جمعه دوازدهم شهریور 1389
باز هم بیا پیرمرد. تو چقدر گشتی تا ما را پیدا کنی! تو روزگاری گم شدی، همه را گم کردی و سالها بعد خود پیدا شدی و همه را هم پیدا کردی!
باز هم بیا که اکنون هر ساز و نیی مرا یاد تو میاندازد!
بیا باز هم برای ما بخوان ترانهٔ عاشقی را! بیا باز بگو از پیاده رفتنهایت. روزی که از سولدوز تا مازندارن پیاده راه رفتی تا بمانی؛ امّا نماندی و برگشتی تا ما را پیدا کنی! ما دوباره تو را در زیر خاکها گم کردیم. خود نیز روی زمین پراکنده شدیم و گم شدیم. بیا پیدا کن مارا پیرمرد. بیا که دلتنگ ترانههای تو هستیم:
و گاهی چنین اتفاق میافتد که تنها نباشی؛ امّا حس تنهایی تو را کشته باشد. و گاهی نیز در اوج تنهایی هر گز چنین نباشد که حس کنی تنهایی!
و امروز همین اتفاق برای من افتاد. تنها نبودم. روز تعطیل هم که نبود. امّا یک دفعهای حس و حالم عوض شد. دنیا به اندازة این اتاق کوچکم تنگ شد. گریه کردم...
و گاهی چنین اتفاق میافتد که یک روز تمام به اندازة عمر این دنیا احساس تنهایی بکنی. و امروز چنین شد. امروز من تنها شدم به عمر روزهایی که تنها نبودم...
و گاهی فقط گریه، فقط بهانه گرفتن، فقط بال بال زدن و حکایت مرغی که سرش کنده میشود...
و امروز چنین اتفاق افتاد که من تنهاترین روز عمرم را تجربه کنم و دلم تنگ شود برای هیچ کس. حتی برای آن کسی که یادش آرامم میکند.
و امروز چه روزی بود؟ تقویمها را ورق میزنم...چنین روزی وجود نداشته است!
این پیغام چند روز بعد از هک شدن وبلاگم به دستم رسید. دقیقا وقتی که من مطمئن شدم از اینکه وبلاگم هک نشده بلکه اشتباه سیستمی سایت بلاگفا بود است. روزی که با رمز خودم نتونستم برم کنترل پنل خیلی نگران شدم. البته توی وبلاگ هیچ مسئله نگران کننده ای وجود ندارد. حتا در ایمیل من هم که گاهی از سر اعتماد و دوستی رمزش را در اختیار دوستانی میگذارم که کاری را برایم انجام دهند. بله حداقل دو روزی داشتم بال بال میزدم که بالاخره سرنوشت وبلاگم چی میشود. چون یک بار هم قبلها وبلاگم با یک ترفند خاص و حرفهای هک شد و هکر نامحترم از قول من توهینهایی به رئیسجمهور محترم که مخلصش هستم در وبلاگ مجید محبوبی درج کرد. البته بعدها با ایشون هم رفیق شدیم و لطف کردند وبلاگ را حذف کردند تا من مجبور باشم وبلاگ دیگری راه اندازی بکنم.
غرض اینکه بعضی از دوستان گاهی غافلگیرانه شوکهایی به آدم وارد میکنند که حالش برای مدتی گرفته میشود. البته من از این دوستم که معلوم است یکی از دوستان خوب من میباشد تشکر ویژه میکنم و میگم عزیز من خیلی آقایی! مجبورم کردی از این به بعد تاریخ تولدم و شماره شناسنامهام را از لیست رمزهام حذف کنم و تنها تاریخ تولد تو را به عنوان رمز وبلاگ انتخاب کنم. امیدوارم که دیگه این رمز را امتحان نکنی چون خیلی ضایع میشی!
سطری از هبوط(خاطرهای از اولین ماه مبارک رمضان در مدرسه ولیعصر(عج) تبریز
پنجشنبه چهارم شهریور 1389
آن سال (1369) ماه مبارک رمضان مصادف شده بود با آخرین روزهای اسفند. هوا خیلی سرد بود. آن هم هوای زمستانی تبریز. روزهای اول رمضان خیلی از طلبهها گذاشتند رفتند. عدهای برای تبلیغ و عدهای هم که مثل من طلبه سال اول بودند به خانه خودشان در ولایت خودشان. ولی راستش من پای رفتن نداشتم. خیلی دوست داشتم ماه رمضان را در مدرسه باشم. مدرسه ولیعصر(عج) یک حال و هوای خاصی داشت. میدانستم اگر بروم به ده و پیش خانواده، حتما دلتنگ مدرسه خواهم شد. با این حال نتوانستم بمانم. من هم علیرغم میلم گذاشتم رفتم ده. مادرم از آمدنم به خانه خیلی خوشحال شد. یک هفتهای ماندم؛ ولی از آنجا که هیچ همصحبت و دلمشغولی خاصی در خانه نداشتم، نتوانستم دوام بیاورم. این بود که ...
دوشنبه یکم شهریور 1389
امروز خیلی اتفاقی با یکی از شعرای قرن ۱۳ آشنا شدم. جالبه که بدانید این شاعر یک خانم هست و عاشق شخصی به نام حسام. در این دیوان ۱۹۸ صفحهای بارها عشقش را به او ابراز میدارد. غزلهای شورانگیزی دارد. از نکات جالب توجه این شاعر این است که متاسفانه هیچ اسمی از او در تاریخ ثبت نشده است جز همین تخلص ملول یا ملولی!
کلا زندگی ایشان در غبار ابهام فرو رفته است؛ ولی شعرها نشان از یک شاعر خیلی فوق العاده و قوی و شوریده میدهد.
بااینکه شعرها خیلی عاشقانه است؛ ولی حیای زنانهای در شعرها موج میزند. مثل این شعر:
ز بس که در غم هجران تو دلم تنگ است ز دوری تو مرا با جهانیان جنگ است!
این دیوان به همت انتشارات مجمع ذخائر اسلامی به زودی چاپ خواهد شد.
مرد به این میاندیشید که او را چه شده است که هر روز خدا از خواب بلند میشود و پنجره را باز میکند و چشم میدوزد به ابرهای سفیدی که از سقف آسمان آویزان هستند. به این میاندیشید که چرا هر روز صبح به آن زودی دلش میخواهد برود کنار درختچهها به آواز گنجشکها گوش دهد. او به این میاندیشید که چرا میخواهد به آسمان برود و روی ابرها راه برود؟
او مانده بود که چه حسی دارد؟ حسی از نوع شکفتن؟ حسی از ماندن؟ حسی از پرواز؟ حسی از...
او مانده بود. مثل روزی که در یکی از اولین روزهای بهار پاهایش در گل فرو رفته بود و مانده بود. او به این میاندیشید که او را چه شده است؟ به راستی او را چه شده است؟ او را چه شده بود؟
بی تو بی هم قطار می میرم ، من از این انتظار می میرم منو از روز رفتنت کشتی ، برنگردی دو بار می میرم
همه ی سال بی تو یک روزه ، من به روزهای هفته بدبینم حالم از بعد رفتنت خوش نیست ، همه روزها رو جمعه می بینم
مثل پروانه ای که تو پیله است ، دلم از این همه قفس خونه جز تو که روزگارم رو دیدی ، دیگه کی حال ما رو می دونه من ، من دارم از تب تو می سوزم ، دل دریا رو آب کن ، برگرد زندگیم انتظارته هر روز ، زندگیمو رها کن از این درد