تبليغاتX
باغچه

یک سال بود. یک سال آزگار. یک سالی بود که می‌شد از آن عشقی که گرفتارش شده بود سرخورده و سرشکسته به خانه برگشته بود. و حالا یک حالت خاصی داشت. یک حالتی که هیچ کس از این حالت‌ها نمی‌تواند داشته باشد. آهسته از خانه بیرون می‌آمد و در کوچه خودشان که همیشه پر از جمعیت بود، تنهایی و سر به زیر طول کوچه را قدم می‌زد.

ولی انگار آن روز در یک لحظه همه چیز برای او تمام شد. هنوز به خانه برنگشته بود که برگشت و سر به آسمان بلند کرد و خدا را به باد ناسزا گرفت و بلند گفت: «حالا می‌فهمم که هر چی می‌کشم از دست تو می‌کشم؛ و گرنه اگه تو می‌خواستی که همه چی حل بود!...»

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 و ساعت 3:16 |

برای چندمین سال تولد او

وقتی من می‌مانم،

وقتی من از گفتن،

از نوشتن می‌مانم،

وقتی غم مرا می‌برد،

وقتی من غرق می‌شوم،

وقتی هیچ شوقی، هیچ عشقی،

حتی هیچ حسی،

در من نمی‌آشوبد!

به او فکر می‌کنم.

*

البته این را می‌دانم،

این را خیلی بهتر می‌دانم

که هیچ حسی، هیچ اندیشه‌ای،

پشت این نوشته‌های احساسی مرا گرم نمی‌کند.

من خود بهتر از شما می‌دانم که:

از هیچ پنجره‌ای،

از لای هیچ شاخ و برگی،

به این دل بی‌اصل و نسب من

نور احساس نتابیده است!

و این است که من می‌مانم،

آری گاهی در می‌مانم

که چه بنویسم؟

شعر یا داستان؟

 و می‌مانم در یک بغضی که گلوی مرا می‌گیرد!

در یک احساسی که گلوگیر است!

در یک اندیشه‌ای که مزة ناگواراترین آب‌ها را می‌دهد!

آری من می‌مانم،

اگر او به داد من نرسد، من مانده‌ام و مرا غم عالم برده است!

*

اینکه او کیست،

او چیست،

او دختر است یا پسر؟

زن است یا مرد؟

او یک هیولای فلسفی است،

از نوع قدیم و جدید،

از نوع ماهیت و وجود،

یا او یک معشوق خیالی است؟

من نمی‌دانم.

راستش در همین هم مانده‌ام!

آری من می‌مانم

وقتی این قلب کوچک من از عشق لبالب می‌شود،

من می‌مانم وقتی مرغ دلم به سوی ناپیداها پر می‌کشد،

من می‌مانم وقتی هزاران آه آتشین یکباره از دلم برمی‌خیزد!

من می‌مانم!

*

و در این ماندن،

در این حیرانی به او می‌رسم.

وقتی لبخندهای او را به خاطر می‌آورم،

وقتی در درشت‌نویسی‌های مشق‌های کودکی‌ام او را پیدا می‌کنم.

وقتی در بدخطی‌های دوران دبستان به مهربانی او بر می‌خورم،

وقتی در خاطرات دور،

در کوچه‌های خیس احساس،

ردپایی از او می‌بینم،

دنیا برای من زنده می‌شود.

احساس نوشتن در من می‌جوشد!

و هاله‌ای از نور و موسیقی

اندیشه‌های مرا دربرمی‌گیرد.

*

آه! گاهی چقدر با خودم در می‌افتم،

چقدر با خودم کلنجار می‌روم،

چقدر با خودم درگیر می‌شوم،

چقدر به زیباترین شعرها،

به زیباترین متن‌های ادبی،

به دل‌انگیزترین موسیقی‌ها افسوس می‌خورم،

که از طبع من برای او نتراویده است!

*

همین امروز که صبح می‌دمید،

همین امروز،

بعد اذان که آوازی به گوش می‌رسید،

همین صبحی که دل مرا برای پیاده‌رویهای عاشقانه می‌شوراند،

همین صبحی که حتی شیرین‌ترین خواب مزمن صبحگاهی هم نتوانست روح مرا در بند کشد،

من بلند شدم،

وضو گرفتم،

و تنها به او اندیشیدم!

آری،

وقتی می‌مانم،

وقتی غم عالم مرا می‌برد،

وقتی دلم پر از شور و غوغا می‌شود،

وقتی درمی‌مانم،

وقتی هوایی می‌شوم،

وقتی دست دلم به توت‌های شیرین روی درختان توت نمی‌رسد،

وقتی حس رسیدن به معشوق،

حس یک بوسه آب‌دار،

برای آغوش و لب‌های من عقده می‌شود،

من به او می‌اندیشم!

   

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت 6:49 |

او  رؤیایی شده بود برای من. وقتی می‌رفتم، می‌دیدم، نگاهش می‌کردم، هوایی می‌شدم. آخرین بار وقتی او را دیدم، روسری رنگارنگی از زیر چادر مشکی‌اش خودنمایی می‌کرد. پرتو هاله‌های نور از گردی صورتش تلالؤ می‌کرد. سفید بود، سبزه بود، به درستی نمی‌توانستم تشخیص بدهم. وقتی همین قضیه رنگ صورتش را به مادرم گفتم خندید و گفت: «به یقین گندمی است!» و کلی خندیدیم. ولی او فارغ از هر رنگ و مدلی، بدجوری داشت روی دل من راه می‌رفت. دو سه بار وقتی رفته بودم آنجا، محل کارشان، به خاطر کاری که داشت پیش من آمده بود و من چنان هول شده بودم که هیچ تصویر خوبی که بعداً بتوانم در آینه قلبم بهش تماشا کنم، ازش نگرفتم. اصلاً چیزی هم از اینکه او به من چه گفت و من به او چه گفتم، خاطرم نمانده است. الان هم هر چه‌قدر زوایای تاریک و روشن ذهنم را می‌گردم چیزی پیدا نمی‌کنم. جز اسم و شکل زنی که به قول معروف دل مرا به یغما برده بود.

همون آخرین باری که گفتم روسری گل منگولی سرش بود و خیلی هنرمندانه از زیر چادرمشکی‌اش بیرون زده بود، دل به دریا زدم و رفتم سراغش. بغل اتاقی که ایشان آنجا کار می‌کرد تابلوی بدی خودنمایی می‌کرد: «ورود آقایان ممنوع!»

با سرشکستگی و منگی برگشتم و منتظر شدم تا او برای کاری بیرون بیاید؛ اما نیامد که نیامد و من که از راه دوری به آنجا، یعنی محل کارشان رفته بودم، برگشتم و با خودم، شانسم و همه‌چیزم درافتادم.

مدت‌ها گذشت تا اینکه معجزه‌ای رخ داد. طرف برای کاری به اینجا، یعنی محل کار من آمد و من چقدر خوش‌حال بودم. مستقیم هم آمده بود سراغ من. نمی‌دانم چطوری این‌قدر دقیق توانسته بود در اولین فرصت خیلی راحت بیاید اتاق من و بنشیند تا من از خواب شیرین صبحگاهی برخیزم و ساعت‌های نه و ده به اتاقم برسم. وقتی دیدم اصلاً باورش خیلی برایم مشکل بود. خیلی راحت دست و پایم را گم کردم. هم‌اتاقی‌ام بعدها متذکر شد که رنگم از خجالت و هیجان سرخ شده بود. مخصوصا گوش‌هایم به رنگ لبو در آمده بود. برای اولین بار بود که لبخند‌هایش را برایم ارزانی کرد. دندان‌های سفیدش دل می‌برد ها! منظم، تمیز و همه در یک ردیف! برای اولین بار دیدم که کرک خیلی ظریفی پشت لب بالایی‌اش صفای خاصی به لب‌هاش داده است. و برای اولین بار متوجه شدم که عطری که به لباس‌هایش می‌زند همان عطری است که من خیلی دوستش دارم. یک ساعتی می‌گذشت که آمده بود و من هنوز گیج ومنگ بودم. هنوز متوجه نشده بودم که داریم راجع به چه چیزی حرف می‌زنیم. هنوز نمی‌دانستم کدام ارباب رجوع، فحش رکیکی به من داد و رد شد و کدام ارباب رجوع بود که جلوی چشم من چشم‌چرانی کرد و به ناموس آینده من نگاه چپ کرد. حسابی به هم ریخته بودم. کارم یه جوری بود که نه می‌توانستم رهایش کنم و در را ببندم و نه می‌توانستم دل به کار بدهم و همه ارباب‌رجوع‌ها را راضی راه بندازم. اصلاً خیلی بد موقعی این اتفاق به من رو کرده بود.

نزدیک به دو ساعت گذشته بود و طرف خیلی راضی و خوش‌حال برخاست و گفت: «آقای...خیلی خوش‌حال شدم. اجازه بفرمایید رفع زحمت بکنم. منتظر پیامک‌هاتون می‌مونم. شما واقعاً ادیب هستید. ما را از ذوق سرشار خود محروم نکنید!»

سپس او خنده‌ای کرد و رفت و من ماندم و دردی، آتشی که داشت تا عمق استخوان‌هام رخنه می‌کرد. آخرین ارباب رجوع که از اتاقم خارج شد، گوشی را برداشتم و با هیجان و ترس شروع کردم به نوشتن پیامک. محتوای پیامک چیزی جز خواستگاری نبود. البته خیلی ادیبانه نوشته بودم: «آمدی و ...کاش نمی‌آمدی! من هنوز در حیرت رفتن بی‌هنگام تو، بیچاره‌ترینم! کاش بشود همیشه کنارتان بود! می‌شود آیا؟»

و سه ساعت بعد که من دق‌مرگ شده بودم او خیلی بی‌رحمانه جواب فرستاد که: «آقای ...! آن کسی که می‌تواند دل ادیبی مثل شما را ببرد، گل‌چین روزگار در همان اوایل زندگی او را به چنگ گل‌چینان می‌اندازد!»

و من ابله شاید بعد از سال‌ها، تازه به این نکته پی می‌بردم که برای عاشق شدن چقدر دیر کرده‌ام!

 

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه هفدهم فروردین 1389 و ساعت 19:29 |
سال نو خوبی داشته باشید!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 و ساعت 20:12 |