دیروز او آمد و همین امروز هم دوباره برگشت. برادرم سنی از او گذشته است. سیگار روی لبهایش بود. هنوز هم وقتی سیگارش را میگیراند دو کف دستش را مشت میکرد. شعلهٔ کبریت در پناه دستانش میلرزید. وقتی سیگارش آتش میگرفت او همهٔ غصههای عالم را با دود غلیظی بیرون میداد. همین دیروز وقتی دوباره بعد از سالها آمد، هنوز پالتوی چرکی تنش بود. ریش درازش هنوز بوی ادکلن میداد. متفکرانه حرف میزد و مدام از جمهوری می گفت. شبیه شخصیتهای اصلی فیلمهای قدیمی. مدام آه میکشید و از رفیقهای تهرانیاش میگفت.
برادرم دیروز وقتی آمد، از آن همه هیبت، فقط حالت نوستالژیک او احساس مرا برانگیخت. مغز نیمکارهٔ او، دل نیمسوز او هنوز در سلطهٔ تفکرات کمونیستی بود. البته بارها اعتراف کرده بود که او از کمونیست هم چیزی بارش نیست. گاهی یادم هست با خنده گفته بود که من کشته مردهٔ این ادا و اطوراهای رفیق رفقا هستم. ادبیات شیرینی دارند. بیشتر از دیگران به دل مینشینند...
و گرنه من برادرم را خوب میشناسم. عقل او به آن چیزها قد نمیداد. قد نمیدهد. هیچ وقت. او سه سال آزگار در پنجم ابتدایی درجا زد. هنوز هم قد نمیدهد. هنوز هم وقتی با ریش درازش بازی میکند مرا به خنده میاندازد.
برادرم را دوست دارم. چون به قول معروف چیزی توی دلش نیست. هر چه هست در این چهرهٔ غلط انداز اوست. یک ساعت باهاش بنشینی رفیق میشوی و تازه میفهمی که چقدر ابله است.
امروز وقتی داشت میرفت بهش گفتم ابله و دو تایی بلند بلند خندیدیم.


با سلام خدمت دوستان!

مسوول دبیرخانه کتاب سال حوزه با اشاره به این که امروز(هشتم بهمن ماه) از برگزیدگان یازدهمین دوره این همایش تقدیر میشود، گفت: این همایش در حوزههای گوناگون نظیر تدوین کتاب، پایان نامه، ناشران برگزیده دین، ناشر نمونه، خادمان قرآن و ... برگزار میشود. در این دوره ۲۰ کتاب به عنوان آثار برگزیده و پنج اثر به عنوان شایسته تقدیر شناخته شدهاند./
مهمانها آمدند. صدای باران را از پشت بامها به گوش میرسید. گنجشکها پر زدند. برگهای درختان بارانزده، لرزیدند. مادر کرسی را مرتب کرد. لحظاتی بعد همه زیر باران دویدند. همه خود را به اتاق رساندند. اتاق گرم شد. مادر چراغ گردسوز را روشن کرد. اتاق روشن شد. لبخندها روی لبها گل کرد. چشمها به روی هم خندیدند. لحظههای خوش زندگی، زیر باران جریان داشت...