پشت امام از آن همه غم خمیده بود. نعش بیجان کودک تشنه خود علیاصغر را خاک کرد. اشک روی گونههاش خشکیده بود. نالهای کرد و سوار بر اسب شد. شمشیرش زیر نگاههای خورشید برق میزد. قبضه شمشیر را فشرد و به قلب دشمن زد. ذوالجناح پر گشوده بود. سپاهیان پسر سعد در فرار بودند. شمشیر برقآسای امام هوا را میشکافت و بر سرهای یزیدیان فرود میآمد. صدای فرماندهان و شمشیرزنان سپاه به گوش میرسید:
- فرار نکنید، او تنهاست!
لحظهای صدای مردی بلند شد:
ادامه مطلب






مبادا چهرهات یکدم ندیدن
"هشت کتاب" دیگری خواهم نوشت
مثل گل زیبایی و جای تماشا داری
امشب سخنرانی آقا را تماشا کرده و میشنیدم. تجلیل خوبی از آقای آذر یزدی کردند. من خودم از همان دوران بچگی با بعضی از کتابهای این بزرگوار آشنا بودم، ولی متاسفانه در مجلات ادبیات کودک و نوجوان کشور کمتر از ایشان اسمی به میان میآمد و به همین خاطر اسم ایشان خیلی سر زبانها نبود. البته علت این قضیه هم این است که الان باب شده است که اگر از کسی در انتشارات وابسته به جمعی از نویسندگان بانفوذ و رانتخوار کتابی چاپ نشده باشد او چندان اعتبار نویسندگی ندارد و به نظر من همین عامل در گمنامی استاد آذر یزدی بیتأثیر نبوده است. به هر حال من به عنوان عضو کوچکی از خانواده بزرگ خوانندگان کتاب این مملکت بر خود وظیفه دانستم که بعد از مدتی سکوت و اعتراض به بعضی از بزرگوارن نا عادل و منفعت جو و رانتخوار و ...فعالیتهای وبلاگی خودم را با یاد استاد آذر یزدی از سر گیرم. امیدوارم دیگر هیچ وقت مجبور نباشم برای گفتن حرف حق دست به نوشتن تلخ بزنم.
دَمِ ظهر بود. بوی غذای رباب خانم باز داشت میپیچید. قبل از همه مادر وارد خانه ما شد. خانهای که هیچ سویی نداشت. خاموش خاموش بود. فقط من و زنم بودیم. دو آدم محبوس در خانهای که مدتها تنابندهای درش را نکوبیده بود. پشت در صدای مهمانها کشندهتر از هر چیز بود. مادر قبل از اینکه دستهایش را در گردنم حلقه کند دو بسته دویستهزارتومانی را جلوی چشمم گرفت:«شرمندهام به خدا!»