تبليغاتX
باغچه

ماه من آمد!

و من در ایوان خانه، به استقبال او ایستادم.

و ستاره‌ها پشت بام‌ آمدند،

حتی درختانی که در باد می‌رقصیدند،

به تماشا ایستادند!

ماه من آمد

و کویر روشنی گرفت.

رمل‌ها در پناه بوته‌ها آرام گرفتند،

و سکوت در شادی من سهیم شد!

سپس نسیم دامن‌کشان گذشت،

و بعد جیرجیرک،

زنجره،

دوباره سکوت!

دوباره من و ماه من!

کویر در سیطره ما بود.

ماه من آمد

و من دوباره به هبوط اندیشیدم،

امّا زیر نور ماه،

من به وسوسهٔ پرواز می‌رسم!

خاصّه آن وقت که دُرناها آسمان را در می‌نوردند،

و می‌روند تا...

و من می‌مانم با ماهم!

امشب می‌خواستم با درناها همسفر شوم تا دوردست‌ها،

تا زادگاه ماه،

تا سرگذشت آفرینش زمین

و ...

ولی ماه من آمد!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 و ساعت 0:42 |
به کدامین گناه؟

به گناه کدامین مسلمان؟

یک میلیون مسلمانی که در عراق کشتند؟

یا صدها هزار مسلمانی که در نقطه نقطهٔ جهان می‌کشند؟

به کدامین گناه؟...

*

وقتی عقل به بن‌بست می‌رسد،

وقتی منطق از جنس بی‌منطقی است،

وقتی عالم شهر وحوش، از نسل زنبوران بی‌عسل است(۱)،

سوزانده می‌شود کلام خدا،

به آتش کشیده می‌شود دل‌ هر انسانی که بندهٔ خداست!

*

و بغض گلوی قلم را می‌گیرد،

‌و حیرت پاسخ این جنایت است!

و وامصیبتا بر اداره‌ای که شناسنامهٔ انسانیت به آقای "تری جونز" صادر کرده است!

----------------------

(۱)با عذرخواهی از همهٔ حیوانات، انصاف است حیوانات را با این انسان‌نماها مقایسه کنیم؟

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 18:42 |
نويسندگان كودك و نوجوان از وضعيت كنوني رضايت ندارند

خبرگزاري فارس: نويسنده كتاب يك روز بهاري گفت: با وجود تمام خدمات و حمايت‌هاي متوليان فرهنگي از نويسندگان، اين قشر از وضعيت كنوني رضايت ندارند.


مجيد محبوبي امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در قم، با بيان اينكه براي تدوين آثاري براي گروه سني نوجوانان بايد به تعاريف روانشناسان در تقسيم‌بندي گروه‌هاي سني مراجعه كرد، اظهار داشت: گروه سني كودك و نوجوان در ادبيات جدانشدني هستند و اگر بخواهيم به تقسيمات جزئي‌تر بپردازيم خردسالان را نيز از گروه سني كودكان جدا مي‌كنيم.
وي با اشاره به مشكلات و وضعيت كنوني ادبيات كودك و نوجوان در كشور گفت: متأسفانه با وجود تمام خدماتي كه متوليان فرهنگي دارند كساني كه در حوزه اين ادبيات فعاليت دارند، از وضعيت كنوني رضايت ندارند.
دبير تحريريه نشريه باران خاطرنشان كرد: نويسنده‌اي وجود دارد كه به دليل همكاري نكردن انتشارات سه سال كتابش چاپ نشده است كه اين معضل تهديدكننده ادبيات است كه حمايت از نويسنده را كاهش مي‌دهند.

* برگزاري جشنواره‌ها در معرفي نويسندگان مفيد است
محبوبي با بيان اينكه برگزاري جشنواره در معرفي نويسندگان مفيد است، اذعان داشت: دهه 80 جشنواره‌ها به اوج خود رسيد و سال گذشته براي نخستين بار جشنواره كودك و نوجوان در استان قم برگزار شد كه بسيار در عرصه ادبيات كودك و نوجوان مفيد بود.
وي با اشاره به وضعيت نشريات در دوران كنوني خاطرنشان كرد: در دهه 70 نشريات كودك و نوجوان فراواني داشتيم كه به فعاليت مشغول بودند ولي در سال‌هاي اخير تعطيل شده و اثري از فعاليت آنها مشاهده نمي‌شود.
نويسنده كتاب هديه تاكيد كرد: ادبيات كودك و نوجوان در انحصار گروه و طبقه خاصي قرار گرفته كه از پیشرفت نويسندگان كارآمد در حوزه ادبيات كودك و نوجوان جلوگيري مي‌كند.
محبوبي ادامه داد: برخي در اين حوزه حاضر نيستند جاي پايي براي ديگر نويسندگان ايجاد كنند كه اين امر كمبود تعداد نويسنده در نشريات تازه تاسيس را ايجاد مي‌كند.

* تنها آثار برخي نويسندگان چاپ و منتشر مي‌شود
وي تصريح كرد: در زمينه رئال و ادبيات خلاق، فردي نداريم و در اكثر موارد نويسندگان قصه‌هاي مذهبي و باستاني را بازنويسي كرده و عمق موجود در داستان‌هاي دهه 60 را نمي‌بينيم و اين نتيجه عملکرد گروهي است كه به صورت انحصاري به فعاليت مي‌پردازند.
نويسنده كتاب يك روز بهاري با ابراز تاسف و نارضايتي از وضعيت كنوني بيان داشت: همه متوليان از جمله وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بايد با تدبیر و درایت، مشكلات اين بخش را برطرف كنند.
محبوبي تصريح كرد: متأسفانه عرصه را آماده نكرديم و تنها آثار برخي از نويسندگان در سال‌هاي اخير چاپ مي‌شود و آثار نويسندگان با تجربه‌ای که حامی ندارند، منتشر نمي‌شود.

* تعداد رمان‌هاي چاپ داخل اندك هستند
وي با بيان اينكه تعداد رمان‌هاي چاپ شده خوب در داخل كشور اندك است، گفت: اين تعداد كم رمان‌های خوب موجب جذب مخاطب نوجوان به رمان‌‌هاي خارجي شده كه ما نيز خود را مقصر مي‌دانيم.
نويسنده كتاب «آن روز؛ آن ميهماني» با اشاره به مشكلات موجود در حوزه ادبيات سفارشي گفت: بسياري از افرادي كه در اين حوزه فعاليت دارند از نويسندگان حرفه‌اي محروم هستند و پس از چاپ و انتشار كتاب از اشتباه و خطاي خود آگاه مي‌شوند.
محبوبي خاطرنشان كرد: بسياري از انبارهاي سازمان‌هاي دولتي و نيمه دولتي مملو از محصولات فرهنگي است كه يا به مخاطب نرسيده و يا محصول و اثر مطلوبي خلق نشده است كه بايد در اين حوزه منصفانه به ارزيابي بپردازيم.
وي تصريح كرد: ايرانيان افراد كتابخوان هستند و اگر كتاب‌ها با كيفيت مطلوب در اختيار مخاطبان قرار گيرند، نوجوانان نيز از آن استقبال مي‌كنند.
نويسنده كتاب تربت و دريا با بيان اينكه تصويرگري مكمل زحمات يك نويسنده است، گفت: متوليان فرهنگي بايد تصويرگران را نيز مانند نويسنده اهميت داده چراكه كتابي مفيد خواهد بود كه از تصاوير مفيد براي انتقال مفاهيم و متون استفاده شود و اگر كتابي از تصوير برخوردار نباشد نويسنده زيان مي‌كند.

لینک خبر

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 و ساعت 21:16 |

ماه من، بیا!

فکر نکن، وقتی نیستی آسمان دل من، رنگ روشنی به خود می‌گیرد! نه،‌ وقتی تو نیستی آسمان دل من، تاریک است. وقتی تو نیستی من به خاطرات دور فکر می‌کنم. به روزهایی که هیچ کس روی این زمین نبود. نه آدمی، نه حوایی! نه آهویی، نه صیادی، حتی نه ماهی، نه مهتابی! وقتی تو نیستی من به تنهایی زمین در دوردست‌ها فکر می‌کنم. به تاریکی زمین. به وقتی که ماه بالا سرش نبود. به روزهای سرد زمین. به شب‌های بی‌مهتاب زمین!

ماه من! وقتی تو نیستی، چگونه من از پنجرهٔ اتاق‌ تنهایی‌ام سرم را بیرون بیاورم؟

وقتی تونیستی، چه کسی می‌تواند از لابه‌لای ابرها به من چشمک بزند؟

من حتی بی‌تو نمی‌خواهم، تن به خنکای نسیم شبانگاهی بدهم!

ماه من!

وقتی نیستی، وقتی می‌روی که تنها باشم، وقتی از خودت فقط یک خاطرهٔ شیرین در دل من به جای می‌گذاری، من چگونه چشم‌هایم را به روی این زندگی باز کنم؟ وقتی که بستن چشم‌ها، چشم دل مرا به دیدن روی تو باز می‌کند،‌ من چگونه چشم‌هایم را باز کنم و باور کنم سحر شده است؟

ماه من!

وقتی نیستی، وقتی می‌روی که من تنها باشم، وقتی می‌روی که من دلتنگی‌های یک روز بی‌کسی را تجربه کنم،‌ وقتی می‌روی که ...

ماه من، بیا!   

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 و ساعت 0:10 |

شب هوای تبریز بارانی بود. بارانی ریز و لذت‌بخش! بعد از اینکه شام خوردیم با بچه‌ها چند بار به حیاط آمدیم و صحن مسجد‌های قدیمی و عجیب و غریبی که کنار هم بودند را گشتیم. برای کسی که جز میاندوآب و مراغه و ملکان جایی ندیده بود،‌مساجد قدیمی تبریز خیلی تعجب‌و حس برانگیز بود. وقتی سردمان شد به مسجد برگشتیم. دیدیم یک سر و صدایی است که بیا و تماشا کن. مسؤولین اعزام همه را برای زدن واکس و دریافت کارت اجبار می‌کردند. به خاطر همین صف‌های طویلی داخل مسجد تشکیل شد. مخصوصا وقتی همه منظم شدند که مسؤولین تاکید کردند که فردا اگر کسی کارت واکسن نداشته باشد از اعزام خبری نیست. من با اینکه از آمپول می‌ترسیدیم؛ ولی به خاطر این تهدید رفتم مثل بچة‌آدم ایستادم توی صف. خوبی این صف به این بود که آمپول را زود زود می‌زدند و صف پیشرفت خوبی داشت. با این حال دلشورة همه وجود مرا گرفته بود. تا آن موقع هم شاید دو سه آمپول بیشتر نزده بودم و هر دفعه هم که زده بودم بدجوری دردم گرفته بود. به خاطر همین خیلی می‌ترسیدم. بالاخره جلویی‌ها رفتند و نوبت من شد. جایی که برای زدن آمپول درست کرده بودند، فقط تزریقات‌چی بودی و خودت. من آنجا خیلی مقاومت کردم. هم ترس داشتم هم خجالت می‌کشیدم که تزریقاتی توپید بهم که: تو از این قدر آمپول کوچک می‌ترسی آن وقت می‌خوای بری جلوی گلولة تفنگ؟ بالاخره راضی شدم و دیدم اصلا آمپول کزاز دردی هم ندارد. بعدها هم فهمیدم که درد بیشتر مال آمپولهای آنتی‌بیوتیک است.

آمپول را زدم و کمی آن طرف‌تر کارت را گرفتم و خوشحال خندان به دوستان نشان دادم. بعد از این مراسم، بچه‌ها یواش یواش در گوشه و کنارها دراز می‌کشیدند و می‌خوابیدند. ما هم در بالاترین نقطة مسجد یعنی نزدیکی‌های محراب، سر را کنار هم گذاشتیم و خوابیدیم. بعد از کمی که خواب چشمانما را گرفته بود، پتو آوردند و تا صبح خوابیدیم.

صبح با صدای چند نفر برای نماز بیدار شدیم. رفتیم وضو گرفتیم و برگشتیم داخل مسجد. بیرون هوا سرد بود. به خاطر همین از بودن در داخل مسجد لذت می‌بردیم. بعد از نماز جماعت صبح خیلی زود صبحانه آوردند. البته تا سفره را بیندازند و بچه‌ها سر سفره جمع بشوند خیلی طول کشید. طوری که دیدیم آفتاب در آمد و چراغ‌ها خاموش شد. صبحانه نان روغنی و پنیر خالص بود. سیر سیر صبحانه خوردیم و رفتیم حیاط. حیاط داشت یواش یواش شلوغ می‌شد. صدای بلندگوها داشت آرام و آرام گرم می‌شد. قرآن، آهنگران، روضه‌های ترکی و همه از گوشه و کنار مسجد به گوش می‌رسید که یک دفعه‌ای آژیر یکی از آمبولانس‌ها همة صداها را در خود خفه کرد. انگار اشتباهی انگشت کسی روی دکمه رفته بود و صدای آن را درآورده بود. کسی دوید طرف آمبولانس و خیلی زود خاموشش کرد.

اعزامی‌ها همه از داخل مسجد بیرون آمده بودند. مسوولین داشتند همه را به خط می‌کردند که برویم. آن همه نیرو به دو ستون صف ایستادند و از حیاط مسجد جمعه با سلام و صلوات بیرون رفتند. پرچم‌های سرخ و سبز در اهتزاز بودند. بچه‌ها شعار می‌دادند. از راسته کوچه یعنی کوچة کوچک و جلویی مسجد خارج شدیم و رفتیم خیابان. تو خیابان تویوتاها آماده بودند. اینجا دیگر همه از هم جدا شدیم. هر 10-15 نفر سوار یک تویوتایی شدیم و ماشین‌ها راه افتادند. توی آن جمع من از همه کوچک بودم. همه به من گیر داده بودند که چرا شعار نمی‌دهم. البته سر به سرم می‌گذاشتند انگار. چون بدجوری کز کرده بودم و احساس تنهایی و غریبی می‌کردم. در میان بدرقة مردم از خیابان‌های بزرگ و پر جمعیت تبریز گذشتیم و شعار دادیم و رفتیم جلو خانة آیت‌الله ملکوتی. امام جمعة وقت تبریز. برای اولین بار بود که ایشان را از این نزدیکی می‌دیدیم. برای من خیلی تعجب داشت. حاج‌آقا بالای ایوانی ایستاد و برای ما صحبت کرد. گفت شما کار خوبی می‌کنید می‌روید جبهه. رزمنده‌ها چشم انتظار شما هستند تا به کمکشان بشتابید. شما بروید من هم خواهم آمد!

جلو در خانة حاج‌آقا فیلم‌بردارها مرتب فیلم می‌گرفتند. عکس می‌گرفتند. جمعیت زیادی بود. بعد از صحبت ایشان دوباره سوار ماشین‌ها شدیم. البته این دفعه اتوبوس‌های قدیمی واحد بودند. کهنه و خیلی قدیمی. اینجا باز از دوستان کسی کنارم نبود. هول هولکی سوار یکی از اتوبوس‌ها شدم و کنار یکی از بچه‌ها نشستم. جلوی ما گروهی که با هم بودند و خوش و بش می‌کردند با خودشان یک جعبه قنادی هم آورده بودند. نامردها بین خودشان تقسیم کردند و خوردند. اصلا تعارفی هم به ما نکردند. آنجا لحظه‌ای جای همة دوستان را کنار خود خالی احساس کردم. ولی چنان عشق رفتن داشتم که مطمئن بودم همه اینها تمام می‌شود و می‌رسیم به جایی که باید برسیم و دیگر آنجا خبری از غربت نخواهد بود.

اتوبوس‌ها پشت سر هم راه افتادند و حدود یک ساعتی راه رفتند. بعضی‌ها که وارد بودند می‌گفتند مسیرمان خیلی طولانی نیست. همین نزدیکی‌ها توی یکی از پادگان‌های تبریز مهمان هستیم. ولی من خدا خدا می‌کردم از تبریز برویم بیرون و برسیم به جبهه. چون آنجا دست کسی به من نمی‌رسید. به هر حال بعد از مدتی رسیدیم به جایی. از پشت شیشه نگاه کردم دیدم بله اتوبوس‌ها صف به صف ایستاده‌اند و بچه‌ها می‌روند پایین. جلوترها تابلوی بزرگی توجهم را به خود جلب کرد: پادگان 7 تیر تبریز. بغل این پادگان نیز، پادگان شهید شفیع‌زاده بود که مال توپخانة لشکر بود. با دستور مسوولین اعزام از ماشین‌ها پایین رفتیم و جلو پادگان به صف ایستادیم. در 7-8 ردیف صفهای بلندی تشکیل شد. از کوچک به بزرگ. یکی از پاسدارها که لباس پلنگی به تن داشت خبردار داد و سر و صدایی راه انداخت که همه گوش به فرمان شدند. ساکت و بی‌حرکت. پاسدار دوری زد و با قیافه جدی که داشت گفت: اینجا پادگان نظامی است. هیچ کس حق ندارد با خودش چاقو و از این قبیل چیزها با خود به همراه بیاورد. الان با زبان خوش می‌گوییم که اگر کسی احیانا چاقویی پنجه بوکسی دارد بیاورد تحویل بدهد و گرنه بعدا اگر پیدا شود وای به حالش می‌شود.

با این هشدار، عده‌ای که تعدادشان هم کم نبود خیلی محترمانه وسایل ممنوعه را آوردند و جلوی فرمانده به زمین گذاشتند. چاقوهای رنگ وارنگ، پنجه‌بوکس‌های مسی، زنجیرهای مخصوص و ... تلی درست شد. همه با دیدن چهره بچه‌هایی که صاحب این چیزمیزها بودند می‌خندیدند. فرمانده هم متلکی می‌گفت و بیشتر به خندة بچه‌ها دامن می‌زد. بالاخره این قسمت از برنامه هم تمام شد و ما دقیقا سر ظهر که نزدیک اذان ظهر بود با سلام و صلواتی دوباره داخل پادگان رفتیم...

ادامه دارد

  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه نوزدهم شهریور 1389 و ساعت 18:33 |
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه نوزدهم شهریور 1389 و ساعت 2:47 |

کلاس سوم راهنمایی بودیم. روزهای آغازین سال 1367 شمسی بود. از مدت‌ها پیش رفتن همکلاس‌ها و بچه‌های دیگر کلاس‌ها ما را هم وسوسه می‌کرد که برویم جبهه. من 14 سالم بود. هر وقت می‌خواستم تصمیمی برای رفتن به جبهه بگیرم، نارضایتی خانواده جلو چشمم می‌آمد و منصرف می‌شدم. تا اینکه آن روزها نمی‌دانم چطور شد که جرأتی پیدا کردم و دل به دریا زدم. با چند نفر از دوستان یعنی حدودا نصف کلاس 9 نفری رفتیم ثبت نام کردیم و اعلام آمادگی کردیم.

آقای موسوی مدیر مدرسه، از اینکه تعدادی از دانش‌آموزان مدرسه‌اش می‌خواستند اعزام بشوند خوش‌حال بود. مخصوصا روزی که می‌خواستیم برویم هیچ کدام پول تو جیبی نداشتیم. چشم‌های مهربان آقای موسوی یه جور دیگری نگاهمون می‌کرد. مثل یک برادر بزرگ از ما پرسید: بچه‌ها پولی چیزی دارید؟ همه با خجالت گفتیم: نه!

و او محتویات جیبش را بیرون ریخت و هر چه داشت بین ما چند نفر تقسیم کرد. برای هر کدام سه اسکناس 20 تومانی سبز! البته وقتی گفت قرض می‌دهم یک جوری شدیم و سعی کردیم روی آن پول‌ها حساب نکنیم. ولی بودنش در جیبمان بهتر از نبودش بود.

بعد از اجرای مراسم صبحگاه، ‌ماشین تویوتای سپاه آمد و ما سوار شدیم. چقدر حسرت این لحظه را خورده بودم من. قبل‌ها که ماشین می‌امد و رزمنده‌ها را می‌برد من آرزو می‌کردم که روزی برسد و من هم مثل آنها سوار پشت تویوتا بشوم و راهی جبهه‌ها بشوم. آن موقع‌ها شور و حال خاصی بود؛ ولی روز اعزام ما هیچ خبری از شور و مور نبود. نه بلندگویی، نه صدای آهنگرانی! هیچ چیز! حتی وقتی رسیدیم میدان روستا، پدر یکی از بچه‌ها حالمان را گرفت. به پسرش گفت: «اگر بروی جبهه پسر من نیستی!»

البته پیرمرد حق داشت. دو سه تا از پسرهاش توی جبهه بودند. و او هم جای  پدر مادر همة ما بود. او وقتی ناراضی بود یعنی به خوبی این حس به ما منتقل می‌شد که خانوادة ما هم راضی نیستند!

دوست ما اعتنایی نکرد و سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. ماشین از میدان روستا هم رد شد و به طرف روستای باروق حرکت کرد. سومین روز اردیبهشت بود. هوا نیمه بارانی بود و دشت و سرسبز! گندمزارهای اطراف جادة خاکی باروق در باد موج می‌زدند. چقدر خوشحال و خندان بودیم خدای من!

بالاخره رسیدیم به باروق. باروق روستای سرسبز و خرمی بود. الان شهر شده است. آن موقع هم نسبت به روستاهای دیگر واقعا شهر بود. تا رسیدیم ماشین مستقیم رفت داخل حیاط ستاد. ستاد ناحیه. توی یکی از اتاق‌های نه چندان بزرگ ستاد که پر از پتوهای سربازی بود، چای تازه دم حاضر بود. با بوی و بخاری که از آبدارخانه می‌آمد! تا نشستیم یک سری دیگر از بچه‌های روستای دیگر آمدند. روستایی به نام حمید. آنها هم مثل ما خوشحال و خندان بودند با این تفاوت که کمی از ما درشت‌تر بودند و داد می زدند که هر سال دو بار مردود شده‌اند!

چایی خوردیم و بلند شدیم. این بار مینی‌بوسی آمد و ما چیدیم توی اتوبوس. بچه‌ها زود با هم اخت شدند و با شوخی و خنده از باروق خارج شدیم و راهی ملکان شدیم.

نزدیکی‌های بازار گل که بازار هفتگی بود، دلشوره وجود مرا گرفت. با خود گفتم نکند برارد بزرگم اینجا راه را بر ماشین ببندد و با پس گردنی از ماشین پیاده‌ام کند و با خود ببرد. این بود که پشت صندلی قایم شدم تا کسی مرا از بیرون نبیند. خوشبختانه بخیر گذشت. اگرچه ماشین نمی‌دانم برای چه نگه داشت؛ ولی زود حرکت خودش را از سر گرفت و دور شد. با حرکت ماشین نفس راحتی کشیدم و آرزو کردم که هیچ‌وقت کسی به سراغم نیاید. نمی‌دانم چرا یک جورهایی هم از خانه و اعضای خانواده خسته شده بودم. تازه، از وقتی که جنگ شروع شده بود آرزوی چنین اعزامی را داشتم. فکر می‌کردم می‌روم برای همیشه. می‌روم برای اولین و آخرین بار.

ماشین از جادة خاکی و پرخطر شاهین‌دژ گذشت و به میاندوآب رسید. در میاندوآب همه نگاه‌ها به بیرون بود. به جاهایی که هواپیمها بمباران کرده بودند. مخصوصا به یکی از مخازن ترکیدة کارخانة قند که یادآور یک سال پیش بود!

در میاندوآب خیلی معطل نشدیم. به دست راست پیچیدیم و راهی ملکان شدیم. نزدیکی‌های ظهر بود که رسیدیم سپاه ملکان. جایی که برادر بزرگم سه سالی در آنجا مشغول خدمت بود.

سپاه حیاط بزرگی داشت. با ساختمان‌های مجزا و بزرگ که با سنگ کار شده بود. با نمایی زیبا و منحصربفرد. مینی‌بوس داخل حیاط رفت و ما را جلوی یکی از ساختمان‌ها پیاده کرد. آنجا برادر یکی از همکلاسی‌ها ما را دید و کلی برادرش را سرزنش کرد که تو اینجا چیکار می‌کنی و چرا نمی‌شینی درست را بخوانی!

با سرزنش او فهمیدم که زمین و زمان از کار ما ناراضی است؛ ولی یک حسی می‌گفت که فقط رضایت یک نفر مهم است و آن هم رضایت امام بود. با اینکه بچه بودیم ولی شنیده بودیم که امام به همه اجازه داده‌اند که اگر کسی می‌تواند اسلحه بردارد و بجنگد، می‌تواند به جبهه برود. ما هم همه می‌توانستیم اسلحه به دست بگیریم و بجنگیم، به خاطر همین خوش‌حال بودیم و سرزنش دیگران اثری نداشت.

ناهار نان و پنیر دادند. بعد هم هندوانه. با اینکه اولین روز ماه رمضان بود؛ ولی ما به خاطر مسافر بودن داشتیم ناهار می‌خوردیم. ناهار را خوردیم و بلند شدیم. بلندگوهای شیپوری صدای حاج‌صادق آهنگران را پخش می کردند. شور و حال مخصوص سال‌های گذشته برپا شده بود. از بیشتر روستاهای ملکان بچه‌های مدارس آمده بودند. 7-8 مینی‌بوسی می‌شدیم. ماشین‌ها پر شد و در میان بدرقه‌کنندگانی که معمولا جیغ و داد می‌کشیدند و شیرشان را حلال نمی‌کردند، راهی مراغه شدیم.

در مراغه هم رفتیم سپاه و بعد پیاده‌روی در خیابان‌های شهر و سخنرانی امام جمعه و موزیک خاص ارتش و سرانجام با سرود «مادر،‌ مادر!» از مراغه بدرقه شدیم و راهی تبریز. برای اولین بار بود که بناب و عجب‌شیر را می‌دیدیم. البته من در 5-6 سالگی یک بار برای ملاقات برادر سربازم آمده بودم و خوابگونه خاطره‌ای از پادگان عجب‌شیر داشتم.

از عجب‌شیر گذشتیم و مدتی در میان دره‌ها و تپه‌ها و کوه‌های بلند راه رفتیم و دمدمه‌های غروب بود که رسیدیم به ایلخچی. در ایلخچی که فکر کنم نماز مغرب شده بود ماشین‌ها نگهداشتند. ما برای هر کدام یک بستنی خریدیم و خوردیم. بعد دوباره سوار ماشین شدیم و به طرف تبریز راه افتادیم.

وقتی تبریز رسیدیم بزرگی و شکوه خاص تبریز را حس می کردیم. خیابان‌ها خیلی خیلی بزرگ بود. چراغ‌هایی که خیابان‌ها داشت کلی با دیگر شهرهایی که دیده بودیم فرق داشت. همه از زیبایی تبریز می‌گفتند. رفتیم و رفتیم و بعد از مدتی رسیدیم به مسجد جامع تبریز! جمعه مسجدی می‌گفتند. جلو مسجد پیاده شدیم و عده‌ای ما را داخل حیاط مسجد تحویل گرفتند و به مسجدی قدیمی بزرگی که طاق مانند بود و هیچ ستونی هم نداشت هدایت کردند. سفره‌ها باز بود و بوی پلو از همه جا به مشام می‌رسید. با خنده و بگو و مگو دویدیم و رسیدیم داخل مسجد. اینجا دیگر غلغله بود. از همه جای استان آمده بودند. مسجد پر پر بود. اکثراً هم لباس بسیجی بر تن داشتند. من چقد آرزو داشتم که زود لباس بسیجی ما را هم بدهند و ما هم بشویم بسیجی؛‌ولی آن شب خبری از لباس نشد...

ادامه دارد  

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 و ساعت 17:2 |
باز هم بیا پیرمرد. تو چقدر گشتی تا ما را پیدا کنی! تو روزگاری گم شدی، همه را گم کردی و سال‌ها بعد خود پیدا شدی و همه را هم پیدا کردی!

باز هم بیا که اکنون هر ساز و نیی مرا یاد تو می‌اندازد!

بیا باز هم برای ما بخوان ترانهٔ عاشقی را! بیا باز بگو از پیاده رفتن‌هایت. روزی که از سولدوز تا مازندارن پیاده راه رفتی تا بمانی؛ امّا نماندی و برگشتی تا ما را پیدا کنی! ما دوباره تو را در زیر خاک‌ها گم کردیم. خود نیز روی زمین پراکنده شدیم و گم شدیم. بیا پیدا کن مارا پیرمرد. بیا که دلتنگ ترانه‌های تو هستیم:

دختر شب پرده به لب دارد

بزم فلک تازه طرب دارد

مه به روی شب می‌خندد

ره به سوی غم می‌بندد

بزم عاشقان شیدا

روشنت چراغ دل ها

دختر صحرایی

بی‌خبر از مایی!

....

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه دوازدهم شهریور 1389 و ساعت 16:31 |

و گاهی چنین اتفاق می‌افتد که تنها نباشی؛ امّا حس تنهایی تو را کشته باشد. و گاهی نیز در اوج تنهایی هر گز چنین نباشد که حس کنی تنهایی!

و امروز همین اتفاق برای من افتاد. تنها نبودم. روز تعطیل هم که نبود. امّا یک دفعه‌ای حس و حالم عوض شد. دنیا به اندازة این اتاق کوچکم تنگ شد. گریه کردم...

و گاهی چنین اتفاق می‌افتد که یک روز تمام به اندازة عمر این دنیا احساس تنهایی بکنی. و امروز چنین شد. امروز من تنها شدم به عمر روزهایی که تنها نبودم...

و گاهی فقط گریه، فقط بهانه گرفتن، فقط بال بال زدن و حکایت مرغی که سرش کنده می‌شود...

و امروز چنین اتفاق افتاد که من تنهاترین روز عمرم را تجربه کنم و دلم تنگ شود برای هیچ کس. حتی برای آن کسی که یادش آرامم می‌کند.

و امروز چه روزی بود؟ تقویم‌ها را ورق می‌زنم...چنین روزی وجود نداشته است!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 23:39 |
حال باغچه گرفته شده است!
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه دهم شهریور 1389 و ساعت 16:49 |

رمز خيلي ساده اي داري. اولش رمزتو تغيير دادم ولي بعد گفتم بهت تذكر بدم. قديمها دفتر خاطراتتو روي تاقچه می‌ذاشتي؟

امضا: یه نفر

---------------------------------------------------------------

این پیغام چند روز بعد از هک شدن وبلاگم به دستم رسید. دقیقا وقتی که من مطمئن شدم از اینکه وبلاگم هک نشده بلکه اشتباه سیستمی سایت بلاگفا بود است. روزی که با رمز خودم نتونستم برم کنترل پنل خیلی نگران شدم. البته توی وبلاگ هیچ مسئله نگران کننده ای وجود ندارد. حتا در ایمیل من هم که گاهی از سر اعتماد و دوستی رمزش را در اختیار دوستانی می‌گذارم که کاری را برایم انجام دهند. بله حداقل دو روزی داشتم بال بال می‌زدم که بالاخره سرنوشت وبلاگم چی می‌شود. چون یک بار هم قبل‌ها وبلاگم با یک ترفند خاص و حرفه‌ای هک شد و هکر نامحترم از قول من توهین‌هایی به رئیس‌جمهور محترم که مخلصش هستم در وبلاگ مجید محبوبی درج کرد. البته بعدها با ایشون هم رفیق شدیم و لطف کردند وبلاگ را حذف کردند تا من مجبور باشم وبلاگ دیگری راه اندازی بکنم.

غرض اینکه بعضی از دوستان گاهی غافل‌گیرانه شوک‌هایی به آدم وارد می‌کنند که حالش برای مدتی گرفته می‌شود. البته من از این دوستم که معلوم است یکی از دوستان خوب من می‌باشد تشکر ویژه می‌کنم و می‌گم عزیز من خیلی آقایی! مجبورم کردی از این به بعد تاریخ تولدم و شماره شناسنامه‌ام را از لیست رمزهام حذف کنم و تنها تاریخ تولد تو را به عنوان رمز وبلاگ انتخاب کنم. امیدوارم که دیگه این رمز را امتحان نکنی چون خیلی ضایع می‌شی!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه هشتم شهریور 1389 و ساعت 22:29 |

آن سال (1369) ماه مبارک رمضان مصادف شده بود با آخرین روزهای اسفند. هوا خیلی سرد بود. آن هم هوای زمستانی تبریز.  روزهای اول رمضان خیلی از طلبه‌ها گذاشتند رفتند. عده‌ای برای تبلیغ و عده‌ای هم که مثل من طلبه سال اول بودند به خانه خودشان در ولایت خودشان. ولی راستش من پای رفتن نداشتم. خیلی دوست داشتم ماه رمضان را در مدرسه باشم. مدرسه ولیعصر(عج) یک حال و هوای خاصی داشت. می‌دانستم اگر بروم به ده و پیش خانواده، حتما دلتنگ مدرسه خواهم شد. با این حال نتوانستم بمانم. من هم علی‌رغم میلم گذاشتم رفتم ده. مادرم از آمدنم به خانه خیلی خوشحال شد. یک هفته‌ای ماندم؛ ولی از آنجا که هیچ هم‌صحبت و دل‌مشغولی خاصی در خانه نداشتم، نتوانستم دوام بیاورم. این بود که ...

تبریز/1370/پشت بام مدرسه ولیعصر(عج)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 و ساعت 2:7 |
امروز خیلی اتفاقی با یکی از شعرای قرن ۱۳ آشنا شدم. جالبه که بدانید این شاعر یک خانم هست و عاشق شخصی به نام حسام. در این دیوان ۱۹۸ صفحه‌ای بارها عشقش را به او ابراز می‌دارد. غزل‌های شورانگیزی دارد. از نکات جالب توجه این شاعر این است که متاسفانه هیچ اسمی از او در تاریخ ثبت نشده است جز همین تخلص ملول یا ملولی!

کلا زندگی ایشان در غبار ابهام فرو رفته است؛ ولی شعرها نشان از یک شاعر خیلی فوق العاده و قوی و شوریده می‌دهد.

بااینکه شعرها خیلی عاشقانه است؛ ولی حیای زنانه‌ای در شعرها موج می‌زند. مثل این شعر:

ز بس که در غم هجران تو دلم تنگ است        ز دوری تو مرا با جهانیان جنگ است!

این دیوان به همت انتشارات مجمع ذخائر اسلامی به زودی چاپ خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه یکم شهریور 1389 و ساعت 2:13 |