میگذرد بیبهار
میگذرد
میگذرد بیبهار
و من چگونه تاب بیاورم
وقتی باران خاطرات اردیبهشت
قطره قطره یاد مرا خیس میکند؟
تمنا میکنم رفیق!
وقتی از روی برگهای افتاده،
وقتی با طنازی،
دست در دست نسیم میخندی و میگذری
فکر کن که من کجا هستم،
کجا میتوانم باشم؟
حدس تو درست است: همین اطراف،
در خلوت تپههای پاییز زده که با تنهایی من سهیم شدهاند!
امروز زیر باران دوباره تو را صدا زدم!
چه رؤیایی! انگار خواب بود!
چه بارانی؟ ...
هوا آرام بود
و من تنهایی روزهایی پاییزیام را زمزمه میکردم
من آواز میخواندم
و شده بودم هم آواز دشتهایی که در غروب جز سکوت آوازی نمیخوانند
و بیصدا سر در بغل شب میگذارند و اشک میریزند!

