تبليغاتX
باغچه

استاد روح‌الله بیگی، نویسنده، خطیب و مدرس حوزه و دانشگاه، افتخار شهر میاندوآب

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 و ساعت 23:39 |

سال ۱۳۸۴ بود. آبان ماه. مصادف با ماه مبارک رمضان. دل به دریا زدیم و رفتیم شهر یار. یعنی کرمان!

 اعظم متولد کرمان است. در این شهر متولد می‌شود و بعد از سه سال به مراغه برمی‌گردد و حالا بعد از ۲۶ سال دوباره در جمع فامیل حضور پیدا می‌کند. اینجا خانهٔ حاج باقر است. شوهر دختر عمه اعظم. اولین کسی که بهش خبر می‌دن حاج‌اصغر پسر عمه بزرگشان است. وقتی او می‌آید و بعد از مدت‌ها دختردایی خود را می‌بیند شادی‌اش توصیف‌ناپذیر است.

 فردا حاج‌باقر ما را به گشت و گذار شهر یار برد. شهر کرمان. به همه جای کرمان سرک کشیدیم. شهری قدیمی و زیبا با دیدنی‌های دیدنی!

 اولین جایی که رفتیم و عکس گرفتیم گنبد جبلیه بود. گنبد زیبا و تقریبا منحصر به فرد.

 بعد به جایی رفتیم که می‌گفتند مسجد صاحب‌الزمان. البته در ظاهر مسجدی در کار نیست. تا چشم کار می‌کند درختان سبزی است و بعد قبرستان و زیارت اهل قبور...

 می‌گفتم تا چشمت کار می‌کند سبز است و سبز!

 بعد از آنجا، دوباره داخل شهر برگشتیم. اینجا هم یک جای باستانی بود. چیزی شبیه ارگ و انگار حاج باقر گفت که محله مشکات. یعنی همان جایی که اعظم به دنیا آمده است.

 بعد به حمام گنجعلی‌خان معروف رفتیم. حمامی که کرمان را به آن می‌شناسند. جایی است دیدنی و حس برانگیز!

 و اینجا مسجد بزرگ جامع کرمان!

 و اینجا هم روز عید سعید فطر در مصلای بزرگ کرمان!

 روز عید علی‌آقا ما را به باغ پرندگان برد. پسر بزرگ حاج باقر و البته بچه‌های ما بیشتر از خرگوش‌ها و غیر پرنده‌ها خوششان آمد.

 می‌بینید که حنانه با دیدن خرگوش‌ها چه ذوقی می‌کند!

 و اینجا هم نمی‌دانم چرا پاپیچ محمدجواد شده است!

 روز عید بود که اعظم برای اولین و آخرین بار عموی بزرگوارش را پیدا کرد و زیارت کرد. مردی که کپی برابر اصل پدرش بود. وقتی او را دید شوکه شد. چون انگار پدرش را دید. پدری که ۷ سال پیش از آن به رحمت خدا رفته بود! حالا حاج محمد نیز به رحمت خدا رفته است.

و این هم زن عمو و عموی اعظم که هر دو از معلمان قدیمی شهر کرمان بوده‌اند. زن‌عمو خانم پنج روز بعد از برگشت ما از کرمان، به رحمت خدا رفت.

و این بود قصهٔ شهر یار!

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 و ساعت 23:17 |

جناب حاتمی‌کیا!

امروز دوباره آژانس شیشه‌ای شما را دیدم. کما اینکه آن را در گذشته بارها و بارها دیده بودم. دیدم و باز گریستم. این روزها که ابراز احساسات را بر آدم خرده می‌گیرند، من می‌خواهم عقل نداشته‌ام را قاطی احساساتم بکنم و امیدوارم آنچه را این فیلم‌های شما به من هدیه داده، حقش را با بیان عاطفی خودم خوب ادا کنم، که هر چه فکر می‌کنم می‌بینم نه تنها نوشتن نقدهای تخصصی آن چنانی از دستم برنمی‌آید، بلکه یادداشت‌های معمولی نیز کلی ایراد اساسی دارد و این است که من می‌مانم و آن حرف‌های ناگفته و آن احساساتی که خودم زیاده بر آنها ارزش قایلم. چیزهایی که این روزها نیست و تمام شده است.

جناب حاتمی‌کیا!

از قواعد بازی‌های سیاسی امروز نیز تقریبا بی‌خبرم. اوضاع فوق‌العاده پیچیده شده است. پس اینکه شما در چه وضعی هستید و به کدام سمت مایلید نیز به من مربوط نمی‌شود. ولی از خودم بگویم که مثل ذره‌ای هستم که با اذعان به بی‌چیزی خودم در همه باب، تنها روزنة امیدم عشق به امام خمینی(ره) که کمالات انسانی او روز به روز اعجاب مرا می‌انگیزاند و شیفتگیم را به او مضاعف می‌کند و باور و امیدم به فرزند خلف و شاگرد نستوه او حضرت «آقا» که بین دوستان و عاشقانش حتی پسوند و پیشوندهای اسم مبارکش حساب و کتاب خاص خودش را دارد که من او را با هر لقب و عنوان الهی و آسمانی که دارد، پذیرفته‌ام و باور قلبی‌ام این است که از اعقاب حضرت رسول خداست و امیرالمؤمنین(ع) که خون آنها در رگ‌هایش جریان دارد. عالمی است عامل و رهبری است نافذ و آنچه همة خوبان دارند، او تنها دارد.

آری این روزها که اوضاع پیچیده است، من به وضعیت امروز شما کاری ندارم. از روی هیچ تحلیلی هم نمی‌خواهم در مورد شما نظر بدهم؛ بلکه می‌خواهم شما را از روی فیلم آژانس شیشه‌ایت بستایم و همة اشک‌هایم را اگر ارزشی در پیشگاه خدا داشته باشد، تقدیم شما کنم.

شما که با این فیلم عقده دل هزاران هزار انسان دردمند را باز کردی. بغض‌های نشکفتة هزاران هزار انسان را با صدای بلند گریستی.

شما که خلق شخصیت ماندگار حاج‌کاظم، شخصیت‌های منزوی شده و مظلوم را به پرده‌های تماشا بردی تا همه هموطنان بلکه همة جهانیان مظلومیت آنها را ببینند و صدای مظلومیتشان را بشنوند.

شما که با هنرمندی قصة جانبازی و بی‌ادعایی آن مرد روستایی(عباس) را روایت کردی تا همة مدعیان را متوجه این نکته بکنی که در گوشه گوشه این مملکت هستند کسانی که با حمل ترکش‌های فولادی و زهرآگین بدون هیچ چشمداشتی دارند به کارهای قبل از جنگ خود می‌رسند. کشاورزی می‌کنند و دامداری.

جناب حاتمی‌کیا!

هنوز من این مردمان را به همین شکل در روستاها و شهرها می‌بینم. خدا را شکر هنوز هم از این انسان‌های بی‌ادعا زیاد داریم. انسان‌هایی که با وجود جراحت‌های دوران جنگ دارند بی‌سر و صدا و گمنام زندگی می‌کنند تا اگر دوباره جنگی علیه این مملکت تحمیل شد، باز گردند و جان فدای دین و ناموس وطن کنند.

«عباس حیدری» عصارة بیشتر بسیجی‌های دهاتی و از یاد رفته است و این البته نکته‌سنجی و باریک‌بینی شما بزرگوار است که از یاد این خیل عظیم نیز غافل نمانده‌ای.

«حاج کاظم» نیز نماد انسان‌های زرنگ، مدیر و باتجربه‌ایست که از قضای این روزگار نامرد ما، فراموش شده و نه خود روی آن ر ا دارد که خود را به رخ دیگران بکشد و نه یاد دوستانش می‌افتد که او را در کارهای مهم‌تری از مسافرکشی در شهر سهیم کنند که آن همه انرژی را در خدمت به نظام و کشور به کار گیرد.

دیدار عباس و کاظم و داستان عود بیماری ارث رسیده از روزهای جنگ به عباس، منجر به حادثه‌ای می‌شود. حادثه‌ای که از یک سو اوج برادری و دلدادگی بچه‌های جنگ را به همدیگر نشان می‌دهد و از یک سو تقابل آنها با آدم‌هایی که روزهای جنگ را فراموش کرده‌اند. مثل حسین(رئیس آژانس شیشه‌ای) که علی‌الظاهر خودش روزگاری در جنگ هم بوده، ولی حالا حاضر نیست آن کاری که با کمال میل به دیگران انجام می‌دهد، برای همرزمان قدیمی خود نیز انجام دهد. و اینجا خون حاج کاظم به جوش می‌آید و حماسه‌ای دیگر متولد می‌شود.

حماسه‌ای تلخ. حماسه‌ای گزنده. حماسه‌ای ناگزیر که مدیریت آبرومندانة آن از عهدة کسی ساخته نیست جز حاج‌کاظمی که عمری را در ستیز با متجاوزان به خاک ما، سپری کرده است. اما حاج‌کاظم شیره همه چیز را به تنش می‌مالد و یک تنه جلوی همه وا می‌ایستد تا حرف مظلومیت بچه‌های رزمنده را به گوش همه برساند.

راستی چگونه می‌توان از یک سو مردم را گروگان گرفت و از سوی دیگر این ننگ را از خود دور ساخت؟ چگونه می‌توان ادعای دفاع از مردم را داشت و در عزیزترین شب سال همین مردم را از سر سفرة عید دور نگهداشت؟ کار سختی است. حتی ننگ بزرگی است بر یک بسیجی که با اخلاص از هر پست و مقامی گذشته و به مسافرکشی رو آورده است. اما حاج‌کاظم از هر فرصتی استفاده می‌کند تا حرف دل خود را به دیگران بفهماند. با مهربانی می‌گوید. با خشم می‌گوید؛ اما انگار هیچ کس حال فهمیدن ندارد. همه خود را به نفهمی می‌زنند تا عباس جلوی چشم کاظم پرپر شود. او می‌خواهد به هر قیمتی که شده جان یک عزیزی را نجات دهد که همه مردم ایران مدیون او هستند.

و دقیقا اینجاست که اشک‌های من ناگزیر جاری می‌شود که چرا مردم نمی‌خواهند بفهمند؟ چرا حسین که آسایشش را مدیون عباس است نمی‌خواهد کاری که برای آن دو زن و شوهر قرتی انجام می‌دهد، برای او انجام دهد؟ اینجاست که دل من به عباس و بیشتر به حاج‌کاظم می‌سوزد...

و اوج تنفر ما زمانی است که مسؤلی مثل آقای سلحشور می‌آید و ادای انسان‌های مصلحت‌اندیش را درمی‌آورد. توضیح و تفسیرهای او از امنیت ملی با آن ادبیات خاص خود وقتی مسخره به حساب می‌آید که عباس با نشانه‌های مرگ روبروست. و این نشانگر آن است که آن روحیة برادری زمان جنگ در وجود سلحشور مرده است. او امنیت را در سخنان شبکه‌هایی مثل بی‌بی‌سی جستجو می‌کند و حاج‌کاظم‌ها و عباس‌ها را به عنوان گروگان‌گیر می‌شناسد و در تلاش است آنها را دستگیر کرده و به دستگاه قضا معرفی کند.

جناب حاتمی‌کیا!

اینها را نوشتم که بگویم تو را دوست دارم. تو را به خاطر فیلم‌هایی که ساخته‌ای دوست دارم. تو را دوست دارم به خاطر اینکه شهید آوینی تو را دوست داشت. تو را دوست دارم به خاطر اینکه همیشه بچه‌های مظلوم جنگ را به یاد ما می‌اندازی. تور ا دوست دارم به خاطر آن چفیه‌ای که به گردنت دیده‌ام. حتی تو را دوست دارم با اشتباهات احتمالی‌ات که انسان موجودی است ممکن‌الخطا. امیدوارم هر چه هست و هر چه بوده شما را به راه صواب رهنمون سازد.

تو را می‌ستایم به خاطر هنر پاک و راستینی که وجودت را پر کرده است و از خدا یرای تو برادر عزیز عاقبت بخیری و موفقیت‌های روزافزون می‌طلبم.  

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 14:21 |

هوا فوق‌العاده بود. صاف و آفتابی!

ظهر بود که رسیدیم امامزاده نورعلی در باغات کرمچگان. نمازی و زیارتی. گوشه‌ای از بهشت اینجاست.

آفتاب به برف کوه‌ها می‌تابید و شعف ما را دوچندان می‌کرد.

عریانی شاخ و برگ درختان و حسرت شکوفه‌های بهار در دل‌های ما جوانه زد.

با حاج شیخ اکبر یک روحیم در دو قالب. نگاه ماه به طبیعت و هزاران چیز دیگر شبیه هم است. او را گذشته‌ای است، گذشته‌هایی است با یاران شهید و ما در مکتب او دوستی با شهدا را تجربه کردیم.

و حاج شهریار دوست دیرین ما. باصفا و دوست داشتنی. شوخ و شاد و شنگول. وقتی با او هستم از خنده فراغت پیدا نمی‌کنم.

عجب روزی بود. باصفا و دلچسب!

امروز دوستان مهمان نگاه‌های دوربین ما بودند.

وقتی خودم را از دریچه دوربین نگاه می‌کنم، اولین چیزی که در ذهنم نقش می‌بندد پیری است. این روزها به اندازه سال‌های زیاد پیر شده‌ام.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه شانزدهم دی 1390 و ساعت 20:11 |

دی‌ماه که می‌رسد زمین سردش می‌شود. آدم‌ها سردشان می‌شود. همه سردشان می‌شود. برف‌ها مأموریت پیدا می‌کنند که از سر و روی مردم پایین بیایند و آنها را یاد زمستان‌های گذشته بیندازند. آنها مأموریت دیگری نیز دارند. می‌آیند تا زمین را از سیاهی‌ها بشویند. می‌آیند تا روی زمین را سفید کنند. می‌آیند تا یکرنگی را در گوش زمین زمزمه کنند. نگاه کن چقدر آرام و زیبا روی زمین فرود می‌آیند! شاید خدا به آنها مأموریت داده است که ملافة سفیدی را آرام روی زمین بکشند که زمین از خواب زمستانی نپرد. زمین سردش نشود.

    راستش خیلی خوب نمی‌دانم برف‌ها چه مأموریتی دارند؛‌ ولی هر مأمورتی هم که داشته باشند، ‌وقتی می‌آیند زیبایی به همراه خود می‌آورند. ممکن نیست برف بیاید و تو بتوانی در خانه بمانی. یک حس غریبی تو را به بیرون می‌آورد تا به گل‌برف‌ها لبخند بزنی و شادی و نشاط خودت را به آنها ابراز کنی. یک حس قشنگی تو را دنبال دوستانت می‌فرستد که پیدایشان کنی و با آنها روی برف‌هایی که مثل پنبه پهن زمین شده‌اند بدوی و سر و صدای شادی راه بیندازی.

     دی‌ماه که می‌رسد ما سر قرار منتظر می‌مانیم. چشم به دستان پرسخاوت آسمان می‌دوزیم تا مثل هر سال ما را به جشنوارة برف‌ریزان دعوتمان کند و جان‌های ما را شور و نشاط زندگی ببخشد.

    دی‌ماه که می‌رسد من یاد روزهای خیلی دوری می‌افتم. روزهای قشنگی که قصه‌های شیرینی به ذهن من سپرده است. قصه‌های شنیدنی و جالبی که دوباره هوس شنیدن آنها را کرده‌ام. قصه‌هایی که پای کُرسی گرم اتاق، از زبان بزرگ‌ترها می‌چسبید. قصه‌هایی که ما را غرق شادی و هیجان می‌کرد. قصه‌هایی که ما را با خود به عمق حادثه‌ها می‌برد و روح و روان ما را با خودش درگیر می‌کرد.

ولی دوستان! می‌خواهم با شما از قصه‌هایی حرف بزنم که با چشم خودم دیدم. قصه‌هایی که ما نیز جزء شخصیت‌های آن قصه‌ها بودیم. قصة روزهایی که زمزمة رفتن شاه و آمدن امام خمینی(ره) بود. قصة روزهایی که صدام جنایتکار جنگ را علیه کشور ما آغاز کرده بود و هر روز هم‌وطنان ما را شهید می‌کرد. قصه روزهایی که جنگ ادامه پیدا کرد و مردمان باغیرت کشور برای دفاع از دین و کشور خود به جبهه‌ها شتافتند و نگذاشتند خواب‌های پریشانی که دشمن دیده بود، تعبیر شود.

    دی‌ماه یادآور یک روز بزرگی نیز هست. روز بزرگی که تقویم، جرأت فراموشی آن را ندارد. روزی که جوانان میهن برای دفع تجاوز عراق، دست به عملیات بزرگی زدند. اسم عملیات، کربلای پنج بود که در منطقه‌ای به نام شلمچه اتفاق افتاد. در این عملیات رزمندگان اسلام به موفقیت‌های بزرگی دست پیدا کردند. از آن روز 25 سال می‌گذرد؛ ولی یاد شهیدانی که جان خود را در راه اسلام و قرآن و میهن دادند، یاد شهیدانی که روی دوش مردم به سوی بهشت تشییع شدند، و عطر بهشت در کوچه پس کوچه‌ها افشاندند، همیشه جاودانه است.

 

چاپ شده در ماهنامه باران/دی ماه ۱۳۹۰

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت 0:20 |

با توکل بر خدا و با استمداد از حضرت بقیة‌الله الاعظم مسؤلیت ادارهٔ مجتمع فرهنگی پژوهشی معاونت فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه را به عهده گرفتم. مسؤلیت‌ها امانت و امتحان الهی است. امیدوارم با دعای خیر دوستان خوبم، از این امتحان سربلند بیرون بیایم. برای آشنایی با فعالیت‌های این مجتمع به این نشانی مراجعه فرمایید: http://mfpo.ir/

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 21:41 |
امروز متاسفانه خبردار شدم که یکی از اساتید خوبم در تبریز به رحمت خدا رفته است. استاد آقای ثروتی الانقی که بین همه طلاب تبریز محبوب و دوست‌داشتنی بود.

از وقتی با این استاد آشنا شدم او را انسان بزرگوار و شریفی دیدم. روحانی ساده‌زیست و مخلصی بود که از روستای الانق بستان‌آباد به تبریز می‌آمد و به طلبه‌ها درس می‌داد. البته مثل طلبه‌ها در مدرسه ولیعصر(عج) تبریز حجره گرفته بود و شب‌ها نیز در مدرسه می‌ماند. کاری به کار کسی نداشت. حدود یک سالی در سال اول حوزه، بالای حجره ایشان حجره داشتم. یعنی حدود ۲۱ سال پیش. ما نوجوان‌های شری بودیم و آن پیرمرد باحوصله که همه شیطنت‌ها و شلوغی‌های ما را تحمل می‌کرد. آن بزرگوار حتی یک بار هم لب به شکایت نگشود و همیشه با روی خندان با ما برخورد می‌کرد.

در کلاس درس هم خیلی خوب می‌درخشید. تسلط او به صرف و نحو زبانزد همه بود.

یک بار وقتی حاج حسن فرهانی(خادم و تلفنچی مدرسه) به اصرار خودش پشت تریبون رفت و شروع به سخنرانی کرد، استاد الانقی نیز برای اولین بار در جمع طلاب ظاهر شد و پای سخنان حاج حسن فرهانی نشست. حاج حسن شاید نزدیک نود سال سن داشت و معلومات زیادی از تاریخ داشت. خودش یک بار هم به ما می‌گفت که در زمان حمله روس به ایران سرباز بوده و اسیر روس‌ها شده بود.

ایشان یک سخنرانی مبسوطی کرد خیلی حرفه‌ای! واقعا هیچ کس باور نمی‌کرد این پیرمرد این قدر خوب بتواند سخنرانی بکند. همه با جان و دل گوش کردند و او بیش از یک ساعت سخنرانی کرد. وقتی از منبر پایین آمد فقط از مرحوم آقای الانقی عذرخواهی کرد. آقای الانقی هم رو کرد به طلبه‌ها و گفت: "آخه خداوکیلی یکی از اینها می تونه مثل شما سخنرانی بکنه؟ همشون هم مثلا آخوندن!"

همه خندیدیم و از نمازخانه خارج شدیم. در حالی که در مورد حاج حسن فرهانی حرف می زدیم.

+ نوشته شده توسط مجید محبوبی در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 22:0 |