به مقدس بودن این دفاع، ایمان کامل دارم. به اخلاص  و ایمان شهیدانی که در این راه جان دادند. به خلوص نیّت رزمندگانی که با جان و دل جنگیدند و تا آخر در این راه ثابت قدم ماندند. راهی که پایان آن قطعنامة 598 نبود. راهی که تا الان هم ادامه دارد.

همان‌طوری که در زمان جنگ، شهدا ستارگان فروزان راه ما بودند، بعد از جنگ نیز، ستارگان دیگری در عرصه‌های مختلف درخشیدند و نام خود را جزو افتخارآفرینان ایران عزیز ثبت کردند.

در عرصة هنر، مخصوصا سینما و تلویزیون نیز، آنهایی که به قصد خدمت وارد این عرصه شدند، تعداد انگشت‌شماری بودند که انصافا کارهای آقای ابراهیم‌ حاتمی‌کیا نمود بهتر و بیشتری داشت. مخصوصا از کرخه تا راین(1371) ایشان،‌ تقریباً در سال‌های پس از جنگ مثل یک بمب عمل کرد و نه تنها در ایران، بلکه در خارج هم نگاه‌ها را خیره کرد. و در این میان غیر از استقبال بی‌نظیر مردمی،‌ واکنش عاطفی عرفانی شهید بزرگوار آوینی به این اثر، خود دلیل محکمی است که آقای حاتمی‌کیا آبی بر آتش دل همهٔ مظلومان جنگ پاشیده است.

بعد از این فیلم، لیلی با من است(1374) آقای تبریزی نیز بوی خوشی از جبهه را با خود آورد.

بعدها نه تنها فیلم دفاع مقدس؛ بلکه کل سینما انگار به کُما رفت! که آقای رسول صدرعاملی فکر می‌کنم به زعم خودشان در اوایل دولت اصلاحات، با اکران فیلم دختری با کفش‌های کتانی(1377) ناجی سینما شد! و با پلاکاردهای "سیمنا زنده است!" جوان‌ها را با جاذبه‌های جنسی به سینما کشاند و از انصاف نگذریم در دورهٔ اصلاحات به موازات رشد ولنگاری و ابتذال در سینما، خود سینما نیز رشد کرد و در نهایت فیلم‌هایی چون "مارمولک(1382)" بیرون داد!

دیگر گذشت و گذشت تا اینکه بساط دولت اصلاحات برچیده شد و دولت اسلامی سر کار آمد و تقریباً نگاه‌ها، در مدیریت‌های فرهنگی عوض شد و این بار پس از سال‌های نه چندان دور تنها فیلمی که سال‌های دفاع مقدس را به یاد همگان آورد، فیلم اخراجی‌ها(1386) بود. فیلمی که آن را نه یک کارگردان حرفه‌ای و مشهور بلکه کسی ساخته بود که مدت‌ها پیش در عرصهٔ روزنامه‌نگاری فعالیت‌های دفاع‌مقدسی می‌کرد و با دولت وقت در افتاده بود. کسی که بعد از توقیف نشریاتش شلمچه و جبهه، به ساختن فیلم‌های مستند اجتماعی رو آورده بود که البته جزو پرفروش‌ترین فیلم‌های سال‌های 1382 و 1383 بود. غیر از فروش دست به دست کپی می‌گشت و نفر به نفر، خانه به خانه تماشا می‌شد.

فیلم اخراجی‌ها، یکی از آن فیلم‌های اصیل ایرانی بود که در سکانس‌های اولیه‌اش اصالت صفای زندگی ایرانی را به تصویر کشیده بود. کافی بود مخاطب همین صحنه‌های اولیهٔ فیلم را ببیند و دیگر تا آخر فیلم از پای آن بلند نشود. سادگی روایت، طنز و شیرینی آن، داستان فیلم را پیش می‌برد و تا قضیه، به مسئله دفاع مقدس می‌رسید و مردم تازه یادشان می‌آمد که مدت‌هاست فیلم خوب جبهه‌ای ندیده‌اند.

صحنه‌های اعزام یادآور کلی خاطرات خوب دوران دفاع مقدس بود. کیست که این سکانس را ببیند و یاد آن روزهای پرشور اعزام نیفتد!

فیلم اخراجی‌ها با همة نقاط قوت و ضعفش بیشتر از فیلم‌های دیگر به دل نشست و برای اولین بار در تاریخ سینمای ایران، رکورد فروش را شکست. بعد از اخراجی‌های یک، اخراجی‌های 2 نیز به صحنه آمد و آن نیز مثل قبلی با استقبال خیلی خوب مردم مواجه شد و من بیشتر از هر جای آن، سکانس آخرش بیشتر تحت تأثیرم قرار داد. آقای ده‌نمکی غرور ایرانی‌ها را قلقلک داد و اشک غیرت را به چشم‌ها نشاند.

حالا که حاجی مسعود در حال ساخت قسمت سوم اخراجی‌هاست، و با همة مشغله‌های فکری و کاری، از وبلاگ‌نویسی غافل نمی‌ماند و سعی می‌کند ارتباط خودش با مخاطب را به گرمی حفظ کند، باید صادقانه بگویم که من به عنوان یک مخاطب عادی که رزمنده‌های وطنش را دوست دارد دغدغه‌ام این است که اولاً مبادا سرنوشت این فیلم نیز به سرنوشت زیر آسمان شهر(1380) مهران غفوریان دچار شود که از بس کش دادند که شورش درآمد! یا مرد هزار چهرة مهران مدیری... که معتقدم هر چیزی اندازه و قاعده‌ای دارد. ثانیاً مبادا آقای کارگردان با این فروش‌های میلیاردی  و این همه شهرت اخلاص آورده،‌ آن هدف اصلی را گم کند! و ...

و حرف آخر با خود آقا مسعود عزیز اینکه: به خدا، این اقبال، مدیون اخلاص خودتان و آن کسانی است که شما داعیة دفاع، از هدف آنها داری. خدای نکرده اگر روزی این اخلاص رنگ ببازد، بعید نیست زبانم لال قصة آقای مخملباف و آقای نوری‌زاد تکرار شود. الهی مباد آن روز! آمین

در خاتمه از اینکه دیدم شما از طرف خبیث‌ترین رسانه‌ها مثل ویکی‌پدیا متهمی خوشحالم؛ اتهام آنها شما را از همة اتهامات مبرّا می‌کند. 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 و ساعت 7:33 |
چه مضحک است

تخیلات من!

وقتی تا دورددست‌ها

با تو هم‌سفر می‌شوم. 

آه  این جاده‌های برفی چقدر کوتاهند!

وقتی جاده تمام می‌شود

برف تمام می‌شود

یک روز ناتمام تمام می‌شود

من حتی وقتی آخر دنیا هم می‌رسم،...

...

چه کسی حرف‌های مرا باور می‌کند؟

دیگر چگونه بگویم: "دوستت دارم"؟

وقتی این اشک‌های غلطان گونه‌هایم را نمی‌بینی

وقتی برای دلخوشیم

حتی لبخندی هدیه نمی‌کنی!

*

ببین چگونه آغاز شدم

که این چنین به پایان خود می‌اندیشم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه دوازدهم دی 1389 و ساعت 11:26 |

آقای رحیمیان با نقل یک خاطره از مکاشفه یک پدر شهید در 18 تیر 78گفت: در این مکاشفه ائمه از مرحوم آیت الله فاضل درخواست کرده بودند که به کمک رهبر انقلاب برود.

به گزارش شبکه ایران "حجت‌الاسلام رحیمیان" نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید در پنجمین نشست ماهیانه سازمان بسیج جامعه پزشکی که در تالار ابن سینا دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی برگزار شد به بیان خاطره ای از یک پدر شهید در مورد رهبر انقلاب پرداخت و گفت: خاطره ای از یک پدر شهید شنیده بودم که از نزدیکان بیت مرحوم فاضل لنکرانی بود. همیشه دوست داشتم این خاطره را از زبان خود ایشان بشنوم. فاطمیه اول امسال به همین منظور راهی قم شدم .منزل مرحوم فاضل جلسه روضه بود. رفتم آنجا و از حاج آقا جواد فاضل فرزند مرحوم فاضل سراغ آن پدر شهید را گرفتم.

بنابر گزارش خبر رحیمیان ادامه داد: مشخص شد که این پدر شهید خادم بازنشسته حرم حضرت معصومه (س) است. بنابراین حرم رفتم و بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء آدرس دقیق تری از یکی از خدام گرفتم و راهی منزل این پدر شهید شدم. هنگامی که در را زدیم سریعا باز کردند؛گویا منتظر ما بودند. من از پشت پرده گفتم من فلان کس هستم. گفتند بفرمایید منتظر شما بودیم. ابتدا فکر کردم شاید منتظر فرد دیگری بودند و اشتباها در را به این سرعت به روی ما باز کردند ولی معلوم شد که خیر این طور نبود. بالاخره خدمت این پدر شهید رسیدیم که تازه از بیمارستان و عمل جراحی فارغ شده بودند و فکر کرده بودند که ما برای عیادت ایشان آمده ایم.

رحیمیان افزود: بعد از احوالپرسی خواستار این شدیم که داستان را از زبان این پدر شهید بشنویم ولی به دلایلی امتناع کردند. خلاصه از ما اصرار و از وی انکار. ولی بالاخره تصمیم بر این شد که برای یک بار دیگر قضیه را بازگو کند.(حدود چهل سال بود که اعتکاف این پدر شهید ترک نشده بود. یعنی قبل از اینکه اعتکاف در ایران مرسوم شود و از قدیم در مسجد امام و مسجد اعظم معتکف می شد.) گفت از اعتکاف به منزل باز می گشتم و بی خوابی و خسته بودیم و به منزل گفتم که می خواهیم بخوابیم. (حتی جایی که خوابیده بود به ما نشان داد).

نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید با بیان اینکه این پدر شهید یک یا دو روز بعد از حادثه 18 تیر 78 این خواب را دیده بود،‌ خاطرنشان کرد: این پدر شهید ادامه داد: نمی دانم که چقدر از خوابم گذشته بود که دیدم گویی چراغ ها روشن شدند. آمدم که اعتراض کنم که چرا چراغ ها روشن شده اند احساس کردم که نور چراغ نیست بلکه نور دیگری است. دقت کردم دیدم بانویی دست به کمر گرفته کنار اتاق ما ایستاده. تا کمی به ایشان توجه کردم کنار من روی زمین نشست. خطاب کرد: «آقای احمدی! علی من غریب است، علی من مظلوم است، علی من تنهاست». من همان وقت ناگهان احساس کردم این بانو حضرت زهرا(س) و منظور ایشان از علی من، حضرت علی(ع) است. تا چنین چیزی به ذهن من خطور کرد ایشان تکرار کردند: «فرزندم علی غریب است،‌فرزندم علی مظلوم است، فرزندم علی تنهاست». دیگر من منقلب شده و در همان حال متوجه شدم آقایی قائم کنار ما ایستاده است.(مشخصات آن آقا را نیز توصیف کرد. خواست خدا بود که امکانی فراهم شد و ما فیلمی از این بیانات پدر شهید نیز تهیه کردیم).

وی همچنین گفت: این پدر شهید در ادامه گفت این آقا که کنار ما ظاهر شده بود به من خطاب کرد: «آقای احمدی! برو نزد آقای فاضل لنکرانی و به ایشان بگو قیام کند. این میمون ها را از قم بیرون بریزند.(چون همان روزها یعنی 18 تیر در قم نیز امتداد فتنه وجود داشت) از تهران بیرون بریزند». بعد با دست چپش اشاره کرد و گفت: «این ها خیال می کنند با توهین کردن به من،‌دست از حمایت از نایب ام بر می دارم. من از نایب ام حمایت می کنم». هنگامی که دست این آقا حرکت کرد دیدم جایش کابینه فلان جلوی صورت من شکل گرفت. چهره ها مبهم بود ولی سه چهره روشن بود. یکی در راس شان بود و دو نفر دیگرشان مهاجرانی و عبدالله نوری بود. چهره های بقیه مبهم بود و تنها چهره های این سه نفر روشن بود. گفتم: «آقا! آقای فاضل مریض است. مدتی است قدرت حرکت ندارد و باید چند نفر کمکش کنند». ایشان فرمود: «آقای فاضل به فعالیت اش ادامه می دهد».

رحیمیان افزود: این پدر شهید صبح فردا خدمت آقای فاضل رفته و ماجرا را بازگو می کند. آقای فاضل نیز اشک ریخته و می گوید این خواب نبوده بلکه مکاشفه بوده.

نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید همچنین گفت: این پدر شهید به آقایی که دیده بود اشاره کرد و گفت: آن آقایی که کنارم ایستاده بود خیلی به چشم من آشنا بود. گویی جایی دیده بودمش. خیلی فکر کردم تا یادم افتاد. سالی قرار بود حج مشرف شویم. ولی قبل از اینکه مشرف شویم به علت تصادف نصف بدن خانم ام فلج شد. ولی با هر زحمتی وی را نیز همراهم بردم. در سعی بین صفا و مروه بودیم که حاج خانم افتاد و مرد. چون من مرده زیاد دیده بودم عرق مرگ را روی پیشانی وی تشخیص دادم. رو به کعبه کردم و گفتم: «آقا امام زمان(عج) من اینجا غریبم و این ها با ما بد هستند. دیگر جنازه این را به من نمی دهند. به داد من برس و ...» بعد از چند جمله دیدم آقایی کنار من ایستاده و به من اشاره کرد.  بالای سر همسر من نشست و گفت ایشان حالش خوب است. بعد دیدم همسرم بلند شد و حرکت کرد. آثار فلجی وی نیز بر طرف شد. دیدم این همان آقا است.

وی گفت: دست خدا بر سر رهبر ما است و دست ایشان بر سر ما است. ایشان بنده مخلص خدا است. من از سیزده سالگی نزد امام بودم. به جز مدتی که زندان یا در تبعید بودند. ویژگی هایی که ما در امام مشاهده کردیم در رهبری وجود دارد. خدا آنکه شایسته بود و شایسته است جایگزین امام کرد.

رحیمیان پیش از اینکه وارد این بحث شود اشاره کرد این پدر شهید که مکاشفه برای وی رخ داد چهار روز قبل از سفر مقام معظم رهبری به قم فوت کرد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 18:38 |

دوستانی که از قدیم‌الایام با وبلاگ من مرتبط هستند، حتما مطلعند که از سه چهار سال پیش بنده دچار عارضهٔ دردی نامشخص از ناحیة کف پا بودم. البته نه کف کف! بلکه یه ذره بالاتر یعنی بین مچ و کف. زیر آن گرهی که اسمشو نمی‌دونم چیه! حالا خیلی به اسمش گیر ندهیم؛ ولی انصافا درد کشنده‌ای بود. در اوایل یعنی حدود سه چهار سال پیش با شروع اولین درد رفتم پیش ارتوپد. آقای ارتوپد در کمال خونسردی نگاهی کرد و گفت: "چیزیش نیست!" بعد هم نوشت عکس. رفتم عکس گرفتم و آوردم باز هم مؤکداً گفت: "دیدی گفتم چیزیش نیست، برو استراحت کن خوب می‌شی!"

رفتم و بعد از چند روزی آن درد وحشتناک خوب شد. دوباره یکی دو ماه دیگر شروع شد. این دفعه شب از شدت درد گریه کردم. خانمم خمیر روغنی درست کرد و فی‌الفور دردش تسکین یافت، ولی باز سه چهار روزی نتوانستم پایم را زمین بگذارم.

مدتی بعد دوباره خوب شد. دوباره نزدیکی‌های عید شروع شد. طوری که برای رسیدن به قطار تهران- مراغه ماشین دربست گرفتیم تا از دید و بازدید عید عقب نمانیم.

بالاخره خیلی سرتان را درد نیاورم. از هر چه دکتر و شکسته‌بند و غیره بود رفتیم. حتی در این وبلاگ هم چیزهایی نوشتم و بعضی از فیزیوتراپ‌های عزیز پیشنهاداتی دادند. ولی کارساز نشد. آخرش مجبور شدم بروم دوباره پیش یک ارتوپد. این ارتوپد خیلی مشهور و معروف بود. در قم. وقتی با هزار مصیبت توانستم ازش نوبت بگیرم خیلی خوشحال و مطمئن بودم که حتما چاره‌ای خواهد کرد. بالاخره رفتم پیش آقای دکتر. دیدم بله واقعا دکتریه که سرش خیلی شلوغه. تازه آدم سیاسی هم بود. با هر مریضی که خوش و بش می‌کرد تکه‌ای به احمدی‌نژاد می‌پراند! مثلا در جواب دفترچه‌های دهاتی‌ها می‌گفت: "این دفترچه‌ها به درد احمدی‌نژاد می‌خورد!" و از این قبیل متلک‌ها!

به هر حال این آقای دکتر خوب تا نگاهی به پای ما انداخت، گفت: "برو عکس بگیر بیار". فوری رفتم عکس گرفتم و روز بعدش رفتم خدمتشون. تا به عکس نگاه کرد، گفت: "آقاجان شما پاتون اضافه استخوان درآورده! برو این آمپول را بگیر و بیار تا بزنم خوب شه."

با ناراحتی گفتم: "راست می‌گی آقای دکتر؟"

گفت: "بله، اگر نجنبی شاید عمل هم بخواد"!

فوری با عصا پا شدم و رفتم از داروخانه یک آمپولی خریدم که سال ۱۳۸۷ قیمتش ۱۲ هزار تومان بود. بردم دکتر این آمپول را به کف پایم کوبید و داد گچش گرفتند. گفت: "ده روز باید تو گچ باشد". گفتم: "باشه".

تو این ده روز خوب شد. گچ را هم خودم شکوندم. دقیقا ۱۰/۱۰/۱۳۸۷ بود. دقیقا تا ۱۰/۱۰/۱۳۸۸ هیچ دردی نکرد. ولی نمی‌دانم علتش چه بود دقیقا از همین روز شروع کرد به درد کردن. دوباره همان آش بود و همان کاسه. یعین دو سه روزی خوب می‌شد و شش هفت روزی درد می‌کرد. تا اینکه در فروردین امسال تنهایی رفتم خدمت امام رضا (روحی فداه) و از آن امام رئوف چند چیز خواستم که یکی هم رفع این کسالت بود. بعدها در خواب دیدم از طرف امام یک مرقومه‌ای آمده که هر چه خواتستم بخوانم نتوانستم. ناچار به یک اقای روحانی که نمی‌شناختمش نشان دادم و ایشان هم وقتی نگاه کرد گفت: من هم نمی‌توانم بخوانم؛ ولی فکر کنم آقا فرموده‌اند که آن چیزهای دنیوی که از ما خواسته‌اید به زودی بهشان خواهید رسید. وقتی از خواب بیدار شدم خیلی خوشحال بودم. ولی ناراحت بودم از اینکه چرا فقط مسائل دنیوی را پیش آقا بردم. شاید در مورد مسائل اخروی چیزی نخواستم. نمی‌دانم. به هر حال هنوز هم با اینکه، این خواب برایم گنگ و نامفهوم است؛ ولی برایم الهام شد که خیلی از مشکلاتم امسال حل خواهد شد. و من بزرگترین مشکل را درد این پایم می‌دانسم.

تابستان گذشته یعنی تابستان امسال وقتی رفتم میاندوآب، باز از شدت درد واقعا زمین و زمان از دستم به تنگ آمده بود. برادر بزرگم مرا به بیمارستان میاندوآب برد. آنجا دکتر نوشت به عکس. او هم گفت که استراحت کنم. ولی من گوشم بدهکار نبود. برادرم عکس را گرفت و گفت برویم ینگ‌آباد شاهین‌دژ. از قدیم اسم اوستا عبدالله به گوشم خورده بود. شکسته‌بند معروف و ماهری است. حتم کردم اگر برویم پیش ایشان یک چاره‌ای خواهد کرد؛ ولی ایشان وقتی پایم را دید گفت: چیزیش نیست! باد رفته توش!! یه چیز مسخره‌ای گفت که خنده‌ام گرفت. گفتم‌: اوستا جان حالا شما یه دارویی ندارید این باد رو بخواباند؟ گفت نه نداریم. تو باید بروی پیش دکتر!! اوستا عبدالله پاک ناامیدم کرد.

بعد از اتمام مسافرت دوباره به قم برگشتم. مرداد ماه بود. دقیقا ۲۵ مرداد دوباره درد به جان پایم افتاد و پدرم را آورد جلوی چشمم. قبلا از یکی دوستان شنیده بودم که زالو انداخته بود و دیسک کمرش خوب شده بود. گفتم توکل بر خدا برویم این را هم آزمایش کنیم. رفتم مطب حکیم آل اسحاق!

این حکیم آقای عجیبیه! از علمای بزرگوار و انقلابیه که پسر و برادرز‌اده‌اش شهیده و یکی از پسرانش هم وزیر بازرگانی دولت آقای هاشمی رفسنجانی بود. مهندس یحیی آل اسحاق!

برادرش مرحوم آقا شیخ علی آل اسحاق هم که استاد اخلاق ما بود در تبریز. در قم هم که خدمتشان می‌رسیدیم و فیض می‌بردیم. شاگردان حکیم زالو نوشتند. رفتیم پایین ۴ تا زالو انداختند جان پای ما و حالا نمک کی بمک!! جالب بود. برای اولین بار این قضیه را تجربه می‌کردم. البته مکیدنشان درد نداشت. فقط خون زیادی شتک می‌زد و آدم یه جورایی می‌ترسید. فکر می‌کردم الان دریای خون جاری خواهد شد.

خلاصه کنم که از آن زمان تاکنون درد از پای ما رخت بر بسته. دیگر هیچ دردی نیست. هر روز هم یکی دو ساعت پیاوده‌روی دارم.

امیدوارم دیگر هیچ وقت این درد سراغم نیاد. توصیه می‌کنم دوستان برای رفع دردهای ناعلاج حتما زالو را هم امتحان کنند!

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 1:13 |
یادش بخیر آن سیل، آن طوفان که خس و خاشاک را برای همیشه دفن نمود!

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه نهم دی 1389 و ساعت 9:13 |

تقدیم به آستان مقدس سیدالشهدا(ع)

چو غنچه، لخته لخته خون، دلم ز ماجرای توست

تمام اشک‌های من به پای کربلای توست

 

حدیث سبز زندگی! برای من غزل بخوان

صدای دلربای حق، صدای آشنای توست

 

شب است و می‌چکد غم از فضای سینه‌ها برون

و آفتاب کربلا، ‌نشسته در عزای توست

 

اگر چه تشنه رفته‌ای به آستان ایزدی

هزار کوثر صفا روان به زیر پای توست

 

چگونه می‌روی بمان،‌ تو در میان شعر من

تمام شعرهای من غزل به غزل به پای توست 

شعر از سرکار خانم فکریه سلامت روندی

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه ششم دی 1389 و ساعت 22:29 |

برای آدمی مثل من که خیلی خیلی خوشبین است،‌اتفاقاتی از نوع خودم می‌افتد! گاهی از دست آنهایی که فقط قسمت خالی لیوان را می‌بینند خیلی حرصم می‌گیرد. مثلا اگر بهش بگویند یک ساعت دیگر صاحب یک چیز باارزشی می‌شوی، هزار دلیل می‌آورد برای رد کردن آن. یعنی درصد باور این افراد تقریبا زیر صفر است. ولی من بر عکس این افراد مثلا اگر بهم بگویند فلانی برندهٔ یک دستگاه ماشین پژو صندوق‌دار شده، سعی می‌کنم دلایلی بیاورم که آن فلانی خودم باشم. تا وقتی که واقعا باور کنم که نه واقعا آن فلانی برنده من نبوده‌ام. و این شاید یکی از عجایب چندگانه جهان باشد. نمی‌دونم شاید واقعاً آدم خوش‌خیالی هستم و اصلا نمی‌دانم این خوش‌خیالی بد است یا خوب.

امروز طبق آن پیش‌بینی قبلی که رفتم به ماشین گاز سی ان جی بزنم، خیلی امیدوار بودم که یک سیلندر گاز بیشتر از ۵۶۰۰ نباشد، اصلا از اینکه فکر می‌کردم ۵۶۰۰ تومان خواهد بود از دست خودم ناراحت بودم. چون محال بود چنین اتفاقی بیفتد؛ ولی با هزار دلشوره و دلهره رفتم سی ان جی و وقتی دیدم قیمت جدید به سیستم تعریف کرده‌اند،‌یه کمی یه جوری شدم. بعد که آقای گاززن، شلنگ گاز را وصل کرد و در عرض چند ثانیه مبلغ به ۲-۳ هزار تومان رسید داشتم سکته می‌کردم. چند بار پایم را زمین کوبیدم که این دستگاه لامذهب این جوری بي‌رحمانه شماره نیندازد که هیچ توفیری به حالش نکرد و من ماندم و یه دل پر از آشوب. در اثر کمی استفاده از این مایهٔ حیات فشار دستگاه‌ها خیلی زیاد بود و در عرض چند دقیقه سیلندر پر شد و من دیدم قیمت روی ۵۸۰۰ بالاخره آرام گرفت. و من برای اولین بار بود که به یک همچو چیز بي‌ارزشی این قدر پول مفت می‌دادم!

البته تا چند روز پیش تلقی من چنین بود؛ یعنی چنین القا کرده بودند که چیزهایی مثل گاز، نان، هوا، باد(که ارزش واقعی‌اش در هفته‌های گذشته در تهران مشخص شد!) و آب خیلی ارزش ندارند. حتی چند سال پیش در کلاس علم کلام هم استاد می‌گفت که خدا چیزهایی  که خیلی مورد نیاز بشر را زیاد آفریده است و ظاهرا چنین استنباط می‌فرمودند که هر چقدر استفاده کنیم اشکالی ندارد! و البته این درست؛ ولی ای کاش می‌فرمودند که درست استفاده کنیم.

الغرض؛ اینکه افراد خوش‌خیالی مثل من که فکر می‌کردند می‌شود بدون ماشین هم زندگی کرد، دیروز به اشتباه خودشان پی بردند. چرا؟ چون غفلتاً مهمانی آمد و همهٔ محاسبات خوش‌خیالی را به هم زد. بیا ما را از ترمینال ببر! بعدش حرم، بعدش جمکران، بعدش هم دوباره ترمینال و این یعنی یک سیلندر ۵۸۰۰ تومانی باد هوا(دود) شد! حالا یواش یواش می‌فهمم که زندگی را دود کردن یعنی چه!

آقای احمدی‌نژاد! ای آقایی که زیاد می‌داند! باباجون وقتی بنزین گران بود ما به گاز امیدوار بودیم. خودت چند بار فرمودی پاک است و ارزان! حالا چه خاکی(منظورم سوخت است!) به سر(باک)ماشینمان بریزیم؟ به خدا اگر ترس از اهل و عیال نبود همین امروز چوب حراج به این قارقارک می‌زدم و از شرش راحت می‌شدم.

حالا شاید یک عده از دوستان بفرمایند که پس پول یارانه‌ها را چه جوری هاپلی پلو کردی؟ جوابش خیلی راحت است: "آقا و خانم بیمه‌ای!!"

۲۰۰ هزار تومان هم گذاشتیم روش. حالا با این پول نویسندگی ببینم چه کار می‌کنی آقای خوش‌خیال؟

حالا نمی‌دانم چه نتیجه‌ای بگیرم:

۱. آیا مبلغ یارانه‌ها کم است؟

۲. آیا درآمد ما کم است؟

۳. آیا خرج زندگی زیاد است؟

۴. آیا اصلا شاید گرانی است تو این مملکت؟

۵. آیا از این به بعد نان را با گوشت بخوریم؟چون قبلا گوشت را با نان می‌خوردیم و

۶...

به خدا قصدم تضعیف طرح برنامهٔ هدفمندی نیست؛ ولی به نظرم می‌شد بهتر و متعادل‌تر از اینها عمل کرد. مثلا قیمت‌های سوخت را می‌شد دو برابر و سه برایر کرد. وقتی ۱۰ برابر می‌کنی پدر صاحب بچه درمی‌آید! امیدوارم این حرف به گوش آقای احمدی‌نژاد برسد و تجدید نظری بفرماید.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه سوم دی 1389 و ساعت 19:38 |