تبليغاتX
باغچه

جدیت، سخاوت و حُسن نیت

قبل از شروع این قسمت می‌خواهم در مورد یک مطلبی توضیح مختصری بدهم. مطلب مهمی که شاید خیلی‌ها به آن توجه نمی‌کنند و آن اینکه وقتی می‌گوییم نویسنده، منظورمان همه نویسنده‌هاست. چه ایرانی و چه غیر ایرانی. چه داستان‌نویس و چه غیرداستان‌نویس و ...

ولی اگر تأکیدمان روی نویسنده‌های داستان‌نویس است،‌ به خاطر این است که اینها استاد نوشتن هستند. از کلمات سرگردان هوا، بهترین جمله‌ها را می‌سازند. بهترین تصویرها را ارائه می‌دهند و مؤثرترین داستان‌ها را حکایت می‌کنند. و گرنه نویسنده‌های زیادی داریم که کتاب‌های زیادی به نگارش درآورده‌اند و چه بسا کتاب‌های آنها سرنوشت یک علمی را تغییر داده است. مثل کتاب قانون ابن‌سینا در علم طب و کتاب‌های زیادی که مسلما شما با شهرت آنها به خوبی آشنا هستید.

به عنوان مثال شهید بزرگوار مرتضی مطهری اگر چه یک نویسنده است؛ ولی جنبه‌های علمی، اخلاقی و سیاسی او بُعد نویسندگی‌اش را به شدت تحت‌الشعاع قرار داده است و به خاطر همین وقتی از ایشان اسم می‌برند نمی‌گویند نویسندة معروف بلکه از ایشان به عنوان یک رجل دینی و عالم ربانی یاد می‌کنند. در مقابل این، مثلاً نویسنده‌ای بزرگی مثل جلال آل‌احمد اگرچه معلم و استاد شایستة دبیرستان و دانشگاه بوده‌اند؛ جزو فعالان سیاسی زمان خوشان بوده‌اند؛ ولی جنبة نویسندگی ایشان به آن جنبه‌های دیگرش می‌چربیده است. به خاطر همین وقتی اسم جلال به میان می‌آید قبل از هر چیز نوشته‌های ایشان در ذهن شکل می‌گیرد. غربزدگی،‌ خسی در میقات، نفرین زمین و مدیر مدرسه و ...

امیدوارم با این توضیح مختصر دوستان قانع شده باشند و بر ما خرده نگیرند که چرا فقط داستان‌نویس‌ها را نویسنده می‌دانیم و از تجربیات آنها سخن می‌گوییم.

در این قسمت شما را با کسی آشنا می‌کنیم که کتابی دارد به نام درس‌هایی دربارة داستان‌نویسی. این کتاب مجموعه، 315 درس داستان‌نویسی است که در کلاس‌های ادبیات خلاق چند دانشگاه در امریکا ارائه شده است. این کتاب شیوه‌های درست صحنه‌پردازی، درگیری و روابط اشخاص داستان، استفاده از زاویه دید، گفتگونویسی و صدها نکتة‌ دیگر را به نویسندگان آن هم همراه با مثال‌هایی روشن می‌آموزد.

این نویسندة معروف که شاید کتابش بیشتر از خودش معروف شده باشد، کسی نیست جز آقای «لئونارد بیشاپ» که داستان زندگی‌اش هم حکایت‌های جالبی دارد. زحمت ترجمة این کتاب را باز آقای محسن سلیمانی کشیده‌اند. یگانه مترجم سترگ عرصة ادبیات داستانی.

در همان مقدمة کتاب، نویسندة خیلی صادقانه سر صحبت را با خواننده باز می‌کند و می‌گوید: «وقتی من کار نویسندگی را شروع کردم از همه بي‌تجربه‌تر بودم...»

او در ادامه، نحوة شروع کارش را چنین شرح می‌دهد: «باری. در کلاس‌های نویسندگی خلاق ثبت نام کردم و بلافاصله مقهور دانش هنرجویان و اساتید نویسندگی شدم که اطلاعاتشان خیلی زیاد بود و خوب هم حرف می‌زدند. عیناً مثل هنرپیشه‌های فیلم‌های انگلیسی. وقتی کنار آنها قرار گرفتم احساس کردم که خیلی جوجه‌ام... روزها کار می‌کردم و کتاب می‌خواندم و شب‌ها می‌نوشتم و بعد دست‌نویس‌هایم را ماشین می‌کردم و به استاد نویسندگی‌مان دکتر چارلز می‌دادم...»

وقتی اولین اثر لئونارد چاپ می‌شود، او تکلیف خودش را با زندگی‌اش مشخص می‌کند. او در این بار می‌گوید: «احساس کردم فرصتی پیش آمده. من آدم کودنی بودم؛ اما احمق نبودم. یا باید جرأتی به خرج می‌دادم و نویسندة بزرگی می‌شدم و یا نویسندة متوسطی می‌ماندم  و با تقلا زندگی‌ام را پیش می‌بردم...»

اینکه لئونارد چه جوری با یک تصمیم جدی کار نویسندگی‌اش را شروع می‌کند و جزو کسانی می‌شود که کتاب‌هایش در ردیف آثار پرفروش قرار می‌گیرد، خودش داستان مفصلی است که باید در کتاب خودش خواند.

به نظر من، نکتة جالب توجهی که در تجربیات خوب آقای بیشاپ وجود دارد این است که او یک آدم خیلی معمولی بوده است. از یک خانوادة‌ بسیار معمولی که اتفاقا پدرش می‌خواسته مادرش را با تفنگ نشانه برود و او را بکشد!!.... و او در چنین شرایط سخت و بدی که قرار داشته به نویسندگی روی می‌آورد و سرانجام جزو اساتید داستان‌نویسی معروف آمریکا بلکه جهان می‌شود.

نکتة دیگری که شاید کتاب درس‌هایی دربارة داستان‌نویسی را جزو کتاب‌های پرفروش جهانی کرده است، به نظر من صداقت و حسن نیّت نویسنده‌ است. وقتی شما با حقایق زندگی این انسان شریف آشنا می‌شوید می‌بینید آنچه را که خود آموخته و تجربه کرده، سخاوتمندانه در اختیار شما ‌گذاشته است. کاری که شاید کمتر کسی بخواهد آن را انجام دهد. بد نیست این را هم از زبان خود او بشنوید که چقدر دلسوزانه در مورد روابط ناشران و نویسنده‌های تازه‌کار اظهار نظر می‌کند:

«طی سال‌ها که به کار و آموزش نویسندگی اشتغال داشته‌ام، شاهد بوده‌ام که چگونه ناشران، دلالان نشر، اساتید دانشگاه، آموزگاران خصوصی و نویسندگان حرفه‌ای زیرک – که اینک دیگر با نویسندگان احساس همدلی نمی‌کنند- به نویسندگان بی‌تجربه دروغ می‌گویند، آنها را گمراه و تحقیر می‌کنند، نادیده می‌گیرند و یا فریب می‌دهند. طوری که اینک استثمار نویسندگان بی‌تجربه در آمریکا، بدل به حرفة جدیدی شده است».

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:17 |
اردیبهشت ۱۳۹۱ / گنبد کاووس

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:27 |

لذت نویسنده بودن و سختی نوشتن

اگر کتاب 28 اشتباه نویسندگان را ندارید حتماً بگیرید و بخوانید. این کتاب را خانم «جودی دلتون» نوشته و آقای «محسن سلیمانی» آن را ترجمه و انتشارات سورة مهر آن را منتشر کرده است. خانم دلتون تقریباً همة تجربیات نویسندگی‌اش را در این کتاب برای مخاطب خیلی ساده و شیرین گفته است.

قبل از بیان تجربیات خانم دلتون، باید بگویم که یکی از مشکلاتی که ما نویسندگان تازه‌کار داریم این است که فکر می‌کنیم با چاپ اولین مطلبمان در یکی از نشریات به گروه نویسندگان پیوسته‌ایم و دیگر کسی حق ندارد ما را نویسنده خطاب نکند. این فکر اگر از روی خامی ما باشد، هیچ اشکالی ندارد؛ ولی اگر واقعا از روی آگاهی چنین بیندیشیم، سخت به خطا رفته‌ایم. چون نه تنها در نویسندگی بلکه در همة حرفه‌ها چنین است. به عنوان مثال به کسی که یک بار و دو بار و حتی چندین بار هم ماشین‌سواری کرده، راننده نمی‌گویند. به کسی که چندین بار سر کلاس رفته و کلاس‌داری کرده معلم نمی‌گویند و ... نویسنده هم با یکی دو نوشته و حتی چندین نوشته و کتاب هم نمی‌شود اسم نویسنده رویش گذاشت.

یعنی نویسندگان واقعی معتقدند که کار سخت و اصلی یک نویسنده بعد از چاپ اولین نوشته‌های او شروع می‌شود. اگر او توانست نوشته‌های معمولی خودش را به نوشته‌های خوب و مؤثر تبدیل کند و موقعیت نویسندگی خودش را با سماجت تثبیت گرداند، مشخص می‌شود که او در عرصة نویسندگی حرفی برای گفتن دارد؛ و گرنه دلیلی بر مهارت و سرآمدی او در نویسندگی نیست.

خانم دلتون دلیل عمدة ناکامی نویسندگان را اشتباهات باور نکردنی آنها در کارشان می‌داند. او معتقد است نویسندگان تازه‌کار دیر آمده و زود می‌خواهند بروند. آنها گمان می‌کنند تنها استعداد برای ورود به عالم نویسندگی کافی است، ‌در حالی که از تأثیر شگفت‌انگیز مهارت غافل هستند. آنها نمی‌دانند که باید در نویسندگی هم مثل بقیة حرفه‌ها قبل از آفرینش یک اثر ادبی و هنری ساعت‌ها باید تمرین کرد.

این نویسندة معروف آمریکایی در تبیین تجربیات خود می‌گوید: «وقتی من در سال 1971 نوشتن را شروع کردم هیچ چیز دربارة نویسندگی نمی‌دانستم و نوشتن برایم لذت‌بخش بود. الان گاهی حسرت آن روزها را می‌خورم. روزهایی که فرق بین دوغ و دوشاب را نمی‌دانستم. هر چه در قلبم می‌گذشت روی میز اتاق نشیمن تایپ می‌کردم و در همان حال پسر کوچکم زیر پاهایم با ماشین‌های قوطی کبریتی‌اش بازی می‌کرد. همراه کلماتی که می‌نوشتم، می‌خندیم و گریه می‌کردم و آنها را با صدای بلند برای کسی که می‌شنید می‌خواندم. روزی که فهمیدم نویسنده‌ای عالی نیستم آسمان بر سرم آوار شد؛ اما انگیزه فروش آثارم و تأمین زندگی چهار بچه‌ام از راه قلم بر غرورم پیروز شد و از کلی‌بافی دست کشیدم. سردبیران و مسئولان مهربانی که کورسوی استعدادی در من می‌دیدند ایراد‌هایم را یادآوری می‌کردند و چند سال بعد رفته‌رفته نوشته‌هایم قوام گرفت و قوی‌تر شد».

یکی از تجربیات خوب خانم دلتون این است که یک نویسنده نباید کار نویسندگی‌اش را به بهانة کارهای دیگر به امروز و فردا بیندازد. مثال‌های جالبی هم می‌زند. مثلا می‌گوید: «وقتی به اجتماعی وارد می‌شوم و افراد تازه‌ای را می‌بینم، یا وقتی بعد از صحبت دربارة نویسندگی، برای ناهار به جمعی وارد می‌شوم معمولا یک یاز افراد جمع، به طور ناخودآگاه می‌گوید: «آخ اگر من وقت داشتم و می‌توانستم بنویسم. شاید بعد از رفتن دخترم به مدرسه یا بعد از سر و سامان گرفتن پسرم یا ...» و بعد حرفش را قطع می‌کند و بهانه‌های بیشتری می‌آورد. بعضی‌ها می‌گویند: "من عمه‌ای دارم که نویسنده است و واقعاً هم خوب می‌نویسد؛ اما تا حالا چیزی چاپ نکرده! چون کارهای مهم‌تری داشته، نمایندة فلان ناحیه بوده . . ." یا اغلب می‌گویند: "من بالاخره یک روز یک کتاب می‌نویسم. چیزهایی که می‌توانم درباره‌اش بنویسم همه‌اش توی این دفتر یادداشت کوچک است، آره یک روز بالاخره می‌نویسمشان." البته نمی‌دانم چرا مردم بیشتر برای نوشتن امروز و فردا می‌کنند تا چیزهای دیگر، شاید چون نویسنده کتاب بودن خیلی لذت دارد؛ ولی نوشتن خیلی سخت است!»

 شاید یک دلیل دیگر برای اینکه چرا خیلی‌ها در کار نوشتن امروز و فردا می‌کنند، این باشد که آنها مجبور نیستند که بنویسند. نوشتن در زندگی آنها هرگز نیاز درجة اول نبوده است. وقتی پشت میز می‌نشینند تا بنویسند، با دیدن کوچک‌ترین چیزی در اتاق، ذهن آنها منحرف می‌شود: بعضی چیزها را باید تعمیر کنند،‌ غذا را بپزند و چمن‌های باغچه را کوتاه کنند و ... این چیزها برای بسیاری از نویسنده‌هایی که من می‌شناسم در اولویت اول است.

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:22 |

نوشتن یعنی زندگی

این بار می‌رویم سراغ لئو تولستوی نویسنده و فعال سیاسی اجتماعی روسیه که در ۹ سپتامبر ۱۸۲۸ میلادی در یاسنایا پالیانا در ۱۶۰ کیلومتری جنوب مسکو به دنیا آمد. او همچنین در۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ میلادی درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد.

تولستوی یکی از مشهورترین نویسندگان و بزرگ‌ترین شخصیت‌های تاریخ روسیه می‌باشد. رمان‌های جنگ و صلح و آناکارنینا جایگاه او را در بالاترین رده ادبیات داستانی جهان تثبیت کرده‌اند. تولستوی به‌ حدی در کشورش مشهور و محبوب است که سکه طلای یادبودی به ‌احترام وی ضرب شده‌ است. او به رغم شهرت و محبوبیتی که با انتشار آثارش کسب کرد، زندگی خود را به شدت تغییر داد و به ساده زیستن روی آورد.

خوب است بدانید که این مرد بزرگ، مادرش را در دو سالگی و پدرش را در ۹ سالگی از دست داد و پس از آن تحت تکفل عمه‌اش قرار گرفت. ذکر این نکته از آن جهت است که یتیمی هیچ‌وقت نتوانست مانع پیشرفت‌های شگرف او بشود.

بیشتر از این نمی‌خواهیم به زندگی پر از فراز و نشیب ایشان بپردازیم؛ ولی اگر به زندگی ادبی او توجه کنیم، نکته‌های زیادی برای یاد گرفتن در زندگی او وجود دارد.  کتاب‌هایی که تولستوی نوشت، بعضی از آنها در زمان خودش به شدت ادبیات جهان را تحت تأثیر قرار داد و هنوز هم که هنوز است تقریباً بیشتر کتاب‌های او مخصوصاً کتاب جنگ و صلح و آناکارنینا نه تنها به روسی بلکه به بیشتر زبان‌های دنیا چاپ و نشر می‌شوند. این کتاب‌ها در ایران نیز بارها و بارها تجدید چاپ شده‌اند.

تولستوی، برای اولین بار چند قطعه و داستان، و نیز سرگذشت کودکی و دوران جوانی خود را که رنگ افسانه به آن زده بود، نوشت. این نوشته‌ها در مجله‌ای چاپ شد و مورد توجه خوانندگان قرار گرفت[1]...

ببینید ظهور یک نویسندة بزرگ جهانی، برای اولین بار در یک نشریه اتفاق می‌افتد. پس اگر کسی می‌خواهد پا جای بزرگان بگذارد باید ارتباط و همکاری با نشریات را جدی بگیرد.

تولستوی وقتی به سن جوانی رسید با شور و شوق تمام وارد فعالیت‌های اجتماعی شد. علی‌رغم ثروت زیاد، کارهای کشاورزی و دامداری خانواده، او به تعلیم بچه‌های محل خود رو آورد. او مدرسه‌ای ساخت که دلخواه خودش بود. در مدرسة او دانش‌آموزان نظم و انضباط نداشتند و آنها هیچ‌وقت تنبیه نمی‌شدند. او خود به آنها درس می‌داد و با آنها کار می‌کرد و با آنها مشغول بازی می‌شد. سپس تا نصفه‌های شب برای بچه‌های مدرسه قصه می‌گفت و با آنها آواز می‌خواند.[2]

پس اگر کسی فکر می‌کند نویسنده‌ها باید در قبال مسائل اجتماعی خود آدم‌های بی‌تفاوتی باشند اشتباه می‌کنند. نویسنده باید چند برابر آدم‌های عادی فعالیت داشته باشد. همین نکته است که او را با دیگران متمایز می‌کند.

تولستوی در سنین بعد از ازدواج، با مشغله‌های زیاد زندگی توانست به خلق بزرگ‌ترین شاهکارهای خود یعنی جنگ و صلح و آناکارنینا همت بگمارد.

در زندگی این نویسندة بزرگ، خاطره‌نویسی یکی از عادات روزانة او به شمار می‌رفت. او در دفتر خاطرات خود علاوه بر خاطرات روزانه، امیدها، آرزوها، فکرها و دعاهای خویش را یادداشت می‌کرد.

در زندگی خانوادگی او می‌خوانیم:‌

تولستوی روز خود را با خوردن صبحانه آغاز می‌کرد و بعد از گفتگوی کوتاه با اعضای خانواده با گفتن این جمله که «حالا وقت کار کردن است!» از جا برمی‌خاست و توی اتاق کارش ناپدید می‌شد. او تا بعد از ظهر در اتاق کارش می‌نوشت و می‌نوشت و هیچ کس در این هنگام جرأت نمی‌کرد مزاحم کار او بشود. او بعد از ظهر وقتی از کار خسته می‌شد از اتاق بیرون می‌آمد و به سراغ ورزش می‌رفت. معمولا یا پیاده‌روی می‌کرد و یا اسب‌سواری. حدود ساعت پنج برای صرف ناهار برمی‌گشت. با اشتهای خوب غذا می‌خورد و وقتی سیر می‌شد تمام حاضرین را با حرف‌های خود به نشاط می‌آورد. پس از ناهار دوباره به اتاق کار خود می‌رفت و مطالعه می‌کرد و ساعت هشت بعد از ظهر برای خوردن چایی به اهل خانواده می‌پیوست.[3]

 

 



[1] . دربارة رمان و داستان کوتاه؛ ترجمة کاوه دهگان، ص 32

[2] . همان، ص 33

[3] .همان

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:8 |
 رضا امیرخانی در گفتگو با خبرنگار مهر از پایان تالیف تازه‌ترین رمان خود با عنوان «قیدار» خبر داد و گفت: این رمان در حجم تقریبی 300 صفحه و در 9 فصل نوشته شده و در تهران دهه 50 می‌گذرد.

امیرخانی با تاکید بر اینکه این رمان را باید یک رمان شخصیت دانست، گفت: داستان این رمان به مردی بازمی‌گردد که به شدت دوست دارد ادامه دهنده سلسله خود باشد و به عبارت دیگر نیاز دارد که به شدت خودش باشد.

وی افزود: شخصیت این رمان دوست دارد تا جهان خودش را خودش بسازد و به نوعی بر جهان بیرونی خود موثر باشد. در واقع شخصیت این رمان سعی دارد با ساحت شخصی خود بر جهان بیرونی‌اش موثر باشد.

به گفته امیرخانی، داستان شخصیت این رمان همچنین تلمیحی به زندگانی قیدار نبی (ع) دارد.

نویسنده «نفحات نفت» افزود: ایده نگارش این رمان مربوط با چهار سال قبل بود، اما نوشتن آن در یک سال اخیر اتفاق افتاد.

این نویسنده در پایان اظهار امیدواری کرد که این رمان در نمایشگاه کتاب امسال از سوی نشر افق به مخاطبان ارائه شود.  

امیرخانی سال گذشته نیز کتاب «جانستان کابلستان» را که به شرح سفر وی به کشور افغانستان می‌پ‍‌ردازد از سوی این ناشر منتشر کرده است.

«قیدار» پس از کتاب‌های جانستان کابلستان و نفحات نفت نخستین اثر داستانی از امیرخانی است که در دو سال گذشته از وی منتشر خواهد شد.

آخرین اثر داستانی منتشر شده از امیرخانی تا پیش از قیدار، رمان «بی‌وتن» است که از سوی نشر علم منتشر شده است.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:53 |

اشاره:

از این به بعد جهت استفاده دوستان نوقلم، موضوع جدیدی با عنوان "یک نویسنده، چند تجربه" به موضوعات باغچه اضافه می‌شود. امیدوارم مورد استفاده قرار گیرد. این نوشته‌ها در مجله پیشگامان به چاپ رسیده است.

قسمت اول

دوست دارم این بحث را از خودم شروع کنم. یعنی با تجربیات خودم. خیلی ساده است. هر صاحب حرفه‌ای وقتی سنی از او می‌گذرد، گذر ایام کوله‌باری از تجربه روی شانة او می‌گذارد. بر همین اساس، به نظرم بد نیست که ما خیلی از موفقیت‌های خودمان را در تجربیات دیگران جستجو کنیم. اصلا خود این قصه‌هایی که ما می‌نویسیم هر کدام از آنها یک تجربه است. چه تجربة واقعی و چه تجربة تخیلی. و نقل تجربیات برای این است که ما از آنها درس بگیریم و چراغ راه خودمان بکنیم.

دربارة نویسندگی هم اگر با تجربیات نویسندگان آشنا بشویم، برای ما خالی از فایده نخواهد بود. همین دنبال کردن تجربة دیگر نویسندگان، برای خود من در ایام نوجوانی خودش یک تجربه شد. آن روزها که هنوز از نزدیک نویسنده‌ای را ندیده بودم، حتی برایم تصوّر چهرة یک نویسنده هم دشوار بود. درست 29 سال پیش وقتی شعر «باغبان» شاعر خوب کودکان، آقای مصطفی رحمان‌دوست را در کلاس دوم ابتدایی می‌خواندم هرگز تصور نمی‌کردم چنین شخصیت دوست‌داشتنی را از نزدیک ببینم. ولی بعد از 25 سال توانستم با ایشان از نزدیک دیدار کنم و این یکی از اتفاق‌های خوب زندگی من بود. داستان شعر باغبان آقای رحمان‌دوست را به خودشان گفتم که من از وقتی که بچه بودم با اسم شما آشنا بوده‌ام. البته توفیق رفیق راهم بوده است که در این مدت نویسندگان و شاعران بزرگی را از نزدیک زیارت کرده‌ایم.

برای کسی که می‌خواهد نویسنده بشود، همین دیدار با نویسندگان پیش‌کسوت خیلی روحیه‌بخش و الهام‌آور است.

یکی از تجربیات دیگر خودم این است که علاقة شدیدی به کتاب خواندن داشتم. این کتاب خواندن واقعا معجزه می‌کند. وقتی چیزهایی را نمی‌دانید  و می‌خواهید آنها را بدانید حتما کتاب‌هایی در آن موضوعات تهیه کنید و بنشینید بخوانید. وقتی خواندید و اطلاعات شما در آن موضوعات تکمیل شد اعتماد به نفس شما برای یک جهش دیگر علمی بیشتر خواهد شد. به عنوان مثال مسئله "داستان" برای من پنج و شش سالی دغدغهٔ فکری شد. خیلی با این موضوع درگیر بودم. هر داستانی می‌نوشتم به مجلات می‌فرستادم. به استادها نشان می‌دادم؛ ولی هیچ‌وقت به آن نتیجة دلخواه خودم نمی‌رسیدم. وقتی کتاب‌های زیادی در این موضوع خواندم و آنها را با دیگر دوستان و اساتیدم به مباحثه گذاشتم دیدم دارم یک چیزهایی در مورد داستان می‌فهمم. یک دوستی برای من گفته بود که اگر بتوانی صد داستان کوتاه بخوانی آن وقت خواهی توانست یک داستان کوتاه بنویسی. البته این حرف کمی اغراق‌آمیز است. اصلاً هیچ یک از حرف‌های دیگران لوح منزل نیست. می‌شود با کمتر از این تعداد هم یک داستان کوتاه نوشت. و بالعکس نمی‌شود با بیشتر از این تعداد هم داستان کوتاه نوشت.

یکی از شرایط اولیه و مهم در نویسندگی ذوق است. نویسنده باید ذوق نوشتن داشته باشد. اگر نداشته باشد هر چه قدر هم بخواند نوشتنش نمی‌آید. باید علاقه به نوشتن داشته باشد. و گرنه صد سال هم بخواند و نخواهد و نتواند بنویسد، چیزی نوشته نمی‌شود.

من یکی از کارهایی که از دوران کودکی و نوجوانی‌ام با آن دمساز هستم، همین نوشتن و دور ریختن است. یعنی همیشه این طوری نیست که چیزی را برای چاپ شدن بنویسم؛ بلکه خیلی وقت‌ها می‌شود که می‌نویسم تا لذت ببرم. می‌نویسم تا از مجهولی به معلومی برسم. می‌نویسم تا غمی را از دلم بزدایم. می‌نویسم تا خاطره‌ای را در وجودم زنده کنم.

در شماره‌های بعدی شما را با تجربیات دیگر نویسنده‌ها آشنا خواهیم کرد.     

 

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 و ساعت 0:42 |
مهربونی با همه

جز با دل من؟

...

می‌شود آیا

که روزی باز گردی؟

بازگردی؛

 با دلم دمساز گردی؟

بی‌وفا!

 دادی به بادم

کی رود ای نازنین،

جورت ز یادم؟

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت 23:32 |