تبليغاتX
باغچه
یادداشت‌ها،دیدگاه‌ها و کتاب‌های مجید محبوبی
صفحه نخست ارتباط با ما آرشيو مطالب لينك RSS
كاربر ميهمان خوش آمديد
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

با سلام خدمت همة دوستان قدیم و جدید!

لطفاً از این به بعد روزنوشت‌های مرا در

روزنوشت‌های مجید محبوبی دنبال کنید.

 به یاری خدا هر روز به رروز خواهد شد. 

  http://rooznebesht.blogfa.com/

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 0:7 |
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388
 
ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 19:31 |
جمعه بیستم آذر 1388

این نویسنده با نویسندهٔ قبلی خیلی فرق دارد. این نویسنده شب و روز نویسندگی می‌کند. قلم می‌زند. می‌نویسد و با جان و دل هم می‌نویسد. عشقش نویسندگی است. کارش نویسندگی است. از قبل نویسندگی نان می‌خورد. البته نان را هیچ وقت خالی نمی‌خورد. معمولاً خوراک‌های او سفارشی است. وقتی آن نویسندهٔ قبلی خون دل می‌خورد این نویسنده با دوستانش سر میز صبحانه کله‌پاچه می‌خورد. این نویسنده با هیچ کس مشکل ندارد. دیگران هم با او مشکل ندارند. این نویسنده هر روز یک کتاب می‌نویسد. کتاب‌هایش هر روز سه چهار جایزه می‌برد. ناشرها برای چاپ کتاب او سر و کله هم را می‌شکنند.

*

این نویسنده فرق اساسی که با دیگر نویسنده‌ها دارد این است که شدیداً طرفدار مکتب پارناس است. شدیداً طرفدار هنر برای هنر. او میانه خوبی با طرفداران مکتب رمانتیسم ندارد. می‌گوید هنر هیچ خاصیتی جز هنر نباید داشته باشد. این نویسنده اعتقادی به چیزی ندارد. یعنی همة اعتقادات او نویسندگی است. او عبد نوشته‌های خودش است. او حتی احساس هم ندارد. احساس او شبیه خارهای بیابان است. او در قبال هیچ کس و هیچ چیز احساس مسؤولیت نمی‌کند. او فقط خودش را بندة قلم و کاغذ می‌داند. او یادش نمی‌آید عاشق کسی یا چیزی جز نویسندگی شده باشد.

*

اگر او را به ناهار هم دعوت کنند، نویسندگی را بهانه قرار می‌دهد. اگر برای او مهمانی هم بیاید به خاطر نوشتن از خدمت به میهمان معذور است. او همه چیز را فدای نویسندگی خودش می‌کند. او خوش ندارد کسی آرامش نویسندگی او را به هم بزند. او به مادرش هم از طریق نوشتن ابراز محبت می‌کند. مادر؛ امّا هیچ از او خوشش نمی‌آید. چون او در مجلس عزای دایی مادرش شرکت نکرد. چرا؟ چون کار داشت. نویسندگی داشت.

*

این نویسنده قبراق و سرحال است. یادش نمی‌آید کی مریض بوده است. روزگار چنان به مراد اوست که به بیمارستان جز برای آوردن بچه نوزادش نرفته است. او اصلاً فرصت غم خوردن به چیزی را ندارد. او هیچ وقت دلش به حال بچه‌های گرسنة آفریقایی نسوخته است. او با اینکه نویسندة بزرگی است؛ ولی احساس می‌کند که اصلاً بزرگ نشده است. چون سال‌هاست در یک سن، یک قد و قواره در حالت سکون ایستاده است. خودش می‌گوید من در کودکی‌های خودم نفس می‌کشم.

*

این نویسنده تا آنجا سیاسی است که سیاست به کار و زندگی‌اش لطمه‌ای نزده باشد. او اصلاً کاری به سیاست ندارد. سیاست او عین کتابت اوست.

*

می‌گویند او یک بادنما روی خانة خود نصب کرده است. باد به هر سو رو کند او نیز به همان سو رو می‌کند.

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 20:3 |
پنجشنبه پنجم آذر 1388
اینجا خانه ماست

اینجا خانه ما بود.

خانه‌ای که پدرم با خون و دل ساخت.

و مادرم آن را با خون و دل اداره می‌کرد.

روزها پی شستن بود، پی رُفتن!

شب‌ها هم پی زغال می‌گشت.

تا شکم بخاری هیزم‌سوز را سیر کند!

وای چه روزهایی گذراندیم ما!

و چها کشید مادرم!

آن منم،

آن خواهرم

و آن یکی بچه همسایه!

ما هم‌بازی مرغ‌ها بودیم.

خاکبازی می‌کردیم.

و مادرم انگار که با زمین و زمان سر جنگ داشته باشد،

با خودش حرف می‌زد. و به همه فحش می‌داد.

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 22:23 |
دوشنبه دوم آذر 1388

نویسنده شب‌ها دیر می‌خوابه، روزها ساعت  ده صبح از خواب بیدار می‌شه. صبحانشو زودی می‌خوره بعد سوار اتوبوس واحد می‌شه می‌ره دنبال کاراش:

۱. اولین کارش چک کردنه حساب بانکیشه! ... ببین به چی دلخوش کرده! به حق‌التالیف دو تا داستانی که پارسال نوشته وهنوز حق‌التالیفش مونده!

۲. دومین کارش رفتن به انتشاراتی‌هاست! ... ورشکسته‌ها! وقتی این رو می‌بینند، در را از پشت می‌بندند. فرار می‌کنن... او را عامل همه بدبختی های خود می‌دونن. می‌گن اصلا این نویسنده شگون نداره

۳. سومین کارش رفتن به دفتر مجلات است.... تو دفتر مجلات دنبال کسی می‌گردن که سر به سرش بزارن، بخندن. مخصوصا وقتی بفهمن این نویسنده یه نویسنده بدبخت ومفلوکیه.

۴. نویسنده در خیابان‌ها پرسه می‌زند. دنبال سوژه‌ای جدید برای نوشتن. دنبال رتق و فتق امور نویسندگی‌اش. دنبال راه حلی برای فرار از این معضلاتی که در آن گیر کرده... نویسنده کلی از این خیابونای شهر را پیاده طی کرده و رسیده به جایی که تابلوی بزرگی دم درش است.

۵. بیمارستان! جاییه که نویسنده باید دیر یا زود اینجا رو تجربه می‌کرد. ... ولی چرا اینقد زود؟... ناگهان چقدر زود زود می‌شود!

۶. شنیده بود که نویسنده کسیه که نصف بیشتر درد جامعه‌اش رو باید به تنهایی به دوش بکشه ... جامعه‌ای که مثل یه انگل به کتاب و نویسنده نگاه می‌کنه... نویسنده عصبانی می‌شه و می‌زنه جاده خاکی. همه رو به باد فحش می‌گیره ... همه کشته مرده این عصبانی شدن نویسنده هستن. عصبانیتاشم شیرینه!... گور پدر جامعه!

۷. نویسنده ساعت دو بعد از ظهر یک روز پر کار به خانه برمی‌گرده. زن تحویلش نمیگیره. بچه تحویلش نمیگیره. با همه لجه. همه باهاش لجن ... نوبت بیمارستان یادش رفته. ناهار خورده نخوره می‌ره به اتاقش. اتاقی که که بخاری نداره. مجبوره پالتوش بپوشه و شروع کنه به نوشتن.

۸. می‌نویسه: بیمارستان! جاییه که نویسنده باید دیر یا زود اینجا رو تجربه می‌کرد...

۹. فکر می‌کنه سوژه جدیدی به ذهنش رسیده. اصلا نمی‌تونه بنویسه!...ترس از عمل جراحی روزگارش رو سیاه کرده ... اشک از دیدگان پایین می‌چکه: تو را چه به دوش کشیدن نصف درد این جامعه؟

۱۰. ...

 

 

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 0:2 |