خانوادة تلویزیونی ما

بابا گوشم را می‌گیرد و با چند تا کشیده و تی‌پا می‌آورد جلوی تلویزیون و بعد عصبانی می‌گوید: «این همه پول دادم به تلویزیون، بشین نیگاش کن دیگه بچه! این قد آتیش نسوزون، چیکار به کار خواهرت داری؟» هنوز گوشم می‌سوزد. با خودم می‌گویم: «آخه من کی آتیش سوزوندم باباجون! این شما هستین که هی چپ و راست می‌رین می‌آیین دم گوش ما رو می‌سوزونین!».

دست می‌کشم به لالة گوشم. انگار از جاش در رفته است. خیلی می‌سوزد. والا به خدا تقصیر من نیست. تقصیر این ریحانه خانوم است. همه‌اش بست نشسته پای تلویزیون و هر شبکه‌ای که دلش می‌خواهد قُرُق می‌کند و می‌نشیند به قول خودش با آن احساس هم‌ذات‌پنداری می‌کند. به نظر من که اصلا نمی‌شود با این «یانگوم» و جواهری در قصری‌ها، احساس هم‌ذات‌پنداری کرد. آخه چه جوری می‌شود با آدم‌هایی که سوپ کرم و کباب مار و … می‌خورند احساس هم‌ذات‌پنداری کرد؟ وای حالم به هم خورد!

ولی ریحانه که هیچی، داداش کوچیک ما هم رفته تو قالب اینها. همة حرکات و رفتارش شبیه یانگوم شده است. سرود پایانی فیلم را حفظ شده و همه‌جا با آن زبان شیرین کودکانة خودش زمزمه می‌کند. بابا می‌گفت دیشب وقتی می‌خواستم ببرمش دکتر داد و بیداد راه انداخته بود که می‌خواهد «عالی‌جناب» را ببیند.

یادش بخیر تا وقتی که «خانوادة دکتر ارنست» تمام نشده بود، همه با هم می‌نشستیم پای تلویزیون و تا آخرش می‌دیدیم؛ ولی بعد از آن کلی در خانواده اختلاف افتاده است. بابا ساعت دو وقتی می‌خواهد اخبار گوش کند، شبکة تماشا «بروس لی» را می‌دهد که من حاضرم برای دیدن آن دست به هر جنایتی بزنم. وقتی ساعت نه می‌خواهد اخبار ببیند، ریحانه هر چه دستش است زمین می‌اندازد و می‌دود به سوی تلویزیون تا سریال «دزد و پلیس» را از دست ندهد. انگار وظیفه دارد ثانیه‌ای هم از این فیلم را از دست ندهد.

از مامان بگویم که همة کارهایش را به بعد از تماشای فیلم‌ها موکول می‌کند و به خاطر این ما همیشه ناهار را نزدیک اذان مغرب می‌خوریم و بعد از نماز است که باز بگو و مگوها سر بردن کیسة زباله، دعوا و مرافعه راه می‌افتد. کیسة زباله‌ای که بیشتر از همه، پیوندهای خانوادگی مورچه‌ها و سوسک‌ها را محکم‌تر کرده است. ساعت دوازده نصف شب وقتی کمی تب سریال‌ها و فیلم‌ها فروکش می‌کند، تازه مادرم بلند می‌شود که شام درست کند. فرید هم که فکر می‌کند ساعت نه شب است، سر و صدا راه می‌اندازد که ببریمیش تو حیاط سه‌چرخه‌سواری کند.

خدا هیچ خانه‌ای را بی‌تخم‌مرغ نکند. اگر تخم‌مرغ نبود مامان به قول خودش همیشه شرمندة خانواده‌اش بود. دقیقا رأس ساعت یک و نیم شب هود آشپزخانة ما به کار می‌افتد تا بو و دود املت را به بیرون انتقال دهد و من و ریحانه بین حالت خواب و بیداری کنترل ریموت تلویزیون را به هم نشان می‌دهیم که یکی آن را از زیر دست و پا بردارد تا بابا با دیدن آن عصبانی نشود.

واسطه

بعد از مدت‌ها نویسندگی، وقتی منتظر سفارشی، کاری و چیزی هستی، زنگ می‌زنند و می‌‌گویند: «دنبال چند شاعر و نویسنده‌ی خوب هستیم!» و تو مجبوری معرفی کنی و بعد تازه می‌فهمی که بعد از یک عمر نویسندگی و کسب تجربه و …شده‌ای واسطه‌ی خیر و دیگر به دردی غیر از این نمی‌خوری!

عکس: استاد رحماندوست و من

استاد رحماندوست و من

دو نعمتی که قدرشان مجهول است!

نعمتان مجهولتان: الصحة و الامان!

سلامتی و امنیت دو نعمت مجهول و قدرناشناخته‌ای هستند که تا هستند آدم قدرشان را نمی‌داند. ولی تا از دست رفت، تازه قدرشان فهمیده می‌شود. خدا رو شکر امروز نتیجه آزمایشاتی که داده بودم، آمد و مشکلی دیده نشد. خدا را هزار بار شکر می‌گویم.DSC_0183 - Copy

چند و چونی درباره بازنویسی داستان‌های قرآنی

بعد از سال‌ها مطالعه و نگارش داستان، وقتی داستان‌های قرآنی را با آنچه که امروزه، بشر آن را بنیان نهاده، مقایسه می‌کنی، می‌بینی اگر داستانی هم بوده و هست؛ همان داستان‌هایی است که خدا خودش آنها را روایت کرده است.

و کتاب عزیز خدا، غیر از آنچه که اهل ادب و معانی در باب لغات و عبارات آن سخن‌ها گفته‌اند و آن را فوق سخن بشر معرفی کرده‌اند و در یک کلام از آن به عنوان معجزه نام برده‌اند، در قصه نیز بی‌نظیر است. یعنی آنچه از عناصر و عوامل و جلوه‌های ادبی و نمایشی قصه که نویسندگان امروزی روی آنها تکیه دارند، خیلی هنرمندانه در قصص قرآنی دیده می‌شود.

 و حالا یک نویسندة امروزی وقتی می‌خواهد قصص قرآن را بازنویسی کند، شاید خیلی لازم نباشد که خود را به تکلف بیندازد و اگر بتواند تنها به ترجمه و برگردان همان چیزی که در اصل داستان‌های قرآنی آمده، اکتفا کند، کار خود را به خوبی انجام داده است.

و من به عنوان کسی که بخش زیادی از عمرم را در آموختن داستان‌نویسی، خواندن و نوشتن آن گذرانده‌ام ضمن اذعان به ضعف و نقص‌هایی که در خود سراغ دارم، به هیچ‌وجه مدعی این نیستم که در ترجمه و برگردان قصه‌های قرآنی کار خودم را درست انجام داده‌ام؛ و لکن خوشحالم از اینکه نگاهم در بیان و روایت داستانی قصه‌ها، یک نگاه متفاوتی بوده؛ متفاوت از آنچه که تا به حال در روایت این قصه‌ها اتفاق افتاده است.

من در استفاده از تخیّل، شاعرانه نویسی، لحظه‌نگاری و تبدیل این حکایت‌ها به یک داستان کوتاه امروزی نهایت سعی خودم را کرده‌ام و خواسته‌ام که همة داستان‌هایی که برگزیده‌ام در قالب داستان کوتاه معمول در ادبیات داستانی، باشد. حال موفق بوده و یا نبوده‌ام، اهل فن باید داوری کنند.

نکته‌ای که ذکر آن ضروری‌تر به نظر می‌رسد، این است که وقتی ادبیات و هنر با معارف مذهبی ما می‌آمیزد، چیزی به نام ادبیات آیینی متولد می‌شود و اینجاست که عده‌ای وقتی از منظر آیین به آن نگاه می‌کنند، دوست دارند همة قواعد نوع نگارش مذهبی در آن رعایت شود؛ حال آنکه داستان‌نویس به عنوان کسی که داعیة ادیبی و هنرمندی دارد، شانة خود را از زیر مسؤلیت‌های دیگر به جز نویسندگی خالی می‌داند و مباحث تاریخی، آرا و فتاوای مختلف را به صاحبانش وامی‌گذارد.

و من بر همین مبنا، از توضیح آنچه که بر عهدة یک مفسر و عالم بوده، خودم را معذور دانسته‌ام. چون اهل فن بر این عقیده‌اند که داستان پاورقی‌پذیر نیست. توضیح‌پذیر نیست. هر آنچه هم بوده و باید، بایستی در خود داستان باشد و بس. و البته ناگزیر به اقتضای فضایی که در آن نفس کشیده‌ام و برای اینکه حرف‌شنوی خودم را از دوستان فاضل ثابت کنم،‌ خواسته‌ام حدالمقدور به نشانی آیاتی که مستقیم در متن استفاده‌ شده، اشارتی بکنم.

امید است که خوانندگان عزیز، از خواندن این داستان‌ها که صورت ساده و بیان صمیمی «احسن القصص» است، لذت ببرند و با نکته‌ها و معارف عمیق آن، راهی به سوی شاهراه روشنایی پیدا کنند.

اسفند/۱۳۹۱/ قم/ مجید محبوبی

جای خالی آدم‌برفی‌ها

زهره نیلی

نشریه کتاب هفته، شماره ۱۵۴، یکشنبه ۵ آبان ۱۳۸۷

گذری بر اولین برفی که زمین نشست

جای خالی آدم برفی‌ها

مجید محبوبی سال ۱۳۵۲ در روستای قره‌گل از توابع ملکان(آذربایجان شرقی) به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی را در روستا گذراند. سال ۱۳۶۹ وارد حوزه علمیه تبریز شد و شش سال بعد به قم رفت.

 در سال ۱۳۷۴ با چاپ اولین قصه‌اش در مجله «سلام بچه‌ها»، همکاری خود را با نشریات کودک و نوجوان شروع کرد. او در مجلاتی مانند«سروش نوجوان»، «سلام بچه‌ها»، «پوپک»، «انتظار نوجوان»، «ملیکا»، «یاران امین» و «قاصدک» برای کودکان و نوجوانان و در مجلاتی چون «کتاب ماه کودک و نوجوان»، «کوثر»، «مبلغان»، «پگاه»، «پیشگامان» و «خشت اول» برای بزرگسالان قلم زده است.

اولین برفی که زمین نشست؛ عنوان مجموعه داستانی از مجید محبوبی است که از سوی انتشارات کیش مهر  منتشر شده است. نویسنده در این مجموعه به نوجوانی خود بازگشته و از سختی‌های دوران تحصیلش سخن گته، از نبود امکانات، فقر و از فاصله زیادی که هر روز طی می‌کرده تا به مدرسه برسد و درس بخواند. آن‌ گونه که محبوبی می‌گوید، داستان‌هایی که او در این مجموعه مطرح کرده، کاملاً واقعی است و به خاطره‌های او از دوران مدرسه برمی‌گردد.

ننه در حالی که غر می‌زند قاشق  روغن را به تابه می‌کوبد و با خودش آرام می‌گوید:«خدا به داد بچه ام برسد! تو این هوا که تف می کنی  یخ می‌بنده آدم چطوری بره مدرسه!» ننه راست می‌گوید. مشکل یکی دو تا که نیست. صد جور مشکل دارم. اولاً تنها هستم. ثانیاً راه دور می‌روم. از همه بدتر این سگ‌هاست که هر روز خدا، راه را به رویم می‌بندند و زهره‌ام را می‌ترکانند. صبحانه را که می‌خورم، داداش از زیر لحاف سر بیرون می‌کند و خواب‌آلود می‌گوید: «با این سرما و کولاک گیرم تو خواندی و شدی مهندس، دکتر، آخرش چی؟… می خوای باهات بیام؟»

محبوبی با نثر ساده و روان، نوجوانی خود را به تصویر کشیده و بر این باور است که موجوانان امروز هم می‌توانند داستان‌های او را بخوانند و از خواندنش لذت ببرند. زیرا او در داستان‌هایش، زیبایی‌های روستا و طبیعت را تصویر کرده و از مشکلات روستاییان سخن گفته و همه اینها مواردی است که نوجوانان را جذب می‌کند. او همچنین رگه‌هایی از طنز را در لابه لای سخنان خود گنجانده که برای نوجوانان جالب و خواندنی است.

در داستان اولین برفی که زمین نشست، نویسنده نشان داده که چطور سختی‌ها و مشکلات، انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کند و آنها را نه در کنار هم، که در برابر یکدیگر می‌نشاند.

نویسنده، گاه از زبان تصویری برای بیان خاطراتش استفاده کرده است: “… بچّه‌ها آرام‌آرام به طرف كلاس‌ها در حركت بودند. باد شديدی در حال وزيدن بود. ناگهان باد به گردباد باريكی تبديل شد و دم در با گرد و خاك غليظ پيچيد. گردباد خيلی زود در هوا لوله شد و ناگهان صدای بچّه‌ها نگاه‌ها را به طرف آسمان چرخاند.

ـ پولا را نگاه كن! پول‌ها را…

چشمان حاج‌اكبر گشادتر شد. می‌خواست خودش را از زمين بكند و بپرد هوا؛ امّا نشد. كمرش بد جوری درد میكرد. نشست و فقط به آسمان پر از خس و خاشاك و پول‌هايی كه به رنگ سبز ديده می‌شد نگاه كرد.”

محبوبی در دومین داستان مجموعه بوی بهار از نقایص سیستم آموزشی سخن گفته است؛ سیستمی که تشویق در آن، چندان جایی نداشته و ندارد و هر چه هست تنبیه است. او از معلمی گفته که بچه‌‌ها را به ستوه آورده و فضای مدرسه را برای آنها خفقان‌آور کرده است. معلمی که گویی با رفتنش، همه سختی‌ها را می‌برد: “آقامعلّم و آن آقا خداحافظی كردند و رفتند و خانم‌ها ماندند. ماشین كه رفت انگار همه‌ی‌ سختی‌ها را با خود برد. دیگر كسی احساس ترس نمی‌كرد. نواركاغذی‌های رنگارنگ كه به سقف آویزان بود، با نسیمی كه از پنجره چوبی، توی كلاس می‌پیچید تكان می‌خوردند و قطره های باران كه به شیشه‌ها می‌خوردند بوی بهار را با خود می‌آوردند.” گویی بچه‌هاتا آن زمان، نوارهای کاغذی را نمی‌دیدند و عطر خوش بهار را احساس نمی‌کردند. نویسنده معتقد است قصد او از نوشتن این داستان، انتقاد از سیستم آموزش و پرورش نبوده است، بلکه تنها برای دل خود می‌نویسد و از نوشتن لذت می‌برد، به همین خاطر دلش می‌خواهد نوجوانان نیز از خواندن داستان‌های او لذت ببرند.

بوی بهار نخستین داستان مجید محبوبی است که سال ۱۳۷۴ در نشریه سلام بچه‌ها منتشر شده است. امتحان علوم یکی دیگر از داستان‌های این مجموعه است. اقای عطار، معلم علوم است و علاقه‌مند به فیلم و سینما. دوستانی هم در انجمن سینمای جوان شهر دارد. دوستانی که می‌خواهند از امتحان و کلاس و درس بچه‌ها فیلم بگیرند… داستانی که در نهایت خواننده را به این می‌رساند که همواره ناظری هست؛ کسی که ما را می‌بیند و تمام دقایق و لحظاتمان را ثبت می‌کند؛ داستانی که انسان‌ها را به راست‌گویی و امانتداری دعوت می‌کند.

مجید محبوبی درباره این داستان می‌گوید: روزی معلم دبستان ما که رزمنده‌ هم بود، آمد و روی تخته سیاه نوشت: دزدی نکنید اما بچه‌ها از اعتماد او سؤ استفاده کردند. من دیدم که می‌توانم این ماجرا را دستمایه داستانی قرار دهم و به آن حال و هوای امروزی بدهم و گرنه آن زمان در روستای ما برق هم نبود چه رسد به دوربین فیلم‌برداری.

در داستان اسکناس‌ها به پرواز درآمدند نویسنده از حاج‌اکبر سخن گفته که با وجود داشتن مال و مکنت فراوان، حاضر نیست به مدرسه فرزندش کمک کند. در حقیقت نویسنده با پناه بردن به زبان طنز، خست را نکوهش کرده است. این زبان را در داستان‌های دیگر مجموعه هم می‌توان یافت. محبوبی معتقد است: بسیاری از حرف‌ها را در قالب طنز می‌توان مطرح کرد. بدون این که آزار دهنده باشد یا کسی را برنجاند و او در داستان بوی بهار، روزی که عمو هاشم به مدرسه آمد و … چنین کرده است.

محبوبی فضای شهر و روستای خود را به خوبی تصویر کرده است. او همچنین از عناصر و واژه‌های محلی بهره برده است تا هم به حفظ فرهنگ بومی خود بپردازد و هم احساساتش را آن گونه که هست به خواننده منتقل کند. او بر این باور است که بعضی کلمات را نمی‌توان ترجمه کرد و معنای آنها در ترجمه از بین می‌رود؛ به ویژه آنچه بیانگر احساس و عاطفه آدم‌هاست، به راحتی ترجمه نمی‌شود. ضمن این که کار بردن اصطلاحات محلی، فرهنگ فارسی را غنی می‌کند و نویسندگان و شاعران نباید از کار بردن واژه‌های بومی،‌ دوری کنند.

محبوبی معتقد است: اگر بعضی آثار نوجوانان، نمی‌توانند آن‌گونه که باید و شاید با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنند، به این خاطر است که برخی نویسندگان، به خاطر پاره‌ای مسائل، از جمله مشکلات مالی به سمت کارهای سفارشی رفته‌اند و بدون آن که روحیه و نیاز نوجوانان را بشناسند و به آن توجه کنند، در پی برآورد نیازهای مالی خود هستند در صورتی که این امر موجب می‌شود که کارهای منتشر شده از روح و معنا تهی شده و با خواننده خود ارتباط برقرار نکند؛ چون از دل نویسنده بر نیامده که بر دل خواننده بنشیند.

اولین برفی که زمین نشست را انتشارات کیش مهر در شمارگان ۳۰۰۰ نسخه و به قیمت ۷۰۰ تومان منتشر کرده است.

مؤلف برتر در جشنواره وحی و خرد

تقدير از نويسندگان برتر انتشارات بوستان كتاب در جشنواره «مرزباني وحي و خرد»

تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۳۹

همزمان با برپايي جشنواره مرزباني وحي و خرد در قم، از نويسندگان برتر موسسه انتشارات بوستان كتاب وابسته به دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم تقدير شد./
تقدير از نويسندگان برتر انتشارات بوستان كتاب در جشنواره «مرزباني وحي و خرد»

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)،‌ در اين جشنواره كه صبح امروز در سالن همايش‌هاي دفتر تبليغات اسلامي برگزار شد، برگزيدگان بخش‌هاي مولفان برتر،‌ آثار ارزشمند،‌ آثار برتر،‌ آثار تشويقي و كاركنان نمونه موسسه انتشارات بوستان كتاب مورد تقدير قرار گرفتند.

در اين مراسم همچنين از مرحوم علامه سيدمحمدحسين طباطبايي،‌ مرحوم آيت‌الله سيدجلال‌الدين آشتياني،‌ آيت‌الله علامه حسن‌زاده آملي و‌ حجت الاسلام رضا مختاري به عنوان مولفان برتر تخصصي، از مرحوم آيت‌الله سيدرضا صدر،‌ آيت الله ابراهيم اميني و حجت‌الاسلام جواد محدثي به عنوان مولفان برتر عمومي و از محبوبه زارع، حجت‌الاسلام مرتضي دانشمند و مجيد محبوبي، به عنوان مولفان برتر كودك و نوجوان تقدير شد.

مجموعه‌ی ۲۰ جلدی “این همه نعمت از خداست” برای کودکان

آشنایی با نعمت‌ها، زندگی را برای کودکان‌مان شیرین‌تر می‌سازد و باعث افزایش ایمان و علاقه‌ی آنان به خدای مهربان می‌گردد. شناخت نعمت‌ها و تأمل در آنها، فکر و اندیشه‌ی کودکان ما را نیز رشد می‌دهد و آنان را در نگاه به جهان و موجودات گوناگون آن دقیق‌تر می‌سازد. گفتگو درباره‌ی نعمت‌های خداوند، یک روش قرآنی برای خداشناسی است. مجموعه‌ی “این همه هدیه از خداست”، جهت تحقق همین اهداف برای کودکان آماده گردیده است. این اثر نوشته‌ی “مجید محبوبی” نویسنده‌ی کودک و نوجوان است که حمیدرضا بیدقی آن را تصویرگری کرده است. این مجموعه در ۲۰ جلد معمولی و همچنین در دو مجلد گالینگور از سوی انتشارات جمال قم منتشر شده است.

<>

00965602502295700241

در انتظار خورشید

 هنوز هوا تاریک بود. نسیم ملایمی می‌وزید. آمنه از بستر بلند شد. دل تو دل نداشت. انتظار شیرینی در وجودش موج می‌زد. کنار پنجره رفت. ماه زیبای ربیع‌الاول داشت به افق نزدیک می‌شد. از پنجره باز سر بیرون برد و آسمان پر از ستارة مکّه را نگاه کرد. چه آسمان زیبایی بود! هیچ وقت آسمان درخشان و افق را در دوردستها چنین زیبا ندیده بود. برگشت و بالا سر مادر ایستاد. دردی به دلش چنگ می‌زد. مادرش در خواب بود. خواست مادر را بیدار کند. درد می‌گرفت و رها می‌کرد؛ امّا او را آزار نمی‌داد، بلکه وجودش را از خوشی و لذت می‌انباشت. او منتظر مولودی بود که از عبدالله آن زیباترین و بهترین مرد روزگار به یادگار مانده بود. بچه‌ای به دنیا می‌آمد که دلتنگی ماههای تنهایی او را از بین ببرد. فرزندی متولد می‌شد که رنگ و بوی شوهرش عبدالله را داشت.

سکوت همه جا را پر کرده بود. ناگهان صدایی برخاست. صدایی مهیب. دل آمنه از ترس فرو ریخت. مادر از خواب پرید. همه اهالی مکه انگار از خواب پریدند. همهمه مردمی که از وحشت، از در و پنجره سر به بیرون آورده بودند به گوش رسید.

- چه بود؟

- این صدا صدای آسمانی بود!

- به این کعبه قسم می‌خورم که نوری همراه این صدا آسمان را فرا گرفت.

- این صدا از بتخانه مکه برخاست!

هر که بود راست می‌گفت. بتخانه مکه در آن لحظه به خود لرزیده بود. انگار داشت اتفاقاتی می‌افتاد. آمنه این بار از درد نالید. مادر بلند شد و در حالی که دست روی قلب تپنده‌اش گذاشته بود جلو آمد. زیر بغل آمنه را گرفت و او را به بستر برد. آمنه دراز کشید. آثار ولادت نوزاد در او ظاهر می‌شد. مثل همه زنانی که تا آن روز او زاییدنشان را دیده بود از درد فریاد کشید. درد زاییدن درد سختی است. دوباره فریادی از دل برآورد و شانه‌هایش را به دستان مهربان مادرش سپرد. ناگهان لبخند زد. غیر از مادر زنان دیگری نیز آمدند. با چهره‌ای خندان. تبریک گویان. یکی با کاسه‌ای پر از شربت کنارش نشست و گفت:

- بنوش این را، بشارت باد تو را به بهترین مردم جهان، به بهترین پیغمبران و سرور گذشتگان و آیندگان!

آمنه لحظه‌ای آن همه درد را فراموش کرد و لبهایش را برای نوشیدن آن شربت به کاسه بلورین نزدیک کرد. جرعه‌ای نوشید و آرام گرفت. مادر او را دلداری می‌داد و به او تأکید می‌کرد که درد و سختی را تحمل کند. ناگهان دوباره آمنه فریاد کشید؛ اما نه از درد بلکه از هیبت نوری که در یک آن همه جا را فرا گرفت. صدایی از آسمان گوش آمنه را پر کرد:

- بگیرید دوست داشتنی‌ترین مولود عالم را!

محمد(صلوات خدا بر او باد) به دنیا آمد. آمنه نگاه کرد. نوزاد کوچک بر زمین افتاد و ناگهان در میان بهت و حیرت آمنه رو به سوی کعبه به سجده رفت. سپس از سجده برخاست و دستهای کوچکش را به سوی آسمان بلند کرد و لبهایش برای گفتن کلمة حق لا اله الاالله به حرکت درآمد…خدایی نیست جز الله!

آمنه حیرت‌زده و خوشحال بود و از دیدن نوری که از دهان نوزادش به آسمان ساطع بود در پوست خود نمی‌گنجید.[۱]

 

[۱] .منتهی‌الآمال، ج ۱، ص ۵۸، انتشارات مؤمنین

یادداشت‌ها و کتاب‌های مجید محبوبی