تبليغاتX
باغچه

مرد به این می‌اندیشید که او را چه شده است که هر روز خدا از خواب بلند می‌شود و پنجره را باز می‌کند و چشم می‌دوزد به ابرهای سفیدی که از سقف آسمان آویزان هستند. به این می‌اندیشید که چرا هر روز صبح به آن زودی دلش می‌خواهد برود کنار درختچه‌ها به آواز گنجشک‌ها گوش دهد. او به این می‌اندیشید که چرا می‌خواهد به آسمان برود و روی ابرها راه برود؟

او مانده بود که چه حسی دارد؟ حسی از نوع شکفتن؟ حسی از ماندن؟ حسی از پرواز؟ حسی از...

او مانده بود. مثل روزی که در یکی از اولین روزهای بهار پاهایش در گل فرو رفته بود و مانده بود. او به این می‌اندیشید که او را چه شده است؟ به راستی او را چه شده است؟ او را چه شده بود؟  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 و ساعت 19:3 |

بیدار شو،

دوباره آمده‌ام!

آمده‌ام با دلی که پر از دلتنگی است

آمده‌ام با یک چمدان غم و اندوه!

آمده‌ام تا بروم.

بروم با تو!

      

بگو مرا می‌بری.

مرا می‌بری از این جاده‌های دلتنگی

از این جاده‌ای که می‌دانم  می‌رسد به سرزمین پدری.

بیدار شو،

امشب نیز آمده‌ام.

آمده‌ام تا همراهیم کنی برویم آن دور دست‌ها

آنجا که این شعرها، این رؤیاها می‌رسد به باغ دوستی.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 و ساعت 1:37 |
ای عزیز! برای هیچ کس سخت نگیر!

برای آن کسی که زیر دست توست،

 برای آن کسی که بالای دست توست.

 برای آن کسی که دوست توست.

 برای آن کسی که دشمن توست.

برای خودت نیز سخت نگیر!

 حتی برای کسی که هیچ نسبتی با تو ندارد  هم سخت نگیر!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 و ساعت 1:48 |

زمین خانهٔ غریبی است

و من هر روز،

در غربت این خانه

دنبال آشنایی می‌گردم.

آهای آشنا،

آهای آشنای من،

من غریبم!

دیگر این زمین،

این شهر،

این خانه،

به خدا هیچ چیز

هیچ کس...

فقط تو آشنا،

آشنای من!

وقتی بغض گلویم را می‌گیرد،

وقتی برای خوردن یک استکان چایی هم زیر پای منت کسی نمی‌روم،

حتی وقتی از اینجا خسته می‌شوم،

حتی وقتی از دست همه خسته می‌شوم،

فکر می‌کنم کسی هست...

آشنای من!

چقدر بر من خرده می‌گیرند!

خودم نیز می‌دانم

بهتر از همه می‌دانم

دیگر فصل سرودن این نوع شعرها گذشته است!

ولی اعتراف می‌کنم که ریشه در اعصار و قرون گذشته دارم

من متعلق به عصر شعر و شطحم،

متعلق به عشق سال‌های وبا،

مربوط به سال‌های خوش بینوایان،

مربوط به فصل‌های پایانی جنگ و صلح

....

آشنای من کجایی؟

نگو نیستم،

نگو خیالی بیش نیستی،

نگو هیچ پیوندی با این دل پریشان من نداری،

نگو که دوستم نداری،

نگو که باور نمی‌کنم!

تو هستی،

تو هستی...

تو هستی...

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه هجدهم مرداد 1389 و ساعت 23:57 |

خیال می‌کنی

در سفر به دیدار می‌رسی!

سفر شوق است،

فکر می‌کنی

سفر اشتیاق است!

نه

وقتی می‌رسی

می‌بینی همه مسافرند.

مسافری در آغاز راه.

مسافری به مقصد رسیده است.

و اما بعد؛

سفر بی‌تو

چقدر ملال‌آور است!

از هر جاده‌ای می‌روی،

از هر جا که می‌گذری،

از لای کوه‌ها،

از کنار دریاها،

از وسط جنگل،

همه جا تاریکی است.

دلم بی‌تو خیلی گرفته است!

همه جا در خیال تو

و بی‌تو

من مسافر غریب شهرهای غربتم.

امسال حتی در شهر خود نیز بیگانه شدم.

و چقدر دلم گرفت از این همه آوارگی!

امسال حتی پیش مادرم نیز احساس دلتنگی می‌کردم.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 و ساعت 0:5 |
او یک حقیقت است. یک حقیقت انکارناپذیر. او جزو ائمهٔ هدی علیهم‌السلام است. نه در شعر می‌گنجد، نه در خیال. نه داستان از عهدهٔ معرفی او برمی‌آید نه چیز دیگر.

 امام ما با ما زندگی می‌کند. با ما در میان آدمیان نفس می‌کشد. او سایهٔ سبز گلدسته‌های مسجد جمکران نیست. او رؤیای دست نیافتنی شاعران نیست. او قهرمان ساختگی هیچ داستان بلندی نیست. او یک حقیقت است. یک حقیقت ملموس. او یک قدرت است، یک اراده است. یک ارادهٔ آهنین.

امام ما فرزند رسول خداست. فرزند پیامبر خدا. پیامبری که مثل مردم عادی در میان مردم زاده شد. در میان مردم بزرگ شد و در میان همین مردم به پیامبری رسید و در میان همین مردم دارای معجزاتی شد. امام عزیز ما نیز،در میان همین مردم به دنیا آمد. پنج سال نیز با همین مردم زندگی کرد. با اینکه کودک بود؛ ولی مثل آدم‌بزرگ‌ها رفتار کرد.

او نماز میت بر پدرش خواند و بزرگی ظاهری عمویش نیز نتوانست مانع کار او شود. همان لحظه هیبت الهی او همه را مبهوت و مغلوب کرد.

امام ما بارها از غیب خبر داد. در همان پنج سالگی. او راهنمای گمشده‌گان بزرگانی از شهر قم شد. او از دل آنها خبر داد. از چیزهایی که در میان بار سفرشان بود.

او به اندازه‌ای خودش را به مردم معرفی کرد که آوازه‌اش در همان زمان در سرزمین مسلمانان بپیچد! او همان زمان کودکی‌اش بر همگان حجت را تمام کرد؛ امّا همیشه مردمی بوده‌اند که چشم خود را بر حقایق بسته‌اند. کور باد چنین چشم‌هایی!

اکنون نیز امام ما با ما زندگی می‌کنند. در میان ما. با ما. از احوال ما خبر دارند. بی‌خبر از اوضاع جهان نیز نیستند. اما بالاتر از او اراده‌ای بر جهان هستی حکومت می‌کند که آن ارادهٔ الهی است و هیچ کس را چاره‌ای جز تن دادن به ارادهٔ الهی نیست. حتی امام عزیز ما تسلیم ارادهٔ الهی است.

در این زمان، که ما رؤیای دست‌نیافتنی از او ساخته‌ایم و فقط او را در مسجد جمکران قم می‌جوییم، بندگان شیطان، ایادی دجال، تلاش می‌کنند که از مهدی موعود افسانه‌ای درست کنند. می‌خواهند او را قهرمان تخیلات معرفی کنند. در حالی که هرگز چنین نیست.

کسانی که به مهدی معتقدند باید اعتقادشان راسخ باشد. باید او را خوب بشناسند و عالمانه او را به دیگران بشناسانند.

متاسفانه مهدی‌شناسی و مهدی‌باوری ما در احساسات و تخیلات ما منحصر شده است. بنده اگر امشب با همهٔ عشق و ارادتی که به آستان آن عزیز دارم، برخلاف همیشه با قلم غیرشاعرانه نوشتم دلیلش این بود که چند جمله‌ای هم حرف حساب بزنم و به دوستان مخاطب بگویم که امام عزیز ما یک حقیقت است نه یک رؤیا! امیدوارم مولا از این وجیزه راضی و خشنود باشد.    

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه پنجم مرداد 1389 و ساعت 0:48 |

دوست دارم از خودم فاصله بگیرم. خیلی! به اندازهٔ روزهایی که با خودم بودم. دیگر نمی‌خواهم با خودم باشم. می‌خواهم از خودم فاصله بگیرم. خیلی زیاد. به همان اندازه‌ای که از تو دور بودم. می‌خواهم با تو باشم. تویی که هنوز از من فاصله نگرفته‌ای! تویی که هیچ‌وقت از من دور نبوده‌ای! خیلی دوستت دارم...

یا من هو اقرب من حبل الورید!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه چهارم مرداد 1389 و ساعت 1:43 |

مرد چشم از "فاصله‌ها" گرفت. سرش را به زیر انداخت. اشک چشمانش را سوزاند. قطره اشکی روی دستش چکید. بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد. وقتی به بستر خزید و لحاف را سرش کشید، فقط به یک چیز فکر می‌کرد و آن «حرمت پدر!» بود که همه از آن فاصله گرفته بودند، حتی هنرمندان، رسانة ملی و سید عزت‌الله خان ضرغامی!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه دوم مرداد 1389 و ساعت 0:23 |