سایهها میآیند. ابرها میروند. سایهها میروند. ابرها سرگردانند. آفتاب پشت غباری نمناک، وسط آسمان ایستاده است. باد درختان را به هم میکوبد. پدر از راه میرسد. یادگاری از گذشتهها. شبیه آن عکس قدیمی. هنوز میلنگد. هنوز لبخند نمیزند. هنوز توی خودش است. اسکلت کلافهای که توی پالتوی مشکی پشمی جمعش کرده باشند. با کلاهی لبهدار خاکستری. با زنبیلی بر دست... سایهها میآیند و میروند. آفتاب، نسیم پاییزی و ابرها سرگردانند. صحن یک حیاط قدیمی پر است از خاطراتی که پشت سر هم قطار میشوند.
صبح آفتاب همه جا را روشن کرده بود. عمو چمدان را برداشت و در چارچوب در حیاطِ خانه ایستاد. زن عمو و مادر هنوز داشتند حرف میزدند. من و مریم و رضا هم لحظهها را با ناراحتی میشمردیم. انگار دنیا برای هر سهٔ ما به آخر رسیده بود. هیچ کدام راضی به جدایی از هم نبودیم.
وقتی ماشین آمد و دم در حیاط ایستاد بغض من ترکید. رضا لبخندی زد و اشکهایش جاری شد. مریم لحظهای برگشت و همه حیاط را از زیر نگاههای خود گذراند. بعد با حسرت گفت: «اینجا بهشت است!».
من و رضا همدیگر را بغل کردیم. صدای آهی که عمو از ته دل کشیده بود، به گوشم رسید. چمدان را با سر و صدا توی صندوق گذاشت و صدا زد:
- رضا، مریم!
وقتی در ماشین را باز کرد صدای موسیقی قدیمی بیرون زد:
با ما بودی، بی ما رفتی چون بوی گل به کجا رفتی تنها ماندم،تنها رفتی چو کاروان رود، فغانم از زمین، بر آسمان رود دور از یارم، خون می بارم
سید حمید مولانا در ۶ اسفند۱۳۱۵ شمسى در خانواده اى روحانى در تبريز متولد شد. سالهاي اول دوره ابتدايي را در شهر تبريز و سالهاي بعدي را در تهران گذراند. مولانا پس از پايان تحصيلات متوسطه به دانشگاه تهران راه مى يابد و در رشته اقتصاد مشغول به تحصيل مى شود. مصادف با حادثه تلخ از دست دادن پدر و مادر در سانحه رانندگي در سال ۱۳۳۷سيد حميد توانست از دانشگاه «نورت وسترن» شيكاگو كه يكى از دانشگاه هاى برجسته آمريكاست، بورس تحصيلى دريافت كند. و موفق شد دكتراي خود را در رشته هاى علوم سياسى و بين المللى و اقتصاد و ارتباطات از اين دانشگاه دريافت كند. مولانا اكنون نيز عضو هيأت علمى دانشگاه امريكن واشنگتن است. حميد مولانا در رشته ارتباطات تنها ايرانى با بالاترين درجه آكادميك اين رشته است وسال هاست دررسانه ها و اخبار حوزه ارتباطات ،او را با پيشوند و پسوند پروفسور معرفى مى كنند. خاطرات كودكي : او از دوران كودكى حمله متفقين را به عنوان يك خاطره فراموش نشدنى به خاطر دارد:«غم انگيزترين روزهاى من در تبريز حمله متفقين در جنگ جهانى دوم به ايران و اشغال تبريز از
مجید ملامحمدی نویسنده پرکاری است که میرود تعداد نوشتههای او در مجلات و نشریات مختلف کودک و نوجوان کشور و همچنین تعداد کتابهایی که برای مقطع سنی کودک و نوجوان به رشته تحریر درآورده است، از حدّ و احصاء خارج شود. البته این، شاید کمی اغراقآمیز به نظر برسد؛ ولی حقیقت این است که اقای ملامحمدی از نویسندگان خوشذوق و فعالی است که با خستگی میانهای ندارد. شاید او این خصوصیت تقریباً منحصر به فرد را از مرحوم پدرش به ارث برده است: عالم ربانی، نویسنده نامآشنای زمان ما مرحوم آقای محمدی اشتهاردی. نویسندهای که هم خوب نوشت و هم زیاد نوشت. و از این جهت پدر و پسر اشتراکات زیادی با هم دارند؛ امّا تفاوتی که در نوع نوشتن آنها به چشم میخورد، این است که مجید از آن سرآغاز نویسندگی خویش به طور تخصصی وارد وادی ادبیات داستانی کودک و نوجوان شده و علاوه بر سرودن شعر، کتابهای خوب و قابل اعتنایی در زمینه داستان برای این مقاطع سنی نگاشته که تعدادی از آنها در مسابقات و جشنوارههای فرهنگی و هنری حائز رتبههای برتری گردیده است که از آن جمله میتوان به کتاب جدید ایشان یعنی «داستان یک مرد» اشاره کرد.
بی تو بی هم قطار می میرم ، من از این انتظار می میرم منو از روز رفتنت کشتی ، برنگردی دو بار می میرم
همه ی سال بی تو یک روزه ، من به روزهای هفته بدبینم حالم از بعد رفتنت خوش نیست ، همه روزها رو جمعه می بینم
مثل پروانه ای که تو پیله است ، دلم از این همه قفس خونه جز تو که روزگارم رو دیدی ، دیگه کی حال ما رو می دونه من ، من دارم از تب تو می سوزم ، دل دریا رو آب کن ، برگرد زندگیم انتظارته هر روز ، زندگیمو رها کن از این درد