|
ظهر خونین |
جمعه بیست و هشتم دی 1386
پشت امام از آن همه غم خمیده بود. نعش بیجان کودک تشنه خود علیاصغر را خاک کرد. اشک روی گونههاش خشکیده بود. نالهای کرد و سوار بر اسب شد. شمشیرش زیر نگاههای خورشید برق میزد. قبضه شمشیر را فشرد و به قلب دشمن زد. ذوالجناح پر گشوده بود. سپاهیان پسر سعد در فرار بودند. شمشیر برقآسای امام هوا را میشکافت و بر سرهای یزیدیان فرود میآمد. صدای فرماندهان و شمشیرزنان سپاه به گوش میرسید:
- فرار نکنید، او تنهاست!
لحظهای صدای مردی بلند شد:
ادامه مطلب... |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 19:12 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
برادر آفتاب |
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
غروب بود و یک دنیا غم. صدای گریه کودکان دم به دم به گوش می رسید. مردان سپاه کوچک امام زانو در بغل گرفته بودند. باد گرم، مویة زنان را از گوشه و کنار خیمهگاه به گوش میرساند. ناگهان صدای ناآشنایی همه را در خود فرو برد.
- آهای خواهرزادگان من!
...
ادامه مطلب... |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 20:6 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
روزهای برفی ما در قم |
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
کودک هم کودکان امروز!

دبههای خالی در زمستان سخت هم دست بردار نیستند!

محمدجواد هم یک خانه اسکیمویی درست کرد.

برفی شدیدی در حال باریدن بود!

این برف بیسابقه است! |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 12:55 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
بیتو |
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
مبادا چهرهات یکدم ندیدن
مبادا قلب من بیتو تپیدن
بدون عشق تو هرگز نخواهم
نسیم زندگی بر من وزیدن |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 20:45 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
قول"انتخاباتی" |
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
"هشت کتاب" دیگری خواهم نوشت
با هوای آذری خواهم نوشت
از شعرهای آبکی حالم گرفت
شعرهای بهتری خواهم نوشت |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 10:8 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
مثل گل |
شنبه بیست و دوم دی 1386
مثل گل زیبایی و جای تماشا داری
در دل تنگ من ای مونس جان جا داری
دگران خلق خدای و خوبند ولی
(آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری) |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 9:24 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
سلام بر محرم |
پنجشنبه بیستم دی 1386
قلبیمیزده وار شوق کربلا آلتی گوشهلی، قبره عاشیقوخ
یاحسین دیوب ایلروخ نوا ای عزیز زهرا، افتخار دنیا
در باز میشود. صدای عزاداران و نوحهخوانان جلوتر از خودشان وارد حیاط میشود. صدای گریه ما بلند میشود. محرم امسال حال و هوای دیگری دارد. تا سال گذشته که پدر زنده بود، دسته حسینی ده، شبها در خانه ما جمع میشد. امسال امّا؛ خانه دیگری میرفتند. آمدن هیئت به احترام پدر است. یاد او دوباره در محرم زنده میشود...
محرم آمده است. همه سیاه پوشیدهاند. دستها بالا میرود و سنگین بر سینهها پایین میآید. مادرم آرام گریه سر میدهد. همه از در و دیوار به حیاط خانه ما ریختهاند تا شور محرم را تماشا کنند. |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 20:16 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
ما همه مدیون آذر یزدی هستیم |
دوشنبه هفدهم دی 1386
امشب سخنرانی آقا را تماشا کرده و میشنیدم. تجلیل خوبی از آقای آذر یزدی کردند. من خودم از همان دوران بچگی با بعضی از کتابهای این بزرگوار آشنا بودم، ولی متاسفانه در مجلات ادبیات کودک و نوجوان کشور کمتر از ایشان اسمی به میان میآمد و به همین خاطر اسم ایشان خیلی سر زبانها نبود. البته علت این قضیه هم این است که الان باب شده است که اگر از کسی در انتشارات وابسته به جمعی از نویسندگان بانفوذ و رانتخوار کتابی چاپ نشده باشد او چندان اعتبار نویسندگی ندارد و به نظر من همین عامل در گمنامی استاد آذر یزدی بیتأثیر نبوده است. به هر حال من به عنوان عضو کوچکی از خانواده بزرگ خوانندگان کتاب این مملکت بر خود وظیفه دانستم که بعد از مدتی سکوت و اعتراض به بعضی از بزرگوارن نا عادل و منفعت جو و رانتخوار و ...فعالیتهای وبلاگی خودم را با یاد استاد آذر یزدی از سر گیرم. امیدوارم دیگر هیچ وقت مجبور نباشم برای گفتن حرف حق دست به نوشتن تلخ بزنم.
برای آشنایی با استاد آذر یزدی به این سایت رجوع کنید.
http://www.azaryazdi.com/biography/
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 23:5 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
اعتراض و تعطیل تا اطلاع ثانوی |
چهارشنبه پنجم دی 1386
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 22:3 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
مادر، مادر |
سه شنبه چهارم دی 1386
دَمِ ظهر بود. بوی غذای رباب خانم باز داشت میپیچید. قبل از همه مادر وارد خانه ما شد. خانهای که هیچ سویی نداشت. خاموش خاموش بود. فقط من و زنم بودیم. دو آدم محبوس در خانهای که مدتها تنابندهای درش را نکوبیده بود. پشت در صدای مهمانها کشندهتر از هر چیز بود. مادر قبل از اینکه دستهایش را در گردنم حلقه کند دو بسته دویستهزارتومانی را جلوی چشمم گرفت:«شرمندهام به خدا!»
اشک در چشمانم حلقه زد. سرم را به سینهاش گذاشتم و گریستم. دو سالی بود که با همه قهر بودیم. ایل و تبار همه ما را فراموش کرده بودند و حالا که در اوج فلاکت ما فیلشان یاد هندوستان کرده بود؛ ما دو نفر دچار شدیدترین دلهرهها بودیم. «دم ظهر و یخچال خالی از همه چیز!»مادر بستههای پول را دستم داد و های های گریست. و من اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «مادر حتی نان خشک و خالی هم نداریم! شما بفرمایید تا من برگردم.»
مهمانها نشسته بودند و خانه بعد از مدتها بوی غذا، بوی مادر به خود گرفته بود. |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 13:48 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
رقیب |
یکشنبه دوم دی 1386
«سنگ؟ نه، تیر! وهم هجوم یک افعی؟ نه! دلشوره یک حادثه تلخ، نه! تحمل یک چهره زشت؟ نه، انتظار ضربه مشتی که بر سرت فرود میآید، نه...، نه... نه، بدتر از اینها، عجب حس بدی است که نسبت به تو دارم. خیلی بد. بدتر از آنی که فکرش را میکنی.»
«از من متنفری؟ چرا؟»
«نه، نه از تنفّر بدم میآید! چیزی است شبیه ... »
«آخه چرا؟ مگر من چه کار کردهام ؟...»
«ای کاش خواستگار خواهرم بودی، ای کاش طلبکار ده میلیونی بابام بودی، ای کاش بقالی سر کوچهمان بودی؛ ای کاش دنداپزشک مخصوص خانوادگی ما بودی؛ اما در نویسندگی رقیب من نبودی! متوجهی که؟» |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 0:18 توسط مجید محبوبی |
|
|
|