تبليغاتX
باغچه

باغچه

من و ماجراهای سال 1388

سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388

انگار همین دیروز بود که آخرهای سال 1387 با آقای استاد مدیر کل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، سر استعفای من از این اداره دعوا بود. از آخرین روز مرداد 1387 در قسمت صدور مجوز اداره مشغول کار شده بودم. با دعوت دوست بسیار عزیزم جناب آقای جوانبخت و با موافقت آقای شرفخانی معاونت وقت اداره کل.

از کار اجرایی در اداره خسته شده بودم. آخرهای سال جهت استعفا و یا تغییر نوع کار و تبدیل آن به کارشناسی کتاب بزرگسال پیش اقای استاد رفتم. ایشان اگرچه در مرحله اول قبول نفرمودند؛ ولی بعدها به واسطة دوست عزیز و سرور گرانقدرم جناب سید موسوی‌نژاد بالاخره موافقت شد که من در قسمت کارشناسی کتاب با ارشاد همکاری داشته باشم. بگذریم از اینکه آن سال عیدی ما را هم به بهانه استعفا پرداخت نکردند؛ ولی از اینکه از آن کار سخت و شاقه منفصل شده و در قسمت مورد علاقه‌ام مشغول کار شده بودم، خوشحال بودم.

باری حقوق آخر ماه را هم زمانی به حسابم ریختند که من در نزدیکی‌های زنجان عازم سفر عید بودم. روزهای عید خوش گذشت. اولین اتفاق بسیار خوب دیدار با دوست عزیز دوران کودکی‌ام جناب صمد عبداللهی بود که به واسطة ایشان هم شماره اقای احمدی معلم پنجم ابتدایی را به دست آورده و در روزهای عید به خدمتشان مشرف شدم. اتفاق بسیار خوشایند بعدی دیدار با یکی از اقوام بود. که شاید نزدیک به بیست سال بود او را ندیده بودم. او کسی نبود جز همسر برادر مرحومم که حق مادری بر گردن ما داشت.

و بعد دیدارهای معمول هر سال که با اکثریت قوم و خویش داشتم.

روزها و ماه‌ها گذشت و تیرماه رسید. آخرهای تیرماه طبق هر سال دوباره به سفر تابستانی رفتیم. قبل از شروع سفر شبی که با حنانه در یک شب مهتابی قدم می‌زدیم آقای شرفخانی با همراهم تماس گرفت. خیلی تعجب کردم. چون حاج‌آقا شنیده بودم که از قم تشریف برده و در معاونت فرهنگی اوقاف مشغول شده‌اند. بعد از احوالپرسی فرمودند که خودت را برای کارهای مجله باران  آماده کن. لازم به یادآوری است که در هفت ماه تمام همکاری با ایشان در ارشاد قم شناخت تقریبا خوبی بین ما حاصل شده بود و ایشان می‌دانستند بنده سال‌هاست نویسنده دست به قلم مجلات کودک و نوجوان هستم. حتی با فرض ادامه همکاری در ارشاد برنامه‌هایی برای فعالیت‌های فرهنگی در ارشاد قم داشتیم که من طرح اولین جشنواره کتاب سال قم را نوشتم و تحویل ایشان دادم.

به هر حال فرمودند که طرح خودم را برای اداره باران بنویسم و برایشان ایمیل کنم. طرح را نوشتم و ایمیل کردم و با خیال راحت عازم سفر شدم. هنوز سه چهار روزی نبود که رسیده بودیم به مراغه ومیاندوآب و داشتیم برای روزهای باقیمانده سفر برنامه‌ریزی می‌کردیم که حاج‌اقا دوباره تماس گرفت و فرمود که 7 صفحه‌ای از باران مرداد باقیمانده که باید تمامش کرد. هفت صفحه باقیمانده مرداد را در مراغه تهیه کردم و فرستادم. به هر حال باید سفر را نیمه تمام گذاشته و به قم برمی‌گشتم تا رسما کار باران را شروع کنم. وقتی به دوستان عزیز نویسنده و شاعرم اطلاع دادم همه خوشحال شدند و قول همکاری دادند. با همه اذیت‌هایی که ناخواسته از اداره اوقاف بر ما تحمیل شد، اذیت‌ها را تحمل و مصمم به تهیه مطالب باران شدم و تا به حال خدا را شکر ادامه دارد.

بعد از باران دوست و سرور بسیار ارجمندم جناب آقای قدیمی سردبیر مجلات بسیج دانش‌آموزی (بار باران کم بود) بار دو ماهنامة پویندگان را هم بر دوش این حقیر نهاد. و از اول آذر آذر که دبیری پویندگان هم شروع شد من مدتی بر اثر فشار کار به بیماری‌های مختلفی دچار شدم. در این میان چند قراردادی هم با صدا و سیمای مرکز قم و جاهای دیگر داشتم که واقعا خیلی خسته شدم.

در بهمن ماه سال 88 با برگزیده شدن کتاب ملاقات در شب مهتابی، انرژی مضاعفی برای کارهای نویسندگی پیدا کردم.

همچنین اسفندماه هم کتاب تربت و دریا در اولین جشنواره کتاب سال قم شایسته تقدیر شناخته شد.

از اینکه توانستم در این سال تمام توانم را در کمک به فرهنگ کشورمان به کار گیرم، خدای بزرگ و مهربان را سپاسگذارم. امیدوارم سال 1389 نیز سال پر برکتی برای همه ماها باشد. این آخرین پست سال 1388 است. چند روز بعدع طبق معمول هر سال برای دیدار اقوام وخویشان و دوستان به مراغه و میاندوآب عازم هستیم. از همه دوستان حلایت می‌طلبم و برایشان آرزوی سالی سرشار از خوبی‌ها می‌کنم. التماس دعا     

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 0:5 توسط مجید محبوبی

به درخواست یک عزیز چند عکس از طبیعت زیبای روستای قره‌گل

پنجشنبه بیستم اسفند 1388
حجم عکس‌ها بزرگ اگر می‌خواهید با کیفیت عالی ببینید در رایانه حفظ کنید

آخرین خانه‌ای که در روستا داشتیم

 

باباگل اولین کوهی که من دیدم 

و لیلان‌چای، رودی که هنوز در خیال من جاری است

لطف‌آباد، نصف بیشترش فامیل و مابقی دوست

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 22:57 توسط مجید محبوبی

تربت و دریا شایسته تقدیر

چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388

اولین جشنواره کتاب سال کودک و نوجوان در شهر مقدس قم برگزار شد و برگزیدگان این دوره جوایز خود را از دست مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی قم دریافت کردند.

در این جشنواره فرهنگی استاد حمید هنرجو به سخنرانی پرداخت و از آسیب‌ها و بایدها و نبایدهای کتاب کودک و نوجوان سخن گفت. همچنین اقای محمدرضا میرزایی اصفهانی چند شعر قرائت کردند. سپس برگزیدگان ناشر و شاعر و نویسنده روی سن دعوت شدند و جوایز خود را تحویل گرفتند.

در شعر کودک و نوجوان خانم نوشین نوری از کرمانشاه با کتاب کوچهٔ ما

در داستان خانم مریم دانش‌زاده از لارستان

در بخش تصویرگری کتاب کودک و نوجوان خانم سمیه بیگدلی از قم

نفرات برتر شناخته شدند.

همچنین بنده با کتاب تربت و دریا و استاد آقای علوی‌فرد با کتاب نوع‌آوری این است هم شایسته تقدیر شناخته شدیم.

خبر رسمی و تکمیلی در خبرگزاری فارس

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 14:56 توسط مجید محبوبی

هر شب تنهایی

سه شنبه یازدهم اسفند 1388

باد که می‌آید، مرد از خانه بیرون می‌زند. پایش که به کوچه می‌خورد صدای سگ‌ها بلند می‌شود. لحظاتی بعد سکوت. سکوت در سکوت. باد بر شاخ و برگ‌های درختان می‌وزد. زوزهٔ شاخه‌های عریان، خش‌خش برگ‌های پاییزی و سوز سردی که می‌آید. مرد از کوچه‌ای که به سوی مسجد منتهی می‌شود راه می‌افتد. آرام با خود زمزمه می‌کند. قدم برمی‌دارد و تا عمق تاریکی رخنه می‌کند.

صدای مرموز باد به گوش می‌رسد. طوفانی از خاک ناگهان خانه‌ها را در بر می‌گیرد. صدای به هم خوردن پنجره‌ای، تخته قاپویی سکوت شب را می‌خراشد.

 مرد همهٔ کوچه‌ها را زیر پا می‌گذارد. سپس از کناره‌های ده به خانه برمی‌گردد. خانه‌ای تنها، در کنار ده. حیاطی بزرگ و عریان. با دخمه‌ای که بوی نم می‌دهد. مرد پا به دخمه می‌گذارد. فتیلهٔ چراغ را بالا می‌کشد و می‌نشیند پای چراغ. پالتوش را هنوز بر دوش دارد. کتاب جیبی فرهنگ زبان را برمی‌دارد. سیگاری روی لب می‌گذارد و برای روشن کردن آن، از آتش چراغ کمک می‌گیرد. سپس پکی می‌زند و دنبال لغت تنهایی می‌گردد.   Alone سپس «هر شب»    Every night  قلم را برمی‌دارد و  می‌نویسد:

هر شب تنهایی     Every night Alone 

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 0:54 توسط مجید محبوبی

نامهٔ ملک‌الشعرای بهار به همسر آینده‌اش لو رفت

دوشنبه دهم اسفند 1388

سودابه صفدری!

دوست ابدی من قربانت شوم.
با این که شما را ندیده ام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینه ی عزیز و ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده ام. ولی نمی دانم احساسات شما ازچه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی می نمایم.
یک جوان ثابت العقیده ی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر و دوبرادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانواده ی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کرده ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می گذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوه ی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشته ام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.
خودم در تهران مانده و مادرم به واسطه ی مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است. زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند بوده است. منازل شخصی و اثاث البیت خانوادگی، مادر و همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چند نفر بستگان مادری من نیز در خراسانند. ولی خودم نظر به علاقه ی کاری و نظریات سیاسی، نا چار در تهران اقامت نموده،و می خواهم داخل یک حیات فامیلی جدیدی بشوم. چون می توانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوه ی سعی و عمل و معلومات خودم، به خوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم. به این نیت مصمم شده و به وسیله ی عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه و مرآت السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم که تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم. به شما اطمینان می دهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت. مثل سایر جوانان جاهل و بی تجربه، پیرامون هوی و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به طریق اولی نخواهم گشت.
من فطرتا با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم، از خود دور نخواهم کرد. البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی و بزرگوارتان و سایر بستگان اطلاع یافته ام، با من هم عقیده بود و قدر یک دوست صمیمی و همسر جدید را که می بایست بقیه ی عمرتان را با او به سر برید به خوبی خواهید دانست و شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم با شرافت و نجیب، ذیقیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست. بدیهی است که شما نیز از این حیث با عموم هم عقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود. زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیده ی ثابت و مستحکمی، خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانه ی من حاضر کنید. شما صاحب دارائی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود. باید با نیتی خالص و صمیمیتی قلبی و بی آلایش از عهده ی این مسؤلیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآئید.
من به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل می شوم و از خداوند درخواست می کنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدائی و فاصله در بین نباشد.
عزیزم به قدری میل دارم تو را ملاقات کنم که حدی ندارد. دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیه ی خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم. من رب النوع عشق و دوستی و صمیمت و وفاداریم. آیا تو هم با من در این عقیده هم راه و هم آواز خواهی بود؟ اخ چه خوب بود که ما زود تر هم را می دیدیم. وقبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازه ی ملاقات بدهد یکدیگر را ملاقات می نمودیم. دیگر اینطور بشود یا نشود نمی دانم. در هر لحظه منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر به توسط خط خودت به تفصیل برای من بفرستی .
من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم می خواهم بنا آورده و بین قسمت متقدم منزل و قسمت متأخر آنرا دیوار کشیده از هم تفکیک نمایم. منزل حالیه ی ما خیلی خوب، جدید البنا و نوین است . حیف است از این منزل خارج شویم برای اطاق پذیرائی شما دو اطاق مجزا نموده و برای پذیرائی خودم یک اطاق و یک ناهارخوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم. برای صندوقخانه و انبار و غیره اطاقها و زیرزمینهای مرتب و محکمی مهیاست. وسعت و دلنوازی حیات به قدر مکفی است. گمان نداریم به شما بد بگذرد. فقط شما باید یک آشپز قابل وتمیز زنانه با خودتان بیآورید و کلفت دوست داشتنی هم برای خود تان انتخاب نمائید. در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید. ملاحظه ی صرفه و غیره را ننمائید . در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمائید. از قبل بنده خدمت خانم معظمه ی خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.
والباقی عن التلاقی تمت م.بهار

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 10:51 توسط مجید محبوبی


بی تو بی هم قطار می میرم ، من از این انتظار می میرم
منو از روز رفتنت کشتی ، برنگردی دو بار می میرم

همه ی سال بی تو یک روزه ، من به روزهای هفته بدبینم
حالم از بعد رفتنت خوش نیست ، همه روزها رو جمعه می بینم

مثل پروانه ای که تو پیله است ، دلم از این همه قفس خونه
جز تو که روزگارم رو دیدی ، دیگه کی حال ما رو می دونه
من ، من دارم از تب تو می سوزم ، دل دریا رو آب کن ، برگرد
زندگیم انتظارته هر روز ، زندگیمو رها کن از این درد


كد آهنگ

كد موسيقی


Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ

مسیریابی رایگان نوکیا توسط Ovi Maps v3.0

طراحي و ساخت سايت با استفاده از Basekit.com

کتاب افزونه‌های فایرفاکس - شماره ۱

دانلود نرم افزار موبایل