تبليغاتX
باغچه
روزهای پاییزی من،

می‌گذرد بی‌بهار

می‌گذرد

می‌گذرد بی‌بهار

و من چگونه تاب بیاورم

وقتی  باران خاطرات اردیبهشت

قطره قطره یاد مرا خیس می‌کند؟

تمنا می‌کنم رفیق!

وقتی از روی برگ‌های افتاده،

وقتی با طنازی،

 دست در دست نسیم می‌خندی و می‌گذری

فکر کن که من کجا هستم،

کجا می‌توانم باشم؟

حدس تو درست است: همین اطراف،

در خلوت تپه‌های پاییز زده که با تنهایی من سهیم شده‌اند!

امروز زیر باران دوباره تو را صدا زدم!

چه رؤیایی! انگار خواب بود!

چه بارانی؟ ...

هوا آرام بود

و من تنهایی روزهایی پاییزی‌ام را زمزمه می‌کردم

من آواز می‌خواندم

و شده بودم هم‌ آواز دشت‌هایی که در غروب جز سکوت آوازی نمی‌خوانند

و  بی‌صدا سر در بغل شب می‌گذارند و اشک می‌ریزند!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 و ساعت 20:49 |

امشب نیز غربت خودم را گریه می‌کنم

چگونه وا می‌گذاری مرا و می‌گذری از من؟

مگر من چقدر زندگی کرده‌ام تو را،‌ خودم را؟

من چه دارم؟

چه دارم جز کوهی از غم؟

امشب دوباره پر می‌‌شوم از سردی و غربت این پاییز

...

 وای بر تو،

مگر چه مانده است از من، جز درد،

جز داغ

و چشم‌هایی که هر شب تو را با بی‌قراری گریه می‌کنند!

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 و ساعت 0:38 |
آنا دئیلیمده یازماسامدا،

        دانیشماسمدا

                           دئیئب - گولمَسمده

 منیم فیکریم،‌ذکریم، احساسیم آذری‌دی!

منیم فارسی یارادمیشلاریم اثرلرده هامئسی، آذری اولدوغوما مدیوندی!

بوندان آرتیخ دئمه‌لیم کی:

فارسینی اگر آذری احساسینان یازماسان شاهکار اولا بیلمه‌ز!

ترجمه  فارسی برای دوستانی که مدام پیگیر ترجمه خواهند شد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 و ساعت 22:47 |
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیستم مهر 1389 و ساعت 22:52 |
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه شانزدهم مهر 1389 و ساعت 13:23 |

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 و ساعت 23:24 |
مختصر بگویم:

"دلم بی‌تو گرفته است!"

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه یازدهم مهر 1389 و ساعت 21:52 |
امشب نیز آمدم،

نگو در خانه‌ات بسته نبود!

نگو بودم و تو نیامدی!

من آمدم، تو نبودی!

تو هیچ وقت نیستی،

هیچ وقت نبوده‌ای

و این هزار و یکمین شبی است که در انتظار هیبت شهرزادی تو می‌مانم.

تو نیستی،

تو را نمی‌بینم.

پس می‌روم.

می‌روم

تا در انتهای غریبی، بی‌کسی،

گریه کنم!

می‌روم تا در آغاز این جنون،

به پایان خود بیندیشم.

می‌روم تا به تنهایی خود ایمان بیاورم.

می‌روم تا در جستجوی دوبارهٔ تو،

به این عشق یک‌طرفه

به این حقارت،

به این درد و رنج بی‌حساب، پوزخند بزنم!

می‌روم،

می‌روم از این قلمرو،

از این اقلیم،

از این خانه،

تا در کویر غربت، آواره شوم.

می‌روم تا در جستجوی دوبارهٔ تو گریه کنم.

می‌روم....   

  ‌  

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه نهم مهر 1389 و ساعت 0:36 |
۱

زیبا بود.

۲

دلم را برد.

۳

به خواستگاری رفتیم.

۴

ازدواج کردیم.

۵

بچه‌دار شدیم

۶

پسر اولمان دبیرستان می‌خواند.

۷

دخترمان کلی خواستگار دارد.

۸

سومی در راه است.

۹

زندگی تمامی ندارد.

۱۰

و ما همچنان به امید روزی که فرجی حاصل شود و از دست هم خلاص بشویم، هر روز هزار تا حرف نامربوط به هم می‌زنیم و یک هفته در میان هم با هم قهر می‌کنیم.

۱۱

فرج نزدیک است.

۱۲

تحمل سخت‌تر می‌شود.

۱۳

امروز به یکی از امامزاده‌های معتبر نذر کردم.

۱۴

پسر دوممان هم آمد.

۱۵

امروز کشف بزرگی کردم. بشر محکوم به زندگی است.

۱۶

اتفاق خاصی نیفتاد.

۱۷

با خودم عهد می‌کنم که تا ...

۱۸

بی‌خیال.

۱۹

 کاش می‌شد همیشه برگشت سر سطر.

۲۰

نمی‌شود.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه هشتم مهر 1389 و ساعت 2:27 |
دو قدم مانده به صبح،

بیدار می‌شوم.

نوبت رجعت رسیده است.

خواب و خاطره بود،

حکایت ناتمام عشق،

هر چه بود، تمام شد

و من قدم می‌گذارم به فردا،

تا به اصل رجعت سلامی دوباره کنم.

...

نوبت رجعت فرا رسیده است!  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه سوم مهر 1389 و ساعت 0:1 |