X
تبلیغات
باغچه




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه یکم اسفند 1391 و ساعت 4:16 |

درگذشت استاد ارجمند آقای امیرحسین فردی را به خانواده‌ی آن مرحوم و عموم دوستان نویسنده و شاعر تسلیت می‌گویم. خدایشان بیامرزد.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 و ساعت 22:22 |

روز ۲۹ فروردین همراه با دوستم شهریار توفیق دیدار استاد رهنما را پیدا کردیم و در رشت خدمتشان رسیدیم. کلی زحمت دادیم به خود استاد و خانواده‌ی محترمشان.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 و ساعت 0:48 |

مهدي آذر يزدي، فرزند «علي اكبر رشيد خرمشاهي»، در «خرمشاه» يزد به دنيا آمد. تحصيلات مقدماتي فارسي و قرآن و عربي را نزد پدر، مادربزرگ و در «مدرسه خان» آموخت و همزمان با تحصيل، به زراعت و بنايي پرداخت. سپس در كارگاه جوراب بافي مشغول به كار شد. آنگاه در «كتابفروشي يزد» و «گلبهار» اشتغال يافت.

آذر يزدي به «تهران» مهاجرت كرد و در «چاپخانه علمي» مشغول به كار شد. او سال ها به غلط گيري و تصحيح نمونه هاي چاپي اشتغال داشت. بسياري از انتشاراتي ها و كتابفروشي هاي مهم تهران چون «ابن سينا»، «امير كبير»، «خاور»، «بنگاه ترجمه و نشر كتاب» و ... شاهد زحمات توانفرساي او بوده‌اند. وي همواره با خواندن و آموختن به عطش سيري‌ناپذير دروني خود پاسخ مي‌گفت. او در سن 35 سالگي به فكر احياي متون ادب فارسي براي كودكان به شيوه روايت گونه با نثري ساده و روان افتاد و با نوشتن مجموعه داستان «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب»، پاي به عرصه بازنويسي قصه‌هاي كهن براي كودكان گذاشت و بدين وسيله چهره‌اي شد آشنا براي چندين نسل و تا آنجا پيش رفت كه شد پدر، پايه‌گذار و پيشكسوت ادبيات كودكان ايران.

شمار آثار استاد مهدي آذر يزدي به نظم و نثر به بيش از 30 اثر مي رسد. ايشان در سال 1343 به سبب نگارش كتاب «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» از سوي «سازمان جهاني يونسكو» به دريافت جايزه نايل آمد. كتاب‌هاي وي از طرف «شوراي كتاب كودك» نيز كتاب برگزيده سال شده‌اند. او در سال 1379 به سبب نگاشتن داستان‌هاي قرآني و ديني، «خادم قرآن» شناخته شد. همچنين چندين دفعه از سوي «انجمن آثار و مفاخر فرهنگي»، «بنياد ريحانه الرسول (س)» و ... براي وي مراسم بزرگداشت برگزار شده است. وي در 18 تير 1388 دنياي فاني را بدرود گفت.

مقام معظم رهبری با تجلیل از آثار مهدی آذر یزدی فرمودند: «در زمان طاغوت براى بچه‏هاى كوچك، دستمان خالى بود، تا اینكه كتاب ایشان را من پیدا كردم. نگاه كردم دیدم این از جهات متعددى، از دو سه جهت، همان چیزى است كه من دنبالش می‌گردم.»

عشقِ کتاب

پیرمرد کوچه‌ پس کوچه‌های روستای خرمشاه را زیر پا می‌گذاشت و آرام آرام از این کوچه به آن کوچه می‌رفت. چند کتاب جیبی هنوز در جیب‌های کتش سنگینی می‌کرد. عصا می‌زد و جلو می‌رفت. هنوز چند قدمی به خانة پدری‌اش مانده بود. چه روزهایی بر او در این کوچه‌ها گذشته بود!

پنجاه - شصت سال پیش بود. کودکی و نوجوانی و جوانی همه در سختی سپری شده بود. فقر و نداری. صدای مادرش هنوز تو گوشش بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 و ساعت 22:39 |

یک عید، 

یک نوروز، 

یک بهار دیگر،

بی‌تو! 

... و امسال هم هر که مرا دید، 

گفت چقدر پیر شده‌ام!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه ششم فروردین 1392 و ساعت 21:38 |

چاپ شده در شماره فروردین ۱۳۹۲ رشد نوجوان

ماشین قرمزرنگ آقای خانی درست می‌ایستد وسط حیاط. آقای خانی از ماشین که پیاده می‌شود، تندی می‌دود طرف دفتر. باران امان نمی‌دهد. آقای خانی حتی فرصت نمی‌کند چترش را باز کند. چتر به دست می‌دود و می‌رسد زیر لبة شیروانی. همه‌ی بچه‌ها بلند می‌شوند و آقای خانی را نگاه می‌کنند. آقای خانی زیر شیروانی می‌ایستند و باران را نگاه می‌کند. خانه‌ها را نگاه می‌کند. همه‌ی خانه‌های روستا زیر باران است. شیروانی‌ها زیر باران زمستانی، شُرشُر آب می‌ریزند. در دورترها از دودکش خانه‌ای، دود غلیظ و خاکستری به طرف آسمان لوله شده است. آقای خانی دست به جیب پالتوش می‌برد و گوشی‌اش را درمی‌آورد. لبخندی می‌زند و با دستش به آسمان اشاره می‌کند. حتما باز هوای بارانی ده را به کسی توضیح می‌دهد. سپس راه می‌افتد و در امتداد ساختمان مدرسه قدم می‌زند. سرش را برمی‌دارد و دوباره به خانه‌های باران‌زده نگاه می‌کند. وقتی به گوشه‌ی ساختمان می‌رسد، می‌ایستد و به طرف رودخانه نگاه می‌کند. رودخانه دیده نمی‌شود؛ ولی صدایش می‌آید. آقای خانی مثل همیشه پاهایش را محکم به زمین می‌کوبد و راه می‌افتد طرف دفتر.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 و ساعت 14:36 |
+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیستم اسفند 1391 و ساعت 16:7 |