تبليغاتX
باغچه
گاهی می‌آیی

و آنگاه که قصد رفتن می‌کنی

من خیره نگاهت می‌کنم.

نگاه‌هایت را برای من جا می‌گذاری!

وقتی می‌روی

تازه می‌فهمم که چیزی با خودت برده‌ای!

اصلاً حواست نیست.

داری چیزی با خودت می‌بری!

چیزی که نه خواستنش برای من ممکن است 

و نه پس دادنش برای تو!

گاهی حواست نیست

مراقب باش!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 18:41 |
نه حرفی برای گفتن

و نه چیزی برای نوشتن

و نه بهانه‌ای برای زیستن

و این به معنای ناامیدی نیست.

بلکه همه اینها امیدی است برای رسیدن!

برای رسیدن به نقطه‌ای که چیزی نیست.

هست، ولی در حقیقت چیزی نیست:

نه شعری،

نه حرفی!

هیچ بهانه‌ای نیست.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 و ساعت 13:41 |

شب می‌گذرد

شب پا به پای ماه،

 شب از لای ابرها می‌گذرد

انگار همه در آغوش شب می‌گذرند.

حتی قطار، صدای قطار در شب می‌گذرد.

و آن دوردست‌ها،

 سایه‌های آویزان تپه‌ها نیز می‌گذرند.

امّا من سرپا ایستاده‌ام،

من چشم به راه ایستاده‌ام،

 ایستاده‌ام تا کسی از راه برسد و ...

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 0:16 |